![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک مسافر |
|
امشب هم از اون شبهایی که داره بارون میزنه ... نم نم و مهربون ... سکوت شب و صدای بارون کافیه که خواب شبونه ات رو پریشون کنه و بری تو فکر .. می خوام بلند بلند فکر کنم .. افکارم از اینجا شروع شد که آیا عشق احساسی است درونی یا بیرونی؟ از بیرون ما به مامنتقل میشه یا از دورن ماست که تراوش میکنه ؟ در پس هر اتفاقی که می افتد دلیلی وجود دارد ؟ یا ماخودمون دلیل آنها هستیم؟ راه درست کجاست ؟ راه اشتباه کدومه ؟ برای رفتتن به دور دستها باید کوله بار سفر رو بست یا میشه دور دست ها رو نزدیکتر کرد؟ برای محیطی یخزده و سرد چقدر آتیش لازمه که گرمش کنه ؟آیا روح آدمها هم یخ می زنه ؟ به اینجا که رسیدم سکوت کردم ... یاد شاملو افتادم ... که می گفت : حقیقت گرایی که با رویا هایش می آید ٬ رویا هایش را باز می شناسد تا بتواند مسافر نیک بخت رویا ها باشد .... خیلی زیبا می گه ..می باید خود را از دام اوهام برهانیم گر بر آنیم که همه چیز را دریا بینیم.. برای یک لحظه به جملاتش فکر کردم و فکر و فکر ... تنها چیزی که برامون می مونه همینه .. رویاهامون ..رویاهایی که خودمون نقاشی شون کردیم .. بزرگ شون کردیم و براشون زحمت کشیدیم .. با فکر کردن به رویاهام بالاخره اخمام باز شد و با موسیقی فیلم پدر خوانده ٬ فیلم زندگی ام رو دیدم .. رد پای خودم روی مسیر زندگی دنبال می کردم و به عقب بر می گشتم.. رد پاها خیلی تازه بودند و پر از نشانه زندگی .. اثری که من کشیده بودم جالب بود! الان که بهش نگاه می کنم می بینم که می شد بهتر از این هم بشه ولی به خودی خودش قشنگ بود و منحصر به فرد .. اندیشه هام ٬ کار هام ٬ مسیر هایی که انتخاب کردم و ... همه شون زیبا بودن ... گاهی وقتها که فکر می کردم٬ دیگه نمی تونم خسته شدم ٬ دیدم که نه اون اتفاقات هم گذشت من باز هم بودم ٬تونستم که رد کنم .. آره طوفان تمام شده ٬ بارون هم دیگه نمی یاد ... تنها چیزی که هست بوی زندگی است و آرامش در دلم . همون آرامشی که قبل از طوفان بود و مانندی نداشت٬ دوباره من رو در آغوش کشید . صدای موسیقی طبیعت را می شنوم ... و باز هم به این جمله ایمان دارم که عشق عشق می آفریند . و این کل جریان هستی است .. وقتی که تو سمبل خدا رو زمین شدی ٬ کلامت رو کلام اون دونستی ٬ رفتارت رو رفتار اون دونستی .... دیگه دلت نمی یاد که با کلامی دیگری رو بیازاری .. یا با رفتاری دلی را بشکنی .. باید انسانیت رو تمرین کنی ٬ باید یاد بگیری که چطور وظیفه ات رو انجام بدی و مسئولیت زندگی ات رو قبول کنی ... همیشه می گم ما مسئولیم. برای تک تک لحظه هامون مسئولیم .. پس چرا گاهی یادمون میره و سهل انگاری ها مون رو گردن دیگری می اندازیم ؟ چرا گاهی وقتها سایه خودمون رو که می بینبم باورمون نمیشه ؟ چرا اصرار داریم که بگیم نه این سایه من نیست ؟؟ رویاهامون رو پر رنگ کنیم تو زندگی مون ... طوری که انگار زنده اند و دارن با ما زندگی می کنند. از خیال بکشیم شون بیرون واقعی شون کنیم. گاهی وقتها ما آدمها یادمون میره که هنوز آدمیم و راه طولانی در پیش داریم ... زندگی در عین اینکه خیلی ساده است پیچیده هم هست .. یه جمله ایی رو خوندم که خیلی جالب بود اون جمله این بود : " تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگاه هزاران بار خندیده اند ." زیبایی در سادگی است و فرزانگی در عشق . با روز هامون باید مدارا کنیم و هر روز را به فرصتی بزرگ تبدیل کنیم . ای کاش آدمها تنها زمانی کارد هایشان را در می آوردند که بخواهند چیزی را قسمت کنند نه اینکه انتقام بگیرند. به اینجا که رسیدم صدای اذان صبح می آمد .. سرم رو برگردوندم و کتابخانه ام رو نگاه کردم .. مجموعه اشعار فروغ بهم می گفت که بیا منتظرتم ! رفتم و دیدم که حسابی بی معرفتی کردم .. یادم رفت بود که ۲۵ بهمن یادش کنم .. راستی به این موضوع تا حالا فکر کردی که چرا فروغ روز ولنتاین مُرد ؟ بی اختیار کتابش رو باز کردم و ازش خواستم که بهم یه پیام بده ٬ یکی از تجربه هایش رو با هام قسمت کنه ... شعری که اومد بی اختیار بغض گلو رو ترکوند و در حالی که اشک می ریختم بلند بلندخوندم. کنار پنجره صدای بارون و صدای من قاطی شده بود .. شب جالبی رو گذروندم ... تو این تجربه جالب بهاره مهربون هم همراهم بود. نهایت امر به این نتیجه رسیدم که سکوت کنم و به این شعر و معنی اش فکر کنم ؟ آیا واقعا نمی شه از مردی توقع وفا داشت ؟ نمی شه به مردی عشق ورزید بی آنکه توقعی داشت ؟ آیا اونها سخت شونه که این حالت رو درک کنند ؟ برای جواب این سوالها باز هم احتیاج به فکر دارم . شعر رو در زیر براتون می نویسم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و لحظه ایی به آن فکر کنید . خسته از بیم و امید و عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشینٍ او خوشتر پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آنکس که مرا نشاط و مستی داد آنکس که مرا امید و شادی بود هر جا که نشست بی تامل گفت " او یک زن ساده لوح عادی بود " میسوزم از این دورویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم رو ٬ پیش زنی بٍبَر غرورت را کاو عشقٍ ترا به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را با مٍهر بر روی سینه نفشارد عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبَرَد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه به لب نمی رانم ای زن! که دلی پُر از صفا داری از مرد وفا مجو ٬ مجو٬ هرگز او معنی عشق را نمی داند رازٍ دلٍ خود به او مگو هرگز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:53 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
خوب مثل هر سال نزدیک ولنتاین است و کوچکتر ها دغدغه دارند که چه هدیه ایی رو برای طرف شون بخرند و اون هایی هم که چند سالی بزرگترند تو فکر این هستند که آیا انتخابم درسته ؟ آیا این همون کسی است که می خواستم ؟ و یا اگه یکم رودربایستی هم داشته باشند تو این فکرند که چطوری رفتار کنند که دل طرف مقابل رو بدست بیارند. خلاصه دغدغه های جوونها تو این روز زیاده و کلی فکرشون مشغوله ... اما من چکار می کنم ؟ جواب دادن به این سوال یک کم سخته .... اولین باری که برای شام ولنتاین دعوت شدم ۱۷ سالم بود ٬ انگار بزرگترین قله رو فتح کرده بودم هیجان زده بودم وقتی اون جعبه با بسته بندی رویایی اش رو دیدم قند تو دلم آب شدُ دلم می خواست زودتر بازش کنم ولی خودم و کنترل کردم و با یه لبخند گفتم ممنون . ازم پرسید بازش نمی کنی؟ گفتم الان ؟ گفت میل خودته ... من هم جعبه رو باز کردم .. وای خدا باورم نمی شد .. از کجا می دونست که من شکلات تلخ دوست دارم ؟ کلی ذوق کردم و سوالم رو ازش پرسیدم ..