این مدتی که نبودم اتفاق های جور و واجور افتاد که خیلی هاش ختم به خیر شدند ولی اینها هیچ کدوم دلیل نمیشه که من به اینجا سر نزنم و ننویسم. امیدوارم که من رو بخشیده باشید. و مثل روز های قبل باز هم دی کنار یکدیگر باشیم و دست در دست هم بدهیم تا بتوانیم فردایی بهتر برای خودمون بسازیم. دغدغه ایی که ذهن من رو مشغول کرده بود ، این بود که چرا ما ایرانی ها که جمعیتمون هم کم نیست در سراسر دنیا ، با یکدیگر متحد نیستیم و برای پیشرفت گروهی مون تلاش نمی کنیم ؟ چرا با وجود اینکه تک تک مون انسانهای خوبی و بعضا موفقی هستیم برآیندمون در جامعه رو به رشد و موفق نیست ؟ به این موضوع خیلی فکر کردم و کتاب های زیادی خوندم ، با آدمهای مختلفی صحبت کردم . علت رو در یک کلمه پیدا کردم و اون هم
" هویت" بود . در همین راستا دوست عزیزی مقاله ایی جالب نوشتنند که متاسفانه اسم سایت شون رو نمی دونم (از طریق ایمیل به دست من رسیده و باز هم متاسفانه اسم شون رو هم نمی دونم ) دوست داشتم اینجا قرار بدم شاید که مفید باشه و ما رو به فکر فرو ببره .
باز هم در این مورد صحبت خواهیم کرد.
تا دیدار دیگر بدرود.
ناراحت نشويد و به روحيه لطيف! ايراني
تان برنخورد! فقط کافي است به دشنام هايي که در طول روز رانندگان ايراني به
همتايان خود و به عابران ميدهند به يادتان بياوريد تا ببينيد که دوست داشتن و
احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهاي ما نهادينه شده است.
18» سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو
استخدام شدم. اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با
ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبحها
زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان
پارک ميکرد. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز
دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين
قدر دور از در ورودى پارک ميکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود
ميرسيم و وقت براى پيادهرفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که
ديرتر ميرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به
سرکارشان برسند.تو اين طور فکر نميکني؟»
اين ، خاطره اي بود که چندي پيش يکي
از هموطنان مان براي عصرايران فرستاد .وقتي براي اولين بار اين خاطره را خواندم ،آنچه بيش از هر چيزي
در آن برايم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به يکديگر بود که در
اين چند سطر و البته در رفتاري که حکايتش را خواندم ، موج مي زد.
اندکي بعد اما ، وقتي به ياد ادعاهاي
خودمان در باب هم نوع دوستي و احترام به ديگران و عشق ورزي و اين قبيل شعارها
افتادم و البته رفتارهاي متناقض مان را هم به ياد آوردم ، حسرتي بزرگ بر وجودم
نشست.
اينک و در ادامه بحثي که با همفکري و
همراهي کاربران عصرايران آغاز کرده ام تا حرکتي باشد براي "يافتن درد ،
جست وجوي درمان" که "چرا پيش نميرويم؟" ، مي توانم اين گزاره را
هم در ميان موانعي تعريف کنم که حرکت ما را کند و بسيار کند مي کند :« ما دوست
داشتن همديگر را فراموش کردهايم و به يکديگر احترام نمي گذاريم.
ناراحت نشويد و به روحيه لطيف! ايراني
تان برنخورد! فقط کافي است دشنام هايي که در طول روز رانندگان ايراني به همتايان
خود و به عابران مي دهند به يادتان بياوريد تا ببينيد که دوست داشتن و احترام گذاشتن
تا چه اندازه در رفتارهاي ما نهادينه شده است.
يا کافي است براي انجام کاري که پروسه
اداري خاصي هم ندارد ، به اداره اي برويد تا ببينيد اساساً به شما به عنوان يک انسان
ذي شعور داراي شخصيت فردي و اجتماعي نگاه نمي شود چه رسد به اين که " آن ور
ميزي" به احترام يک انسان ، بخواهد تحرکي به خرج دهد و کاري که مي تواند در
همين ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند!در حالي که اگر دوست تان داشت
و براي تان به عنوان يک شهروند احترام قائل بود ، به خود اجازه نمي داد يک انسان
را "سر بدواند".
