تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر
سلام !

این جمله رو دوست خوبم بهاره بهم گفت  درست زمانی که به شنیدنش احتیاج داشتم .

بهاره جونم ازت ممنونم .

همه چیز در زندگی ات معجزه ای است که باید آن راعزیز بداری ...
اینکه ما نفس می کشیم ...
اینکه روی این کره ی زمین هستیم ...
اینکه با هم ارتباط برقرار می کنیم ... همگی معجزه است...
تک تک تجربه ها در زندگی ات کاملا لازم بوده تا تو را به این مرحله و مرحله ی بعدی و بعدی برساند...
هدف چیزی نیست که تو بخواهی به آن برسی ...
هدف به تو می رسد و فقط زمانی تو را می یابد که تو آمادگی داشته باشی ... نه قبل از آن (وین دایر)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 Winners Don't Do Different Things , They Do

Things Differently

 


I'm Back to Make The Things Better

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
قصه از یه بعد از ظهر گرم تو مرداد ماه شروع شد . اون روز هم خورشید داشت مثل بقیه تابستون ها گرماش رو بر سر شهر می بارید.
 
- الو سلام ؟
- سلام
- حالتون خوبه ؟ ببخشید من کارم زود تموم شده ٬ می تون زود تر بیام سر کلاس ؟
- اوه ! نه . من تا قبل از ۳۰ : ۵ نمی رسم بیام .
- باشه پس من میرم کافی شاپ تا کلاس شروع بشه .
- ببخشید ها ..
- نه بابا خواهش می کنم . فعلا .
- فعلا .
 
کافی شاپ می دونست چه خبره . می دونست که چه اتفاقی می افتد برای همین با مهربونی آغوش رو باز کرد و فضای صمیمی و دوست داشتنی رو به وجود آورد . اون روز یه روز عجیب بود . حتی ماشین های توی خیابون هم لبخند می زدند . تو هم وقتی بهشون نگاه می کردی و لبخندشون رو میدی نا خود آگاه لبخند می زدی. یه هو یکی از فرشته ها دلش لرزید. یه فصل جدید داشت ورق می خورد فرشته مهربون می دونست چی داره پیش می یاد .  برای همین یه پرنده رو فرستاد کنارت که بهت بگه : " من هستم . همیشه پیشتم. اگه دلت گرفت بیا پیشه خودم  مثل همیشه . " تو با اون پرنده دوست شدی براش دست تکون دادی .  با یه لبخند سلام کردی و سر جات نشستی . می دونی اینجور مواقع وقتی لبخند می زنی میشه عکس خدا تو آیینه زمین  و به خودت می بالی .  لبخند خدا بودن که بهونه نمی خواد .  وقتی این حس گرم رو داری نا خود آگاه برق نگاهت تغییر می کنه ... با همه مردم شهر دوست میشی. حتی اینقدر شادی که این شادی برای دیگران تعجب آوره و نگاه خیره خیره شون ازت می پرسند : " که حالت خوبه همشهری ؟ " تو هم سرت رو تکون می دی و با یه لبخند لی لی کنان از کنارشون رد میشی . بذار هر چی می خوان فکر کنند . من خوبم  ! خوب ترینم . بهتر از این نمیشم . می دونی چرا ؟ چون با بهترین کیفیت زندگی می کنم . به همین سادگی ! از همه چیز راضی هستی تلاشت رو می کنی ولی نق نمی زنی. مطالب جدید بود و تو تشنه یاد گیری . خوب گوش دادی . و خوب یاد گرفتی . میل به یادگیری از نگاهت معلوم بود . 
 
