![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک مسافر |
|
مثل همیشه سلام این متنی رو که در پایین میذارم نوشته خودم نیست و یکی از دوستان خوبم در گروه ریکی برام فرستادند که با اینکه ندیدمشون ازشون بی نهایت سپاسگزاری می کنم . همانطور که تو پست قبلی اشاره کردم تنهایی یه رازه که هرکسی را یارای گشودن آن نسیت و کمتر کسی است که بخواد پا به دنیای تنهایی بگذاره . شاید بگید که ما همه که اینجا هستیم به دلیل تنهایی مونه که اومدیم اینجا. ولی گلم! تو اینجا هم تنها نیستی اینجا به جای آدمها آی دی هایی دور و برت هستنند که تو هیچ تصویر فیزیکی ازشون نداری و مجبوری هر طور که خودشون رو بهت معرفی می کنند قبولشون کنی و یا با یک کلیک برای همیشه از شر یکی از اون آی دی ها خلاص بشی . پس می بینی که حتی در اینجا هم تنها نیستی .. و توصیه می کنم که هیچ وقت هم راهی وادی تنهای نشوی چون بدون راه بلد و داشتن نقشه درست راه نمی تونی به راحتی از این وادی به سلامت بگذری و دچار افسردگی و بدبینی می شی که خلاصی از شر اون خیلی سخته ... تا حالا فکر کردی همین الان که نشستی و داری این سطور رو می خوانی یه نفر هست که کلافه شده و در به در داره دنبالت می گرده و می خواد که ببینتت و تو این اجازه رو بهش نمی دی .. چون همه اش پای کامپیوتر ات نشستی تا حالا فکر کردی همین الان چقدر کار نیمه تمام داری که منتظرن تو بری و تمومشون کنی ولی باز تو انتظار می گذاریشون تا حالا فکر کردی که کامپیوتر برای چی ساخته شده ؟ برای آرامش انسانها و راحتی شون .... نه ایجاد دردسر برای بقیه و وقت تلف کردن تا حالا فکر کردی اگه الان لبخند بزنی چقدر دلنشین تر میشی ؟ .. خب پس معطل چی هستی ... لبخند بزن ..آره خودشه .. تا حالا فکر کردی ... آه ه ه ه ه ه ه ... به خیلی چیز ها باید فکر کنیم و نمی کنیم .. شما هم به چیز هایی که تا حالا فکر کردید رو برام بنویسید و من رو هم در تجربه تون سهیم کنید . قبلا از همه تون ممنونم که من رو با این آی دی و مشخصات فکری بعنوان دوست خودتون در دنیای مجازی انتخاب کردید وای ! چقدر حرف زدم ... یادم رفت متنی رو که اول صفحه گفتم رو بذارم .. سخن کوتاه می کنم و دعوتتون می کنم که متن زیر در حالیکه لبخند می زنید بخونید و از انرژی اش لذت ببرید : گفتاري براي تنهايي ات
راه خلوتي است كه كسي از آن نميگذرد و آن راه ، راهي است كه از دغدغه خاطرات كم ميكند و پري براي پريدن دوباره به تو خواهد داد . اينگونه آغاز كنيم:
* وظيفه ي اصلي تو آن است كه خويشتن حقيقي ات را همچون طوماري باز كني .
* تو همچنين وظيفه داري به ديگران نيز كمك كني تا دل و گام هاي خود را استوار سازند و به عنوان افرادي يكه و بي بديل پا در راه بگذارند.
* براي تحقق اين وظايف ، بايد براي ديگران فرصتي فراهم كني تا آنها نيز بتوانند احساسات خويش را ابراز كنند ، آرزوهاشان را نشانت دهند و روياهاشان را با تو سهيم شوند .
* بدي را محكوم كن ، اما نه آدمهاي بد را . آدم هاي بد نيز مانند تو انسان اند و در مسير كامل ساختن خويش تقلا مي كنند .
* با سلاح عشق به پيكار بدي ها برو . هر انساني در طلب بي پايان كشف خويشتن است : اين طلب را دوست بدار و محترم بدان .
* هيچوقت فراموش نكن كه دنيا زشت نيست ، دنيا تيره و تار نيست ، دنيا ويرانگر نيست ، عمل تهي از عشق آدمي دنيا را به اين روز انداخته است .
*تو بايد الگو باشي ؛ اما نه الگويي كامل و بي عيب و نقص و دور از دسترس ، بلكه الگويي انساني و بس انساني .