اجازه بدهيد خاطره اي از يکي از
استادان ايراني دانشگاه در استراليا را براي تان باز گو کنم.
اين استاد دانشگاه مي گفت: براي شرکت
در کنفرانسي راهي آمريکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سيدني يادم آمد که يک کار اداري بسيار مهم را
که زمانش در حال سپري شدن بود را انجام نداده ام. از يک طرف ساعتي بعد بايد پرواز
مي کردم و از طرف ديگر اگر آن کار اداري انجام نمي شد زيان سختي نيز متوجه من مي
شد. در حالي که هيچ اميد نداشتم ، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم. کسي
که جواب مرا مي داد ، وقتي متوجه وضعيت من شد ، گفت: ما سعي مي کنيم کارتان را
انجام دهيم ؛ چند دقيقه ديگر تماس بگيريد تا نتيجه را بگويم. ..... وچند دقيقه
ديگر وقتي دوباره تماس گرفتم ،
همان کارمند که مرا در عمرش حتي يک
بار هم نديده بود، گفت: نگران نباشيد ،کارتان انجام
شد. سفر به خير!
آن کارمند استراليايي ، اين تبعه
ايراني را هرگز ملاقات نکرده بود، وظيفه اي هم براي پيگيري يک تماس تلفني نداشت و
مي توانست مثل بسياري از ماها بگويد: بايد خودتان بياييد ، مشکل خودتان است و تلفن
را قطع کند ولي چه چيزي باعث شد آن رفتار انساني را از خود بروز دهد؟ شايد پاسخ
هاي متعددي براي اين پرسش وجود داشته باشد ولي محوري ترين پاسخ اين است: او برای
هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خيلي از ماها به ارباب رجوع به چشم يک
"مزاحم" يا در مواردي يک "طعمه" نگاه نمي کرد بلکه او را به
چشم انساني مي ديد درست مانند خودش.
يک مثال ديگر مي زنم که اتفاقاً مثل
ماجراي اول اين نوشتار ، پارکينگي است. در تهران، پيدا کردن جاي پارک در بسياري از
موارد ، يک مشکل جدي و همگاني است. اگر دقت کرده باشيد ، حتماً با اين مورد مواجه
شده ايد که بسياري از شهرونداني که خودروهاي خود را در خيابان ها پارک مي کنند ،
اگر بتوانند و شرايط اجازه دهد ، به گونه اي آن را پارک مي کنند که خروج از محل
پارک برايشان "بسيار آسان" شود و نيازي به جلو و عقب بردن چند باره
اتومبيل نباشد ؛ بنابراين اگر فضا فراهم باشد ، در جايي که مي توان به طور
استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرويشان را به گونه اي پارک مي کنند که نه در پشت و نه در
جلوي آن نمي توان خودرويي را پارک کرد. اين در حالي است که همان راننده ، به خوبي
مي داند که چند دقيقه بعد ، يک انسان ديگر در همان مکان نياز به پارکينگ خواهد
داشت ولي چون به اصطلاح"خر خودش از پل گذشته است" ديگر به نفر بعدي فکر
نمي کند زيرا او را دوست ندارد و هيچ احترامي هم برايش قائل نيست.
در توليد و صنعت هم وضع مشابهي حاکم
است. مثال مي زنم: اگر مدير تصميم گير خودروساز ما ، براي مشتري اش به عنوان يک
انسان احترام قائل بود ، هرگز به خود اجازه نمي داد به بهانه کاستن از قيمت، ايمني
خودروهاي توليدي اش را با برداشتن لوازمي مانند کيسه هوا و ترمز ABS به حداقل ممکن برساند (و در همان حال به بهانه هاي ديگر بر
قيمت همان خودرو بيفزايد)
بسياري از خودروهاي خارجي که در ايران
مونتاژ مي شوند ، بر خلاف مشابه هاي آن سوي آبي شان ،اين تجهيزات ايمني را ندارند
و معلوم نيست تا کنون چند انسان از رهگذر اين بي احترامي به انسان ، جان خود را از
دست داده و اکنون در سينه قبرستان خوابيده اند.
