تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر

تو این فکر بودم که چی بنویسم و چه جوری افکارم رو جمع و جور کنم که در بین ایمل هایی که برام اومده بود مطلب زیر نوشته نفیسه مرشد زاده رو دیدم . با خوندنش به فکر رفتم و این سوال برام مطرح شد که آیا اصلا این حرف که می گن زن و مرد باهم برابرند درسته یا نه ؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه عدم توانایی های موجود بین زن و مرد  - به خاطر تفاوت سیستم فکری و روحی - رو به رخ همدیگر بکشیم ٬ همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم و در کنار هم به آرامش برسیم ؟

نظر شما چیه ؟


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه

روزانه
عکس های روزانه
زنده باد زندگی
تله تکست صدا و سیما - خواندی و جذاب
عاشقانه زیستن
زن
دختر و پسر - جالب
زندگی - خنده دار ولی حقیقت
شما هم سگ دوست دارید ؟
رقص - با مزه
هفته ایی که گذشت - نبوی
ابراهیم نبوی-وزارت نفت
موس رو حرکت بدهید و ببینید چه چیز هایی می بینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین مسافر
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آذر 1386
آبان 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
عمومی
دوست داشتنی ها
دیوانه عاشق - امید
پیوسته رنگارنگ زیسته ام
موفقیت
کافه عکس
ما راویان قصه های از یاد رفته ایم
تمبر های جهان
از امروز
غریبه آشنا
زندگی بهتر
خلوتکده من
یک دنیا لینک
حمید رضا سلیمانی -داستان
هری پاتر
تنهایی
چهاردیواری
می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!
بازمانده
بیست و نیم
دنیای بی جواب
خاطرات یک مدیر
*** ته بن بست ***
سیبستانک
مینویسم پس هستم
فقط خودم
چای ، سیگار ، خبر
وسوسه عاشقی
مطرب دل - ادبی
آنتونی رابینز
کوتاه اما خواندنی
راز شاد زیستن (فرهاد)
موفقیت (آرش )
مهسا و تارا
الهه تاریکی
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
بی فصل و نا درخت
زیر باران باید رفت ( تاتر ، سینما، عکس)
تک به تک - سعید قرایی فوتبال
Idoms
دارالمجانین
گروه تکنولوژی - پویا کوشنده
باز هم زندگی
باران تنهایی
افشین دبیری - مدیریت منابع اسانی
اسب وحشی
زندگی بارونی - صبا
فقط خودم، فقط خودت -فرناز
مهارتهای زندگی - دکتر ارباسی
35 درجه
لولیان
وب نوشته های کمال
نقطه ته خط
بامدادی
کافه رنسانس
Deserter
یادداشت های یک دختر ترشیده
بودن و گفتن
شبانی که دست های خدا را می شست
B_E_H_N_U_M
***امیر***
گناه مقدس
(آشیل آذر مهر (تولد یک راز
من و تو
یادداشتهای یک خبرنگار
آموزش دلبری
وبلاگ سعيد حاتمی
خبرنامه همسفران





Powered by WebGozar