انسان بودن ، برترين قله اي ست كه مي تواني آن را فتح كني . (( انسانيت ، بام زندگي است .))
* بايد توان بخشيدن خويش را داشته باشي ، اگر هنوز خود را پايين تر از كمال مي بيني .
* بايد بداني كه از دگرگوني گريزي نيست ، و اگر دگرگوني را در مسير عشق و كشف خويشتن خويش بيندازي ، همواره خوب و مثبت خواهد بود . (( زندگي ، عاشقانه زيستن است . ))
* بايد بداني كه براي آموختن ، بايد عمل كرد . بودن ، يعني دست به كاري زدن .
* بايد بداني كه نمي توان محبوب همگان شد . محبوب همگان شدن ايده آل است ، اما عملي نيست . چنين ايده آلي در عالم خاكي به دست نمي آيد . عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو ، آدمي . مي تواني آلويي شوي رسيده و درشت و آبدار ، اما فراموش نكن هستند كساني كه آلو دوست ندارند .
* بايد اين را نيز بداني كه اگر بهترين آلوي جهان هستي و محبوب تو آلو دوست ندارد ، توان آن را داري كه سيب باشي . اما فراموش نكن كه اگر سيب شوي ، بهترين سيب دنيا نيستي . در حالي كه مي تواني بهترين آلوي دنيا باشي .
* بايد بداني كه اگر تصميم گرفتي سيب باشي ، سيبي در رده ي دوم خواهي شد . زيرا تو اساسا آلو هستي ، نه سيب . بنابراين ، اين خطر جود دارد كه محبوب تو روزي به دنبال بهترين سيب دنيا بگردد و كسي ديگر را كه اين ويژگي را دارد انتخاب كند . آنگاه تلاش خواهي كرد كه بهترين سيب دنيا باشي ، و اين غير ممكن است . شايد روزي دوباره بكوشي تا بهترين آلوي دنيا باشي ، و اين ممكن است .
* حتي اگر همگان تو را دوست ندارند ، تو همگان را دوست بدار . تو دوست نداري كه دوست داشته شوي ، تو دوست داري كه دوست بداري . مهم آن است كه دلي پر مهر داشته باشي .
* هيچ آدمي را طرد نكن ، زيرا تو پاره اي از وجود هر آدمي هستي ، و هر آدمي پاره اي از وجود توست .
تو با طرد يك فرد ، در واقع ، پاره اي از وجود خود را طرد كرده اي .
* اگر همگان را دوست بداري و يكي از آنها عشق تو را پس بزند ، دليلي براي ياس و سر خوردگي وجود ندارد . او را مقصر ندان . او آمادگي پذيرش عشق تو را نداشته است . تو عشق خود را با قيد و شرط ابراز نمي كني . تو عشق مي ورزي ، زيرا موهبت عشق ورزيدن را داري . تو عشق نمي ورزي كه در ازاي آن محبت ديگران را جلب كني . تو عشق مي ورزي ، زيرا مي تواني عشق بورزي . (( عشق ، هدف عشق است . ))
* اگر يك نفر عشق تو را رد كرد ، صدها نفر ديگر پذيراي عشق تو هستند . اين گمان كه تنها يك عشق درست وجود دارد ، گماني باطل است . عشق هاي درست ، متعددند .
در آخر اين گفتار شايد تا اندازه اي توان عاشقي تو را افزايش دهد . زيرا چنانكه بايسته است كه بداني عاشق بودن ، مستلزم ظرافت يك فرزانه ، انعطاف يك كودك ، حساسيت يك هنرمند ، فهم يك فيلسوف ، گشودگي يك قديس ، بردباري و مداراي يك مومن و آگاهي يك دانشمند است . تمام اين ويژگي ها در كسي كه عشق را بر ميگزيند جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد . هنگام آن است كه برخيزي و عاشقانه گام برداري .
از آغاز ،
حرفي در ميان نبود .
گفتن اين حرف ،
اما ،
حرفي به ميان آورد !