اين قبيل مسائل بيش از آن که ريشه هاي
اقتصادي و حتي مديريتي داشته باشند ، دلايل شناختي دارند و از اين واقعيت ساده
نشأت مي گيرند که مديران هم به عنوان بخشي برخاسته از همين جامعه
ما ، دوست داشتن مردم و احترام به
انسان ها را فراموش کرده اند
ما اگر همديگر را به طور واقعي و بر
مبناي باور هاي خالص انساني دوست داشته باشيم و به همديگر از صميم قلب احترام
بگذاريم ، سمت و سوي بسياري از رفتارهاي ما تغيير خواهد کرد.
در چنان وضعيتي مهندس سازنده يک برج
مسکوني ، هرگز در نحوه ساخت آن خيانت نخواهد کرد چون مي داند در نهايت انسان هايي
که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرايطي در بنگاه هاي ملکي ديگر
نخواهيد شنيد کسي بگويد فلان خانه را خوب ساخته اند چون مي خواستند خودشان در آن
ساکن شوند ، بلکه همه خانه ها خوب ساخته خواهند شد چون کساني مانند خود
سازندگان يعني "انسان هاي قابل احترام" در آنها زندگي خواهند کرد.
راستي اين خبر چند دقيقه پيش بر خروجي
خبرگزاري هاي داخلي قرار گرفت:
«رئيس پليس راهنمايي و رانندگي گفت:زماني كه موتورسيكلتهاي بدون
ايمني با قيمتهاي ارزان در اختيار جوانان قرار ميگيرد با اين مشكل مواجه ميشويم
كه 20 درصد از فوت شدگان تصادفات كشور را موتورسيكلت سواران تشكيل ميدهند كه اين
رقم در بعضي از استانها نيز به بيش از 40 درصد ميرسد.»
اگر همديگر را دوست داشته باشيم، از
معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه ،همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند ديد و نتيجه
آموزش ها بسيار دگرگون خواهد بود...
اگر همديگر را دوست داشته باشيم ، هيچ
رستوراني غذاي آلوده به ما نخواهد داد و هيچ پزشکي ، فقط براي حق ويزيت ، نبض
بيمار رانخواهد گرفت ، هيچ کارگري کم کاري نخواهد کرد و خانواده هاي مان قوام
بيشتري خواهند داشت.
وقتي همديگر را دوست داشته باشيم ، سر يکديگر کلاه
نخواهيم گذاشت ، با هم نزاع نخواهيم داشت ، کم فروشي و گران فروشي نخواهيم کرد و
دادگاه هايمان خلوت خلوت خواهد بود ، همان طور که در برخي کشورهاي اروپايي چنين
است و دادگاه ها از کسادترين دستگاه هاي حکومتي اند که گاه به شعبه هاي آنان تا روزهاي
متمادي حتي يک پرونده تخلف رانندگي هم ارجاع نمي شود! ولي ورودي پرونده ها در
ايران خودمان به 8 ميليون در سال رسيده است که اگر براي هر پرونده فقط دو طرف دعوا
فرض بگيريم - که در موارد زيادي متعدد هم هستند- همين الان 16 ميليون ايراني
"رسماً "در حال دعوا با همديگر هستند و آيا اين رقم نجومي به تنهايي
مؤيد اين مدعا نيست که ما همديگر را دوست نداريم؟
مثال هاي بسياري را مي توان در ادامه
اين بحث آورد که اگر به اطراف مان دقت کنيم ، آنها را به چشم خواهيم ديد و از اين
رو ، بحث را به همين جا ختم مي کنم : «ما ، تا ياد نگيريم که همديگر را دوست داشته باشيم
و براي هم احترام متقابل قائل نشويم ، پيشرفت نخواهيم کرد ، چون ، زاويه ديد ما به
انسان ، يکي از مهم ترين تعيين کنندگان مسير حرکت است».