![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک مسافر |
|
نمی دونم کی هستی و با چه افکاری داری زندگی می کنی ... برای ما ( منظورم متولدین بعد از انقلاب) شناسایی تو از طریق ته ریش ، پیراهن سفید یقه آخوندی، شلوار مشکی و اندامی نسبتا فربه هست ... برای من فرقی نمی کنه که چی می پوشی و کجا کار می کنی .. ولی از یک موضوع مطئنم و می دونم که تو هم انسانی تو هم به همان علی اقتدا می کنی که 25 سال برای گرفتن حق طبیعی خودش که همان خلافت بود صبر کرد . همان حسینی را قبول داری که برای ازادگی اش و اثبات بندگی اش از زندگی خودش و خانواده اش گذشت ، همان صادقی را قبول داری که با صبوری خون برادرانش را زنده کرد و مکتب شیعه جعفری را با اقتدار بنا نهاد و شاگردانی چون جابر حیان به جهانیان معرفی کرد . تو هم مثل من این رویداد های ناریخی را به کرات در دوران مدرسه خوانده ایی ، حفظ کردی و امتحان دادی ... راستی چه شد که ما از امتحان تئوری مدرسه با نمره 19 یا 20 درس دینی فارغ التحصیل شدیم ولی در کلاس شهروندی یکی از انسانیت خویش سقوط کرد و دیگری برای احقاق حق خویش از خونش گذشت ؟ چه شد که رفتار هامان در جامعه یکی یزید وار و دیگری حسین وار شد ؟ راستی تو را چه شد که اینقدر تغییر کردی ؟ هیچ وقت باور نمی کنم که همکلاس روز های دور مدرسه اکنون رو در روی یکدیگر ایستاده اند و به جای گلوله های برفی زمستانی سینه یکدیگر را با تیر خشم و نفرت می شکافند... معلم تاریخ یک حرف را برای هردومان تکرار کرد و یک سوال پرسید ، پس چرا وقتی بزرگ شدیم راه مان از یکدیگر اینگونه فاصله گرفت؟ شاید باور نکنی ولی مدت طولانی است که به این سوالها فکر می کنم شاید چندین سال است ... درست یادمه خرداد 77 برای سالگرد دوم خرداد در دانشگاه تهران جمع شده بودیم همه شاد و خندون بودم.... حتی استاد ها هم کلاس های اونروز را تعطیل کرده بودند . وقتی آقای خاتمی سخنرانی می کرد با تمام وجود جیغ می کشیدیم سوت می زدیم و تشویق می کردیم ... ناگهان تو آمدی ... با حالتی بر افروخته ... هنوز تشخیص نداده بودم که تو چرا ناراحتی که سیل جمعیت روان شد . به اطرافم نگاهی کردم و ناگهان نوازشی از جانب تو کمرم را شکست تا برگشتم ببینم چه شده نوازشی دیگر در صورتم تاختی . بی اختیار اشک ریختم نه بخاطر اینکه سیلی خورده بودم به خاطر اینکه تو از من بودی .. تو در دانشگاه دیده بودم گهگاه . اصلا فکر نمی کردم اون پسر سر به راه و خجالتی یه همچین چهره خبیثی داشته باشد . به هر حال اون روز رو با پای پیاده و البته با یک لنگه کفش تا خانه رفتم. از اون موق تا الان به این موضوع فکر می کنم که جرم من چی بود ؟ چون مثل تو فکر نمی کردم ؟ یا مثل تو لباس نمی پوشیدم؟ هنوز نمی دونم کدامان راست می گوید ... روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم ... امروز من زنی بالغی هستم و تغییرات زیادی داشته ام ولی تو همچنان همان آدمی هستی که بودی... امروز که رفتار های تو را در فیلم های کوتاه در اینترنت می بینم ، متحیر می شوم که تو همان کار ها را با کینه و خشم بیشتری انجام می دهی .. انگار که در این یازده سال تنها میزان کینه ات افزایش داشته است زیرا که اون روز ها کسی را نمی کشتی ولی امروز دستت به خون خیلی ها آلوده است ... خیلی از کسانی ایی که حتی در مورد دموکراسی و تحلیل سیستم های سیاسی چیزی نمی دانستنند فقط برای یک اعتراض ساده به خیابان آمده بودند کسانی که هزاران آرزو داشتند.. مادران و پدرانی که برای بزرگ کردن فرزندانشان مشقت های زیادی کشیده بودند و تو به راحتی به شلیک یک گلوله خشم حاصل زحمات آنها را پرپر کردی ... چه رنجی می کشد آن مادر .. چه آه سوزانی دارد آن پدر .. به راستی تو از این آه ها نمی ترسی ؟ به راستی تو دست آغشته به خون نماز می خوانی ؟ هنوز هم نمی دانم تو که در کودکی پاک و مطهر بودی چه شد که در بزرگی اینقدر تغییر کردی، جهت یادآوری اشاره می کنم ، هیچ وقت برای توبه دیر نیست ، خداوند همه گناهان بزرگ را می بخشد به شرطی که توبه کنی و رنج و درد آن گناه مرتکب شده را بگذرانی ، آنگاه بخشوده میشوی ... ولی نمی دانم ایا تحمل همان رنجی که به خانواده های این عزیزان دادی را داری یا نه ؟ زندگی بازی های عجیبی دارد .... ما هردو همبازی و هم مدرسه ایی بودیم ولی در بزرگی به دشمنانی عجیب تبدیل شدیم ... باور کن من هنوز هم تو را دوست دارم و دلم نمی خواد خونی از دماغ تو بیاید .. تو هم با من کمی مهربان باش مرا دوست بدار .. دشمن تو نیستم ...من همبازی روز های دور کودکی ام ، قبل از آنکه سیلی ایی به صورتم بنوازی لختی به چشمانم نگاه کن ... شاید حس انسانیت تو بیدار شود . کمی مرا دوست بدار دوستدار تو ، دلارام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های پیشین |
| درباره وبلاگ |
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی |
|
|
خبرنامه همسفران |
|
|
| ||