![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک مسافر |
|
خوب مثل هر سال نزدیک ولنتاین است و کوچکتر ها دغدغه دارند که چه هدیه ایی رو برای طرف شون بخرند و اون هایی هم که چند سالی بزرگترند تو فکر این هستند که آیا انتخابم درسته ؟ آیا این همون کسی است که می خواستم ؟ و یا اگه یکم رودربایستی هم داشته باشند تو این فکرند که چطوری رفتار کنند که دل طرف مقابل رو بدست بیارند. خلاصه دغدغه های جوونها تو این روز زیاده و کلی فکرشون مشغوله ... اما من چکار می کنم ؟ جواب دادن به این سوال یک کم سخته .... اولین باری که برای شام ولنتاین دعوت شدم ۱۷ سالم بود ٬ انگار بزرگترین قله رو فتح کرده بودم هیجان زده بودم وقتی اون جعبه با بسته بندی رویایی اش رو دیدم قند تو دلم آب شدُ دلم می خواست زودتر بازش کنم ولی خودم و کنترل کردم و با یه لبخند گفتم ممنون . ازم پرسید بازش نمی کنی؟ گفتم الان ؟ گفت میل خودته ... من هم جعبه رو باز کردم .. وای خدا باورم نمی شد .. از کجا می دونست که من شکلات تلخ دوست دارم ؟ کلی ذوق کردم و سوالم رو ازش پرسیدم ..گفت چون خودم هم شکلات تلخ دوست دارم حدس زدم که سلیقه مون با هم یکی باشه .. تمام اون شب به این موضوع فکر می کردم که چقدر ما با هم جوریم .. ما دیگه مال همدیگه ایم .. ولی مدتها گذشت و ما مال همدیگه نشدیم ... هیچ کداممون روز خداحافظی تفاهم مزه شکلات یادمون نبود .. همه چیز تمام شد .. سالها گذشت و من تو حیاط زندگی چرخیدم ٬ تاب می خوردم ٬بازی می کردم ٬ گاهی وقتها هم زمین می خوردم و گریه ام می گرفت و باز بلند می شدم و ادامه بازی .. یه روز در حین اینکه بازی می کردم تو رو دیدیم .... تصویر چشمات جلومه ٬داره بهم لبخند می زنه .... راستی یادم رفت سلام کنم .. راستش اونقدر حمله کلمات به ذهنم سریع بود که آداب معاشرت یادم رفت .. ببخشید ! خوب کجا بودم ؟ آها تصویر چشمات که جلوی رومه .. تو رو دیدم و فکر کردم یه همبازی پیدا کردم که می تونیم با هم دیگه بازی کنیم ٬ تاب بخوریم ٬ همدیگر رو خیس کنیم و بلند بلند بخندیم ... ولی تو توی بازی راحت نبودی نمی دونم چرا من هم راحت نبودم .. احساس معذب بودن می کردم یه دلیل گنگ بود که من رو مثل عفب مونده ها می کرد .. انگار لکنت زبون می گرفتم .. انگار خجالت می کشیدم نگات کنم ... یه روز که با خودم صادق بودم جواب سوالم رو پیدا کردم .. آره من عاشق تو بودم ! باورت میشه عاشقتم ؟ هنوز هم تو برام روی قله ها هستی و دارم به سختی تلاش می کنم بیام اون بالا پیشت ؟ گاهی وسط راه می ترسم و میشم همون دختر بداخلاق که رفتار کردن باهاش مستلزم گذرون یه دوره کامل فوق لیسانسه ٬ گاهی وقتها هم با انرژی زیاد حرکت می کنم ... می دونی اولش فکر می کردم یه بازی جدیده ٬ تموم میشه .. ولی انگار این بازی دکمه پایان نداره . شاید تو بخوای دکمه پایان رو بزنی ! واقعا می خوای دکمه پایان رو بزنی ؟ این رو خودت گفتی : " گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش " حالا من آماده سفرم ٬ تو همسفرم میشی ؟ از تو گفتن دلیل می خواد ؟ برای تو نوشتن بهانه می خواد ؟ باورت میشه تو بهونه خوشحال بودنی ؟ باورت میشه تو دلیل موندنی ؟ یه روز که از دست خدا عصبانی بودم ازش پرسیدم که " چرا من ؟ خودت بگو . " مثل همیشه صبور نگاهم کرد . داد زدم که " چرا من ؟ بگو ؟ خودت هم جوابی نداری بهم بدی ؟ " باز سکوت کرد . من هم بغض کردم و یه گوشه نشستم . زنگ زدم به تو .. خیلی دمق و بی حوصله . تو انگار شده بودی زبون خدا و باهام زدی . آخر سرش هم گفتی خواستم تو رو متقاعد کنم خودم به نتیجه رسیدم ! مرسی باهام حرف زدی . تو تاریکی شب چشمام گرد شده بود . نمی دونستم چی باید بگم و یا چه عکس العملی باید نشون بدم . سکوت کردم و به حرفات گوش دادم. مکالمه جالبی بود. یه بار دیگه می خواستم بپرم ولی انگار بال نداشتم .. بال هام رو جا گذاشته بودم . کجا ؟ نمی دونم ! حالا بدون بال چطوری بپرم ؟ سرم و انداختم زیر و زیر چشمی نگات کردم .. راستی تو بال هات همراهته؟ شاید دلت بلرزه ! شاید بگی اوه نه ! دوباره بازی از اول ؟! نگران نباش تو قوانین این بازی رو می گذاری پس خودت رییسی .. حکم کن هر چه را که می خواهی . وقتی دو تا میانگین متحرک با هم تلاقی می کنند و آر اس آی هم جواب میده نقطه خوبیه که وارد بازار بشی درسته ؟ ببینم تو رو نمودار ها نشونه ایی از تلاقی میانگین ها نمی بینی ؟ شاید هم میبینی و شک داری ؟ می ترسی پوزیشن بگیری؟ با ای سی دی چک کردی ؟ همه چی تایید شده ؟ یا هنوز اما و اگر هایی مونده که اگه بشه خوب میشه ؟ راستی حوصله ات کجاست ؟ حواست هم همین دور و بر هاست ... گوشت با منه ؟ همه اینها رو گفتم که بگم مهربونم : "با ما به از این باش که با خلق جهانی " Happy Valentine |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های پیشین |
| درباره وبلاگ |
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی |
|
|
خبرنامه همسفران |
|
|
| ||