همه چیز پیش رفت .. تا اینکه  اون  پنج شنبه تهوع آور رسید. تو احساس می کردی که دنیا رو سرت خراب شده . دلت گرفته بود .. نه ! بهت بر خورده بود .. خیلی هم بر خورده بود .. یه همدلی ٬ یه نگاه مهربون  تکونت داد . پیش خودت فکر می کردی که این حس رو کجا لمس کرده بودی . فکرت به جایی نمی رسید . مثل گنگ ها راه می رفتی . یه چیزی قلقلکت می داد ولی نمی دونستی چی بود . اونقدر راه رفتی تا بالاخره جوابت رو پیدا کردی . آره ! این مثل حس خودت بود . همون حسی که تو با بقیه قسمتش می کردی ... این بار یکی با تو قسمت کرده بود . چشمت خیره موند به افق.  دل و مغزت هم برای یه لحظه ایستادند. جاشون با هم عوض شد ! به همین سادگی .  سرت رو با سنگینی بر گردوندی و چشمت به چمدونت افتاد .. چمدون تو راه که می رفتی از دستت افتاده بود .  نگاهش کردی ..  از خودت پرسیدی اینجا کجاست ؟ چرا اینقدر عوض شده ؟ چرا اینقدر رنگدار شده ؟ اینجا که قبلا ها بی رنگ بود ... دلیلی برای موندن نبود .. حتی پول وکیلت رو داده بودی .. آره تو مسافر بودی .. چی شد که یهو از اینجا خوشت اومد . او ن لحظه بود که یه نفس گرم تمام وجودت رو پر کرد . چمدون رو نگاه کردی .. جلو  رو هم نگاه کردی  .. گنگ مونده بودی نمی دونستی که چی شده و چرا چمدونت رو دوست نداری .. یاد اون حس افتادی و دیدی که چقدر قشنگه .. لطیفه حتی برق نگاهت رو هم عوض کرده .. طوری که همه می بینین و براشون سوال پیش میاد که چی شده ؟ تو حالت خوبه ؟ تو هم فقط لبخند می زنی و می گی : آره بهتر از این نمیشم . چطور مگه ؟ مات نگاهت می کنند . ولی سکوت می کنند که مبادا حست بلرزه .
 
روز ها داشت می گذشت و شهریور هم داشت تموم می شد و تو هنوز از چیزی مطمئن نبودی ...  تو این مدت اتفاقات جالبی افتاد ولی تایید کننده نبودند . تنهایی فکر می کردی گاهی با دیگرا مشورت می کردی . ولی تصمیم نهایی رو خودت باید می گرفتی . دیدگاه ها و نظر ها متفاوت بودند. با خودت کلنجار می رفتی که چی شده ؟ چه کار کنم ؟  روش درست کدومه ؟ تا اینکه بهت گفت بهش بگو . گفتی من نمی دونم  چه واکنشی نشون میده . گفت : خوب تو هیچ چیز رو نمی دونی . تا نگی هم معلوم نمیشه . گفتم : آره ! اینو قبول دارم ولی یه تایید می خوام.  تا اینکه در اولین ساعات بامداد اولین روز پاییز لو رفتی به همین سادگی دستت رو شد . انگار سبک شده بودی از ته دلت می خندیدی و تعریف می کردی که  روز های اضطراب چطوری گذشتند. از اول خط گفتی و گفتی . دیگه صبح شده بود تو ۴۸ ساعت بود که نخوابیده بودی ولی سر حال بودی و خودت هم در تعجب !
 
دختر شهر قصه ٬ ۹ روز رفت سفر . سفر دور دنیا ... نه ! سفر به دور کل هستی .. کائنات . همه جا رو گشت . ولی این سفر هم مثل همه سفر ها تموم میشه و تو باید خونه ات رو دوست داشته باشی نه سفر رو. سفر بهت تجربه و پختگی میده ولی خونه ات است که بهت آرامش و امنیت میده و تو این ها رو خوب می دونی . تو این سفر تو بهترین کیفیت رو داشتی بیشترین لذت رو بردی . یه سفر رویایی و دلنشین . چون اعتقاد داشتی که همیشه باید بهترین کیفیت رو زندگی کرد حتی اگه اون زندگی یا اون فصل از زندگی کوتاه باشه .. به اندازه یه چشم بهم زدن. از سفر که برگشتی مات و گنگ بودی . حرف نمی زدی و این حالت بقیه رو نگران کرده بود . کسی جرات حتی سوال پرسیدن رو نداشت . تو هم خیره نشستی بودی و نا کجا رو نگاه می کردیو. یکی می خواست نمک بریزه رو زبونت تا زبونت واشه  ٬ یکی می گفت آرام بخش بخور تا عمیق بخوابی ولی تو فقط نگاهشون کردی . فقط نگاه . نگاهی که کمتر کسی معنی اش رو می فهمید. یهو برگشتی و گوشه اتاق چمدون رو دیدی که صبور نگاهت می کرد و منتظر برگشتنت بود. آخه چمدون خیلی مهربونه .. همه جا باهات بوده و تو می خواستی جاش بذاری و تنها بری .... دلت می خواست بغلش کنی و های های گریه کنی . ولی انگار اشک هم یاری نمی کرد . چمدون پر از خاطره بود . لحظه های شیرین و تلخ و صبورانه همه چیز رو در خودش جای می داد . این بار هم تو برگشته بودی و این یعنی یه مقدار اضافه بار چمدون و یه تجربه و چند تا خورده ریز از سفر . با آرومی درش رو باز کردی و سوغات سفر رو توش گذاشتی .  دستت رو گذاشتی رو قلبت دیدی هنوز می زنه ... ناگهان مثل دیوانه ها خندیدی و فریاد زدی :
 
بازی تمومه !
 
