تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر

وقتی اون حرفها رو می خوندم تعجب کردم ولی وقتی قانون مهم رابطه انسانی رو یاد اومد دیدم که اون بیچاره حق داره اینها رو بگه . آدمی که نقاب به چهره اش می زنه و آدمی که دروغ می گه چیزی نداره که ازش دفاع کنه و راهی به جز تهمت زدن و توهین کردن براش نمی مونه ... و با یاد آوری این قانون خیلی راحت فیلم هری پاتر ۲ رو نگاه کردم و لبخندی از رضایت داشتم .

قبل از اینکه بخوابم افکار زیادی تو ذهنم بود ٬ مثلا اینکه چرا بعضی از آدمها با وجودی که می دانند بدی ٬ بد است باز هم به انجام اون مبادرت می ورزند . چرا بعضی از افراد در جامعه نمی توانند با حقیقت کنار بیان ؟ چرا آدمها انکار کردن براشون آسون تر از قبول کردن است ؟ چرا بعضی ها تظاهر به قوی بودن می کنند در حالیکه ضعف دارند ؟ چرا موفقیت هاشون رو با صدای بلند اعلام می کنند و اشتباهاتشون رو به گردن دنیا ٬روزگار ٬مملکت و یا سایرین می اندازند ؟ و امثال این افکار نتیجه ایی که گرفتم این بود :

که اشکال همه مون در یک کلمه خلاصه میشه و اون هم عدم آموزش است . و یا استفاده نادرست از آموزش هایی که بهمون دادند . حتما تا حالا باغ وحش رفتین و یا توی فیلم و تلویزیون دیدین . در باغ وحش حیوانات در قفس هستنند و احساس امنیت خاصی می کنیم وقتی مثلا شیر درنده آفریقایی رو تو قفس می بینیم . در باغ وحش همه چیز برای لذت بردن ما تهیه شده است. ولی دوست گلم زندگی باغ وحش نیست بلکه پارک وحش است . شاید بپرسی پارک وحش چیه ؟ در پارک وحش حیوانات در محیطی مثل همون جنگل آزاد هستنند و این انسانها هستنند که با قفس از بین اونها عبور می کنند برای اینکه آسبی بهشون نرسه . ما نمی تونیم دنیا رو اونجور که می خواهیم ببینیم ٬ باید واقعیت زندگی رو ببینیم . در زندگی واقعی افرادی هستنند که آزار می رسونند ٬ افرادی هستننده بهمون تهمت می زنند ٬ افرادی هستنند که بهمون خیانت می کنند و ...  و این ما هستیم که باید از خودمون محافظت کنیم فقط خودمون به تنهایی و راه و روش هر کسی هم با دیگری متفاوت است . ما باید سطح تحملمون رو بالا ببریم . ما باید توقعاتمون رو به نوعی تعریف کنیم که کمترین آسیب رو از محیط اطراف بگیریم . و از هر تجربه تلخ درسی بگیریم برای محافظت بیشتر از خودمون . آدمی که تو زندگیش مشکل نداشته باشه پیدا نمی شه . ولی تفاوت آدمهای موفق و نا موفق درست در زمان رویارویی با مشکلات و سختی ها نشان داده میشه . آدمها رو نمی شه تعریف کرد .. باید همانطور که هستنند پذیرفت و وقتی در وادی تعریف وارد میشیم همون جایی است که اولین قدم انکار رو شروع می کنیم .

تجربه نامی است که بر اشتباهاتمان می گذاریم (وین دایر ) و تجربیات به راحتی بدست نمی آیند براشون قیمیتی رو پرداخت کرده ایم  پس چه بهتر که از این تجربیات بهترین استفاده راببریم .

و این رو هم می دونم که ۹۰ درصد از شخصیت انسان تا قبل از ۷ سالگی درست قبل از زمانی که سواد خوندن و نوشتن پیدا کنه بدست می آید . و تنها ۱۰ درصد از شخصیت مونه که در زمان بزرگسالی شکل میگیره . ولی این ۱۰ درصد سازنده ترین چیزی است که در طول زندگی مون بدست میاریم . پس بهتره که برای بهتر شدن مون تلاش کنیم و این ۱۰ درصد رو طلایی ترین قسمت زندگی مون قرار بدهیم .