گفت چون خودم هم شکلات تلخ دوست دارم حدس زدم که سلیقه مون با هم یکی باشه .. تمام اون شب به این موضوع فکر می کردم که چقدر ما با هم جوریم .. ما دیگه مال همدیگه ایم .. ولی مدتها گذشت و ما مال همدیگه نشدیم ... هیچ کداممون روز خداحافظی تفاهم مزه شکلات یادمون نبود .. همه چیز تمام شد .. سالها گذشت و من تو حیاط زندگی چرخیدم ٬ تاب می خوردم ٬بازی می کردم ٬ گاهی وقتها هم زمین می خوردم و گریه ام می گرفت و باز بلند می شدم و ادامه بازی .. یه روز در حین اینکه بازی می کردم تو رو دیدیم .... تصویر چشمات جلومه ٬داره بهم لبخند می زنه .... راستی یادم رفت سلام کنم .. راستش اونقدر حمله کلمات به ذهنم سریع بود که آداب معاشرت یادم رفت .. ببخشید ! خوب کجا بودم ؟ آها تصویر چشمات که جلوی رومه .. تو رو دیدم و فکر کردم یه همبازی پیدا کردم که می تونیم با هم دیگه بازی کنیم ٬ تاب بخوریم ٬ همدیگر رو خیس کنیم و بلند بلند بخندیم ... ولی تو توی بازی راحت نبودی نمی دونم چرا من هم راحت نبودم .. احساس معذب بودن می کردم یه دلیل گنگ بود که من رو مثل عفب مونده ها می کرد .. انگار لکنت زبون می گرفتم .. انگار خجالت می کشیدم نگات کنم ... یه روز که با خودم صادق بودم جواب سوالم رو پیدا کردم .. آره من عاشق تو بودم ! باورت میشه عاشقتم ؟ هنوز هم تو برام روی قله ها هستی و دارم به سختی تلاش می کنم بیام اون بالا پیشت ؟ گاهی وسط راه می ترسم و میشم همون دختر بداخلاق که رفتار کردن باهاش مستلزم گذرون یه دوره کامل فوق لیسانسه ٬ گاهی وقتها هم با انرژی زیاد حرکت می کنم ... می دونی اولش فکر می کردم یه بازی جدیده ٬ تموم میشه .. ولی انگار این بازی دکمه پایان نداره . شاید تو بخوای دکمه پایان رو بزنی ! واقعا می خوای دکمه پایان رو بزنی ؟ این رو خودت گفتی : " گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش " حالا من آماده سفرم ٬ تو همسفرم میشی ؟ از تو گفتن دلیل می خواد ؟ برای تو نوشتن بهانه می خواد ؟ باورت میشه تو بهونه خوشحال بودنی ؟ باورت میشه تو دلیل موندنی ؟ یه روز که از دست خدا عصبانی بودم ازش پرسیدم که " چرا من ؟ خودت بگو . " مثل همیشه صبور نگاهم کرد . داد زدم که " چرا من ؟ بگو ؟ خودت هم جوابی نداری بهم بدی ؟ " باز سکوت کرد . من هم بغض کردم و یه گوشه نشستم . زنگ زدم به تو .. خیلی دمق و بی حوصله . تو انگار شده بودی زبون خدا و باهام زدی . آخر سرش هم گفتی خواستم تو رو متقاعد کنم خودم به نتیجه رسیدم ! مرسی باهام حرف زدی . تو تاریکی شب چشمام گرد شده بود . نمی دونستم چی باید بگم و یا چه عکس العملی باید نشون بدم . سکوت کردم و به حرفات گوش دادم. مکالمه جالبی بود. یه بار دیگه می خواستم بپرم ولی انگار بال نداشتم .. بال هام رو جا گذاشته بودم . کجا ؟ نمی دونم ! حالا بدون بال چطوری بپرم ؟ سرم و انداختم زیر و زیر چشمی نگات کردم .. راستی تو بال هات همراهته؟ شاید دلت بلرزه ! شاید بگی اوه نه ! دوباره بازی از اول ؟! نگران نباش تو قوانین این بازی رو می گذاری پس خودت رییسی .. حکم کن هر چه را که می خواهی . وقتی دو تا میانگین متحرک با هم تلاقی می کنند و آر اس آی هم جواب میده نقطه خوبیه که وارد بازار بشی درسته ؟ ببینم تو رو نمودار ها نشونه ایی از تلاقی میانگین ها نمی بینی ؟ شاید هم میبینی و شک داری ؟ می ترسی پوزیشن بگیری؟ با ای سی دی چک کردی ؟ همه چی تایید شده ؟ یا هنوز اما و اگر هایی مونده که اگه بشه خوب میشه ؟ راستی حوصله ات کجاست ؟ حواست هم همین دور و بر هاست ... گوشت با منه ؟ همه اینها رو گفتم که بگم مهربونم : "با ما به از این باش که با خلق جهانی " Happy Valentine |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های پیشین |
| درباره وبلاگ |
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی |
|
|
خبرنامه همسفران |
|
|
| ||