آره باز ی تموم شده بود و هر دو فینالیست قهرمان شده بودند . این بازی غرور آفرینی بود . چون دو تا برنده داشت بر عکس بقیه بازیها که برنده بودن یکی به بهای بازنده بودن دیگری است .  به خودت افتخار می کردی و با غرور گفتی : " من حالم خوبه ! نگران من نباشید . فقط اگه یه چند قطره اشک تو چشمام دیدید نذارید به حساب اینکه حالم بده . می خوام احساسم بازی کنه و در جریان باشه .. آره باید احساسم رو ببرم پارک هوا بخوره . اینجا هواش بده . این بازی با دو برنده تموم شد . " بقیه شوکه شده بودند و خیره نگاهم می کردند . در و بستم و رفتم پارک که با احساسم بازی کنم .
 
چقدر خوب بود که آدمها درون و بیرونشون یکی بود . ما تلاشمون رو می کنیم که  این  تضاد ها رو کم کنیم . اگر هم نشد ... چه باک ! زندگی ادامه داره و این موضوع هم یه مساله شخصیه ٬ مگه نه ؟
 
تو از همون اول می دونستی .. همه چیز رو می دونستی .. نزن زیرش ! ( چون تو کار گردان بودی و ما بازیگر )
 
گفتم دختر شهر قصه ٬ یادم به تائتر شهر قصه افتاد . دیدیش ؟ خره می گفت : " عشق مثل دسته چپق باید دو سر داشته باشه ٬ عشق یه سره مایه دردسر ه . " این جمله رو الان با تمام نفس هات درک می کنی .
 
یاد حرف دکتر افتادم : " بهم می گفت خوشبختی تو مال خودته و چیزیه  که خودت بدستش آوردی پس جایی خرجش کن که قدرش رو بدونن.  تو تمام رنج ها و سختی هاش رو کشیدی و لحظه های سخت و طاقت فرسا رو تنهایی گذروندی به آسونی همه چیز رو نده رو هوا . " چقدر خوب گفت . یاد آوری این جمله بهم آرامش داد و با عث شد که اشکم رو پاک کنم .. لیوان رو بردارم و سیگارم رو روشن کنم. دوباره بنویسم و فکر کنم .
 
آزادی انتخاب ٬ مسیر زندگی ٬ کیفیت زندگی حق همه آدم هاست . همانطور که حق تو و من  هم هست . حتی به بهای این باشه که عقل و احساس با هم دوئل کنند . این جا دیگه یکی باید قربانی بشه و ....   دوست داشتن واقعی رهایی است هر کس باید همون جایی باشه که دلش خوشه و تو هم همینطور .
 
نگران من نباش ! من حالم خوبه .. خیلی خوب . من بزرگ شدم . ببین ! دیگه لازم نیست کفش تق تقی های مامانم رو بپوشم خودم چند تاشون رو تو کمدم دارم ... نگاه کن ! بلدم وقتی زمین می خورم بلند شم . اگه دست و پام هم زخم بشه دوا گلی می زنم زود خوب میشه . ببین می خندم .. اوخ ! اوخ ! یه ذره سر زانوم درد می کنه ولی عیبی نداره خوب میشه .
 
می دونی ! تو زندگیم یاد گرفتم که از کسی توقع نداشته باشم و یا به نوعی گدایی نکنم . من اونقدر محبت بی حد و حصر دارم که می تونم به تمام مردم دنیا بدم و از هیچ کدومشون گدایی محبت  نکنم .. حتی از تو .
 
وقتی به خودم می گم بازی تمومه ! لبخند رضایت دارم . چون در یک نبرد برابر هر دو طرف پیروز شدند . حیف بود که یکی از طرفین زخمی از زمین بیاد بیرون . هر دو فقط خسته اند . خسته روزگار . خسته از حمل خاطرات و اشتباهات گذشته همین وگرنه کسی نباخته .
 
تو هم برای من عذاب وجدان نگیر ! من حالم خوبه .. چند بار بگم دختر بزرگی شدم . به خدا بزرگ شدم و از پس مشکلاتم بر میام . بلدم که چطوری مسئول انتخاب های زندگی ام باشم . من مسئول همه اتفاقات هستم .. حتی تو .
 
یادته چند بار ازم خواسته بودی این قصه رو برات تعریف کنم .. حالا فرصتی پیش اومد که برات بنویسم . قصه به اینجا که رسید دیگه صبح شده بود و تو ٬ توی خواب ناز بودی .
 