و در این حال و هوا ها بودم که تعریفی قشنگ از تنهایی به ذهنم رسید . تنهایی مثل سکوت در بین نتهای یک موسیقی است و اگر سکوتی در بین نتها نباشه هیچ آهنگ و سمفونی ساخته نمیشه ٬ هیچ آهنگسازی نمی تونه یک اثر جاودانه بر جای بگذاره . گاهی وقتها در بین نتها سکوت گرد (واحد موسیقی ) داریم که مدتش طولانی است و گاهی وقتها سکوت دولا چنگ داریم که زمانش کوتاه است و سمفونی زندگی با وجود این سکوت هاست که جاودانه میشه و چه بهتر که از این سکوت ها بهترین استفاده رو بکنیم تا در میزان ( واحد تقسیم بندی در موسیقی) بعدی دلنشین ترین آوا رو داشته باشیم .

باشد که همه موجودات شاد باشند

باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند

شمع های زندگی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

شاید خیلی ها به من بگن تو خیلی بی احساسی ٬ درک نمی کنی عاشقی چه معنی داره ٬ از وقتی رفته تنها ترین آدم شدم ٬ از وقتی نیست همهش دلم میگره ٬ تو اصلا نمی فهمی که من یه شکست خورده ام و یا تو آنقدر احساسات نداری که بفهمی که چرا بعد از ۵ سال هنوزم وقتی اسمش میاد اشکم در میاد ٬ دست خودم نیست آخه با اینکه بهم دروغ گفته دوستش دارم ٬ تو یه عاشق واقعی رو نمی شناسی .. و از این حرفها ...

رفقا ! این ها همش قبول .. من احساس ندارم ولی یه چیزی رو خوب ازش استفاده می کنم که اسمش عقل و قدرت استدلاله . آخه قربون اون دل مهربونت ! این حرفها که میزنی همش حرفهای یه بازنده است .. عشق هیچ وقت بازنده نداره که عزیزم . تو عشق هر دو طرف برنده هستنند . خواهش می کنم ازت عشق رو اینقدر نیار تو مقیاس کوچیک ..اینجوری خوارش می کنی ها .. اینجوری ازت فراری میشه ها .. اونوقت همینی که داری بدست میاری و بعدش میشینی به دنیا بد و بیراه می گی .. دوست جوان و پر انرژی من ! تو خودت هم بهتر از هر کسی از همون اول می دونستی که طرف مال تو نیست و یک سری علایم هشدار دهنده خطر رو در طول مسیر نادیده گرفتی بعدش با سرعت کوبوندی تو جدول یا خدای ناکرده رفتی ته دره زندگی و از اونجا بود که صدات گرفت و لبخندت سرد شد و شعرهای رو انتخاب می کردی که همه مفهوم شکست دارند .

واقعا زندگی این نیست .. زندگی اینقدر محدود نیست ... اصل حیات و اصل تکامل معنوی انسان چیز دیگری است ولی صد افسوس که ما اندر خم یک کوچه بن بست رسیده ایم و فکر می کنیم مقصد سفر همین جا بوده است . به قول معروف واجبات رو فراموش کردیم و چسبیدیم به مستحبات .

از خواب گران ٬ خواب گران خیز ! به هر چی که بهش اعتقاد داری ٬ داری می ری تو کما ها بیا بیرون . زندگی این نیست که غمبرک بگیریم یا برای کنف کردن همدیگه نقشه بکشیم. اینها نقشهای منفی داستان زندگیه .. چرا به جای اینکه شخصیت اول داستان رو بالا ببریم به نقش ها ی منفی بهای بیشتری میدیم .

امروز وقتی داشتم وب لاگ های دیگر رو می خوندم دیدیم که انگار همیشه یه نفر هست که از فراغ یارش مویه کنه و یه نفر هست که به نفر دیگه ابراز احساست کنه و یه نفری هم هست ... بگذریم

این مطلب جالب رو همگروهی خوبم بیژن فرستاده بود که به نظرم جالب اومد که اینجا قرارش بدم شاید بدرد یه نفر بخوره .

البته این هایی رو که میگم حاصل تجربه شخصی ام می باشد ببخشید یکم تند صحبت کردم چون اینقدر از این موضوعات دیدم که دیگه می خواستم فریاد بزنم امیدوارم به بزرگواری خودتون حس فریاد من رو درک کنید

باشد که همه موجودات شاد باشند

 

اين ديوانگيست

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم

و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

تا حالا شده تو پاییز عاشق بشین ؟ یا بهتر بگم تا حالا شده عاشق پاییز بشین ؟

صبح با کلاغهای توی پارک گپ بزنین و صدای خش خش برگ ها زیر پاتون بهتر از هر ارکستری سمفونی طبیعت خزان رو بنوازد ... و نسیم صبحگاه پاییزی برات از قصه هاش بگه و با یه نوازش آروم خداحافظی کنه و بره و صد البته با خودش خاطره لبخند شادی تو رو هم می بره .