فرزانگي در عقل نيست ، در عشق است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
وقتی یک لیوان نسکافه داغ رو کم کم مزه می کنی و پیغامهای دوستی و مهری که از طرف دوستانت دریاف کردی می خونی لبخندی به پهنای صورتت به لب داری ٬ حتی اگه دندون درد هم داشته باشی٬این درد نمی تونه مانع آرامش و حس خوبت بشه . اونوقته که وزنِ بودن رو حس می کنی .. فقط باش ! همین خودش یه فرصته .. یه نعمته .. حالا وقتی که بودی می تونی این بودن رو تعریف کنی که چطوری می خواهی باشی.. و یادت باشه که کمال یعنی منفی و مثبت در کنار هم . نه کمتر نه بیشتر. اگه بخواهی فقط خوب باشی یا فقط بد باشی نمی تونی به کمال برسی هر دوش در کنار هم معنی میده و انتظاری غیر از این هم نیست اما اگه بودی و خواستی که نرم نرمک بهتر بشی باید از صداقتت استفاده کنی نه با دیگران بلکه با خودت . باید صادقانه اشتباهاتت رو بپذیری تا بتونی در رفع آنها تلاش کنی . در غیر اینصورت طی یک مبارزه منفی فقط انرژی هایت رو از دست میدی و چیزی جز خستگی راه و نا امیدی برات نمی مونه . خیلی هامون این حرف ها رو بلدیم که بزنیم ولی کو مرد عمل ! خیلی ها مون وقتی دلمون میگیره یادِ کسانی می افتیم که بهمون بدی کردند و ازشون طلبکار میشیم و این کار درست ما رو می بره تهِ دره. در این لحظه بهتر بشینیم و و فکر کنیم که چقدر از اتفاق پیش آمده تقصیر خودمون بوده و چه کارهایی رو نباید انجام می دادیم و دادیم . آب رفته رو نمیشه به جوی بازگرداند ولی میشه جلوی خارج شدن مقدار بیشتری آب از جوی رو گرفت. گاهی وقتها احساس تنهایی می کنیم٬ ولی باید یه روزی بفهمیم که انسان تنها به دنیا اومده ٬تنها زندگی می کنه و تنها می میره - شاید بگی پس این همه دوست و آشنا و فامیل داریم ما که تنها نیستیم - ولی من بهت می گم که اونها رو هم نداری مطمئن باش و اگه شجاع باشی این حرف رو درک می کنی و رو پای خودت می ایستی. گاهی وقتها دلت می خواد گریه کنی ٬ داد بزنی ٬ بد و بیراه بگی به زندگی ٬خب٬ بگو کسی جولوت رو نمیگیره ولی باز هم تکرار می کنم که با این کار فقط انرژی های درونی ات رو از دست میدی و ضعیف می شی . گاهی وقتها فکر می کنی دنیا به آخر رسیده و دیگه نا نداری و این لحظه درست همون لحظه جادویی است که فرآیند تغییر داره انجام میشه و فقط باید مقاومت کنی تا فرآیند تبدیل تمام بشه . بعضی روزها دلت می خواد یه بهانه تازه داشته باشی ٬ خوبه که این رو بخواهی ولی همیشه احتیاجی نیست دنبال بهانه تازه بگردی فقط باید به دور و برت خوب نگاه تا ببینی شون . و باید بزرگ بشی و بزرگ فکر کنی. راهی غیر از این نداری. توی این جهان با تمام بزرگی همه چیز به سمت جلو و تغییرات مثبت می روند٬تو هم همگام شو .. مبارزه نکن ..تسلیم باش. در طول این مدت دوستان خوب ِمثل شبنم صبحگاهی پاکم٬ من رو تنها نگذاشتند و چه با تماس ٬ چه با ایمیل و یا با حرفهاشون بهم روحیه دادند و درست در این زمان به فلسفه تازه ایی از حیات دست یافتم که برایم روزنه تازه ایی رو به جهان باز کرد. در پایان از دوست خوبم شایان تشکر می کنم که متن زیبا و تامل برانگیزی با عنوان " این شهر " رو برام فرستادند تا در وب لاگم قرار بدم . روی ماهتون می بوسم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم . این شهر یک آسمان پر از گلابی ... نه !!! یک اسمان به رنگ بنفش . پر از خارپشت . خورشید ، کمرنگ و بی رمق . بدون حرارت . رنگش ارغوانی . یک شهر . دود گرفته . غبار الود . پر از صداهای گوش خراش . وحشتناک چون دوزخ . و شهر ، پر از خانه . خانه هائی سرد و تهی . تهی از احساس . تهی از عشق . تهی از عاطفه . تهی از هر چیز خوب . و مردم . بی اعتنا . بی انصاف . بدوراز همدلی . که دلهایشان با زنجیر وصل است به تاریکی . و اندیشه شان تهی از افکار نیک . پوچ . چشمانشان ، سرد و بی روح . قلبهایشان فلزی و زنگار گرفته . دستانشان خالی از حس نوازش و پایشان مانده در راه . عده ای از فرط سیری در حال ترکیدن هستند . و جمع کثیری ، کودکانشان را با نشان دادن عکسهای مرغ و ماهی و پلوی نقش بسته بر کتابها سیر میکنند . در این شهر زندگی یعنی فریبکاری . ریا کاری . دروغ . تهمت . چاپلوسی . نفرت . حسادت . هوس و شهوت . کسب افتخار یعنی : دیگری را زیر پا له کردن . دستیابی به آسایش یعنی : دیگران را به پرتگاه افکندن . عدالت یعنی : هر کسی پول بیشتری پرداخت کند .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بماند در رنج خود پرستی