ممنون که وقت گذاشتی و تا اینجا رو خوندی . فقط اگه یه روزی یه جایی دیدی که یه نفر وسط خنده اشک می ریزه زیاد تعجب نکن اون هم به درد من مبتلا شده ... دلش تنگ شده . هیچی بهشو نگو و بذار راحت باشه . زیاد هم نگاهش نکن که احساس کنه داری می پاییش .. اینجور مواقع آدم دوست داره تنها باشه .
 
نمی گم خطا نکردم ... من که ادعا نکردم ... همه گفتن که تو بی وفایی ... ولی من اعتنا نکردم ... همین بود داستان .
 
من هم برم پیش اون فرشته مهربون که برام پیغام فرستاده بود خیلی حرف ها دارم بهش بگم . منتظرمه .
 
تو هم مواظب دل مهربونت باش و عروسک هات رو بیار و با بقیه دوستات بازی کن . قطعا که همبازی های خوبی داری . به قور قوری هم سلام برسون . 
 
شب و روزت بخیر عروسک شکستنی  
 
 
این هم هدیه من به تو : یه جمله از آنتونی رابینزه ٬ چون می دونم دوستش داری به عقایدش احترام می گذاری :
 
در دنیای واقعی بقای رابطه فقط در یک صورت امکان پذیر است: بکوشید که نسبت به طرف مقابل بخشنده و دهنده باشید، نه اینکه بخواهید چیزی به دست آورید.
                                                                                                          آنتونی رابینز
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

تو این فکر بودم که چی بنویسم و چه جوری افکارم رو جمع و جور کنم که در بین ایمل هایی که برام اومده بود مطلب زیر نوشته نفیسه مرشد زاده رو دیدم . با خوندنش به فکر رفتم و این سوال برام مطرح شد که آیا اصلا این حرف که می گن زن و مرد باهم برابرند درسته یا نه ؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه عدم توانایی های موجود بین زن و مرد  - به خاطر تفاوت سیستم فکری و روحی - رو به رخ همدیگر بکشیم ٬ همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم و در کنار هم به آرامش برسیم ؟

نظر شما چیه ؟


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه

روزانه
عکس های روزانه
زنده باد زندگی
تله تکست صدا و سیما - خواندی و جذاب
عاشقانه زیستن
زن
دختر و پسر - جالب
زندگی - خنده دار ولی حقیقت
شما هم سگ دوست دارید ؟
رقص - با مزه
هفته ایی که گذشت - نبوی
ابراهیم نبوی-وزارت نفت
موس رو حرکت بدهید و ببینید چه چیز هایی می بینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین مسافر
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آذر 1386
آبان 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
عمومی
دوست داشتنی ها
دیوانه عاشق - امید
پیوسته رنگارنگ زیسته ام
موفقیت
کافه عکس
ما راویان قصه های از یاد رفته ایم
تمبر های جهان
از امروز
غریبه آشنا
زندگی بهتر
خلوتکده من
یک دنیا لینک
حمید رضا سلیمانی -داستان
هری پاتر
تنهایی
چهاردیواری
می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!
بازمانده
بیست و نیم
دنیای بی جواب
خاطرات یک مدیر
*** ته بن بست ***
سیبستانک
مینویسم پس هستم
فقط خودم
چای ، سیگار ، خبر
وسوسه عاشقی
مطرب دل - ادبی
آنتونی رابینز
کوتاه اما خواندنی
راز شاد زیستن (فرهاد)
موفقیت (آرش )
مهسا و تارا
الهه تاریکی
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
بی فصل و نا درخت
زیر باران باید رفت ( تاتر ، سینما، عکس)
تک به تک - سعید قرایی فوتبال
Idoms
دارالمجانین
گروه تکنولوژی - پویا کوشنده
باز هم زندگی
باران تنهایی
افشین دبیری - مدیریت منابع اسانی
اسب وحشی
زندگی بارونی - صبا
فقط خودم، فقط خودت -فرناز
مهارتهای زندگی - دکتر ارباسی
35 درجه
لولیان
وب نوشته های کمال
نقطه ته خط
بامدادی
کافه رنسانس
Deserter
یادداشت های یک دختر ترشیده
بودن و گفتن
شبانی که دست های خدا را می شست
B_E_H_N_U_M
***امیر***
گناه مقدس
(آشیل آذر مهر (تولد یک راز
من و تو
یادداشتهای یک خبرنگار
آموزش دلبری
وبلاگ سعيد حاتمی
خبرنامه همسفران





Powered by WebGozar