دختر شهر قصه داشت می رفت و می رفت و همین طور که می رفت به افراد مختلف برخورد می کرد. خیلی چیز ها می دید و خیلی چیز ها می شنید . بعضی وقتها خسته می شد می نشست و بعضی وقتها بغض تنهایی اش رو می شکست و بعضی روز ها که خسته و نالان می شد می زد به دنده بی خیالی ... ولی یه روز به خودش اومد و گفت : گیریم که این همه مشکلات رو داری .. بالاخره چی ؟ تا کی می خوای با خودت حملشون کنی ؟ بگو تا کی ؟ تاریخ بده و زمان ؟ یکم فکر و گفت : تا همین الان . دیگه نمی خوام حملشون کنم با مهربونی همه تلخی ها رو گذاشت کنار جاده ، کوله بارش رو سبک کرد ، یه نفس عمیق کشید و به افق نگاه کرد و با یک لبخند رفت به سوی روشنی های فردا .
این مطلب یکی از پست های قدیم ام است ... وقتی می خوندمش اشک تو چشمام جمع شد و امروز از اون روزهایی است که خسته ام .. خسته تر از هر زمانی ... می خوام برم یه جای دور ..دور دور ..
گاهی وقتها خسته میشی از سفر ٬ گاهی وقتها تنهایی اذیتت می کنه ٬ گاهی وقتها چشم انتظار یه دست مهربونی که بهت بگه : نگران نباش خوب میشه ٬ گاهی وقتها برای دیگران یه تکیه گاهی یه گوشی و این در شرایطی است که تکیه گاهی نداری .. میگن طوفان نزدیکه .. می ترسی که من چه کنم بی سرپناه ؟ سعی می کنی بری و یه جایی رو برای خودت پیدا کنی و اون وادی ٬وادی سکوت است و مجوز ورود به آن تنهایی.
و اهالی شهر قصه به یاد می آورند که روزی دخترکی اینجا بود که از عشق٬ صداقت ٬ مهربانی و دوستی می گفت ... و یکروز هم رفت و راهی جز تسلیم نیست .... امید که از این وادی به سلامت بگذرد و با انرژی بیشتر به راه سفر ادامه دهد و صد سینه سخن خواهد داشت از سکوت و تنهایی .
در آدمی عشقی و دردی و خار خاری و تقاضایی است که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد .این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی٬ تحصیل نجوم و طب و غیرذالک می کند و هیچ آرام نمی گیرد زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است .
آخرین معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار نگیرد. فیه مافیه / مولوی
باشد که همگان شاد باشند
باشد که همگان از عشق لبریز باشند
امید که به سر منزل مقصود برسیم
پ.ن : زندگی هرگز با باور کنار نمی اید و اگر تلاش کنی که زندگی را به زور با باورهایت اشتی دهی به غیر ممکن دست یازیده ای. پس باید چگونه تجربه کردن را اموخت.معنایی در زندگی نیست. معنا را باید خلق کرد . و برای خلق معنا اولین گام انست که زندگی را همان گونه که هست بپذیری.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
این داستان زیبا رو آقای مهدی نور محمدزاده نوشته اند . زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت.پیرمرد چشمهایش رابست ! " ببین پیرمرد !برای آخرین بار می گم ... خوب گوش کن تا یادبگیری..." "آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی؟اگه این بازی رو یاد بگیری هم از شر این پنجره راحت میشی و هم می تونی با این هم سن و سالهای خودت بازی کنی ... مثل اون دو تا ... می بینی؟" " آهای با تو ام می شنوی ؟ " پیرمرد به اجبار پلکهایش را بالا کشید. "این یکی که از همه بزرگتره شاهه..فقط یه خونه می تونه حرکت کنه ..این بغلیش وزیره .. همه جوره می تونه حرکت کنه ..راست ..چپ..ضربدری..خلاصه مهره اصلی همینه .. فهمیدی؟" پیرمرد گفت :"ش ش شاااه ...و و وزییییییررر " "آفرین ..این دو تا هم که از شکلش معلومه قلعه هستن.فقط مستقیم می رن..اینا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟!" "فقط مونده این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن.. و این ردیف جلویی هم سربازها هستن...هشت تا !" " می بینی !درست مثل یه ارتش واقعی!می تونی به دشمن حمله کنی .. هم از خودت دفاع کنی .. دیدی چقدر ساده بود .. حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟!" پیرمرد نیم سرفه توی دهنش رو قورت داد و گفت : " پ پس مردم چی؟؟؟ اونا تو بازی نیستن ؟؟!!"
صبح وقتی می آمدم سر کار شاید ۴ بار این داستانک رو تو تاکسی خوندم .طوری غرق در فضای داستان بودم که متوجه رسیدن به مقصد نبودم. واقعا چرا آدم ها عادت کردند از قدرت و موقعیت تو زندگی شون لذت ببرند؟ چرا به جای اینکه اینقدر اون بالا بالاها بپرند یه ذره به مسایل ساده فکر نمی کنند؟ چرا برای بدست آوردن قدرت هر کاری رو انجام می دن حتی جنگ٬ حتی طراحی یک بازی با فکر جنگ٬ حتی تهمت ٬ حتی دروغ ٬حتی تغییر چهره ؟ ای کاش حداقل ۲۰٪ از آدمها جور دیگری می اندیشند و بگونه ایی دیگر رفتار می کردند.... شاید یکی بگه که من متفاوتم نه بابا تو خیلی بد بینی ! اینجور ها هم که می گی نیست .. ولی من بهش می گم : تو حرف همه هستنند ولی وقتی صحبت از حساب کتاب میشه -البته حساب کتاب همیشه مادی نیست ٬حساب کتاب می تونه معنوی باشه می تونه کسب اعتبار باشه - همه جا می زنند و اون من درونی شان سر بر میاره و قسمت دیو صفت وجود آدمی اون رو تحریک می کنه که به نفع خودت حرف بزن و به نفع خودت کار کن . منظورم هم از مرد عمل بودن دقیقا همین لحظه است . یه ذره به این فکر کنیم که برای زنده بودن و زندگی کردن بهانه ایی وجود نداره جز بودن. یه بهانه ساده و بی تکلف. فقط باش و بخواه که به بهترین شکل باشی همین . اونوقت می بینی که حتی نفس هات هم بوی خوش زندگی میده . بودن به معنی حقیقی به نظر من یعنی اینکه در لحظه در جای درست با فرد یا افراد درست باشی . و فکر می کنم که علت اینکه اکثر آدمها چیزی برای غر زدن دارند همینه . یکی از این سه آیتم میزون نیست و با سرشت حقیقی شون سازگاری نداره و یه نارضایتی درونی بوجود می یاره براشون . به همین سادگی ... اگر این قانون را با جان خویش درک کنی می بینی که ساده بودن و سادگی قشنگترین شکل زندگیه .. قشنگترین تصویر .. گوش نواز ترین سمفونی جهان .. باشد که همه موجودات شاد باشند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
در طول آخر هفته بیشتر به موضوع انتخاب فکر کردم و دیدم که هر چه بیشتر پیش میره انگار که انتخابهامون سخت تر و پیچیده تر میشه . دقیقا مثل امتحانهای آخر سال مدرسه. جمله " اگه اولش به آخرش فکر نکنی ٬ آخرش مجبور میشی به اولش فکر کنی " یادگار یکی از دوستان عزیزم است خیلی من رو به فکر فرو برد . واقعا چرا گاهی وقتها تمام جوانب رو نمی سنجیم تو انتخاب هامون . البته منظورم از انتخاب ٬ انتخاب جنس مخالف نیست . همه انتخاب های زندگی رو شامل میشه. در هر لحظه از زندگی مون در حال انتخاب کردن هستیم ٬ هر قدمی که داریم بر می داریم یک انتخاب است ولی چون بعضی از انتخاب ها اونقدر تکرار شدند عادی به نظر می رسند و جزو روزمرگی هامون حساب میشن و برای ما ها انتخاب یعنی یه اتفاق مهم مثل ازدواج و یا مثل تغییر شغل ٬ و کمتر متوجه این موضوع میشیم که سراسر زندگی مون در حال معیار گذاری ٬ارزش گذاری٬ طبقه بندی و به قولی بر چسب زدن هستیم . در هر زمانی و هر شرایطی که باشیم این ما هستیم که مسئول تمام وقایع زندگی مون خواهیم بود و این وقایع رو یک روزی یک انتخاب رقم زده است . به همین سادگی که دوستم گفته بود : اگه اولش به آخرش فکر نکنی آخرش مجبور میشی به اولش فکر کنی . قرار نیست دنیا و آدم هاش همیشه یکسان باقی بمانند و این ما باشیم که تغییر می کنیم ...نه ! همانطور که ما تغییر می کنیم دیگران هم تغییر می کنند شاید دوستی که سالها با هم پشت میز و نیمکت های مدرسه درس می خوندیم امروز دیگه اون دوست خوب و صمیمی نباشه .. شاید اون کسی که تا چند سال پیش عاشقانه در کنارش زندگی می کردیم امروز دیگه اون کسی نباشه که جام عشقمون رو پر کنه .. چون هر دو نفر تغییر کرده اند و اگر میزان اختلاف این تغییرات فاحش باشه کد مرگ رابطه خورده میشه مگر اینکه هر دو نفر که متوجه این اتفاق می شوند تلاش کنند برای احیا دوباره رابطه . و اگر این وسط یکی بخواد و یکی نخواد اون رابطه ممکنه احیا بشه ولی شخص احیا کننده قربانی میشه و اونقدر ضعیف میشه که حق و حقوق شخصی اش از رابطه رو فراموش می کنه . { الان حتما صدای طرفداران عشق در میاد که نه عشق تا ابد می مونه و عشق آدم نسبت به معشوقش کم نمیشه و از این حرفها که باید خدمتشون عرض کنم که حرف شما درست و منطقی است در صورتی که معشوق شما یک عروسک باشه نه یک انسان . تغییر یکی از خواص انسانیت است و گریزی ازش نیست . عشق در طول زمان پخته میشه و رنگ بوی بهتری پیدا می کنه ولی در بعضی موارد هم بر عکس عمل می کنه و این هم کاملا طبیعیه .. البته اگه بخواهیم منطقی و بدون تعصب نگاه کنیم .} یک قانون زیبا در مدیریت داریم که این رو ۳ سال پیش مدیرم آقای مستوفی بهم هدیه دادند و اما قانون : قدرت یک زنجیر همیشه به ضعیف ترین حلقه اش می باشد . یعنی اگر در یک رابطه یا در یک تیم عضو ضعیف رو تقویت کنیم نتیجه بهتری میگیریم تا اینکه او رو حقیر کنیم . این قانون بطور شگفت آوری در تمام مراحل زندگی فردی و یا اجتماعی صدق می کنه . می تونید امتحانش کنید . اول هم از خودتون شروع کنید ببینید اگر یکی از ضعفهای خود رو تقویت کنید و به بقیه توانایی ها نزدیک کنید نتیجه بهتری میگیرید و یا اینکه یکی از قسمتهای وجود خودتون رو نادیده بگیرید و به تقویت جنبه های دیگر بپردازید. و در پایان - اینو دارم بلند بلند به خودم می گم - بعد از هر سختی آسایشی هست و تو می تونی دوباره از نو بسازی و بری جلو .. حتی اگه در طول مسیر افرادی باشند که مثل مگس وز وز کنند . فقط باید بری جلو و راهی غیر از موفق شدن نداری . یک کلیپ فلش جالب رو یکی از دوستانم برام فرستاد که من رو مدتی در فکر فرو برد برای اینکه یکم آروم بشین بلندگو ها رو روشن کنید یه چایی بریزید و این کلیپ زیبا رو ببینید . امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی این چند وقت خیلی به هری پاتر و دوستانش اشاره کردم عکس زیر تقریبا شخصیت هایی رو که تعیین کننده هستنند نشان میده . امیدوارم خوشتون بیاد و با دوستان جدیدم ارتباط برقرار کنید :) (البته این شخصیت ها مربوط به کتاب هری پاتر و جام آتش می باشند )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های پیشین |
| درباره وبلاگ |
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی |
|
|
خبرنامه همسفران |
|
|
| ||