قدم هات خسته اند و دلت می خواد استراحت کنی ولی باید بری و رفتن اصل بی تغییر زندگی است .

و اینجا حافظ هم باهات یاره و می گه :

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد    به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش وز دنیای دون بگذر       که یک جو منت دونان به صدمن زر نمی ارزد

 

و اینگونه بود که من عاشق پاییز شدم .

 

تا بعد که ببینمت می سپرمت دست خدای آسمون ... ای مهربون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

این پست رو مخصوص دوست خوب ومهربونم ناناز می نویسم ٬ پس اینطور شروع می کنم :

سلام ناناز مهربون !

نمی دونم که چه مشکلی برات پیش اومده و در چه شرایطی هستی ولی اینو بدون که در هر حال و شرایطی هستی همه چیز تکمیله و این نگاه توست که باعث نقصان می شود. شاید تعجب کنی و بگی که من که کاری نکردم زندگی برام پیش آورده . ولی نازنینم بهتره که قبل از اینکه انگشت اشاره رو به سمت دیگری و یا زندگی نشانه بگیریم ببینیم که ۳ انگشت دیگر به سمت خودمون بر می گرده و درست در این لحظه قدری فکر و تامل لازم است .. فکری صادقانه و روراست با خودمون و ببینیم که کجا ها کم گذاشتیم و کجا ها مثل گوسفندانی که برای چرا میروند زندگی کردیم نه مثل انسانهای با عقل درایت . (امیدوارم از این تمثیل ناراحت نشده باشی ولی به نظر من عین حقیقت است )

تو زندگی همه مشکلاتی هست و همه آدمهای روی زمین اشتباه می کنند و این امری غیر قابل انکار است ممکنه بعضی آدمهاکمتر اشتباه داشته باشند ولی کسی پیدا نمیشه اشتباه نکرده باشه . و حالا نتیجه گیری از این موضوع : اگر کسی از اشتباهاتش نمی گه نشان دهنده اینه که جرات بیانش رو نداره و ازت خواهش می کنم به خودت بیا و خودت رو دست کم نگیر و بدون که هیچ چیزی کشنده تر از نا امیدی نیست . وقتی از خودت بیگانه میشی نا امید میشی ٬ دیدت نسبت به زندگی تغییر می کنه ٬ و همه چیز رو بد می بینی . باور کن تو این دیدگاه است که بدترین بلاها رو سر خودت میاری و بدترین رفتارها رو نسبت به خودت انجام . این چیز هایی که دارم بهت می گم تجربه شخصی ام است و من هم این کار رو کردم تو زندگیم و از خودم آنچنان انتقامی گرفتم که تا مدتها داشتم بخاطرش گیج می خوردم و وقتی خودم رو پیدا کردم با یک احساس غریبه نسبت به آدم ها و زندگی بودم ودر این زمان بود که با خودم هم غریبه تر از هر زمانی بودم که ناگهان نقطه امیدی برام پیدا شد و اون پذیرفتن اشتباهات گذشته هر چند که بهای گزافی رو براشون پرداخته بودم ولی باید می پذیرفتم و تمام اینها من بودم مجموعه ایی از خوبی ها و بدی ها و بعد از این حالت که مدت زیادی هم ازش نمی گذره یواش یواش مثل کودکی که تازه داره راه رفتن یاد می گیره بلند شدم و راه افتادم ولی محتاط تر و نمی گذارم کسی به حریم خصوصی ام وارد بشه و آرامش ام رو ازم بگیره و برای اینکار تا آخرین نفسهام رو هم مبارزه می کنم البته داشتن دوستان خوب و صمیمی در این امر همیشه بهم کمک می کنه ولی اصل تنهایی رو همواره به یاد دارم و می دونم که بعد از هر زمین خوردن باید بلند شوم ..راهی غیر از بلند شدن ندارم

هر کسی تو زندگیش باید روی پاهای خودش بایسته و در کنار دیگران باشه نه اینکه به کمک دیگران بایسته و در کنار خودش باشه .

همیشه اصل فراوانی رو به یاد داشته باش و بدون که در این دنیا نعمت زیاده از هر نوع که بخواهیم و فقط باید دقت مون رو در دیدن نعمات بالا ببریم و اگر نعمتی برای دیگری خوبه قرار نیست که برای ما هم خوب باشه . این یه اصل تو زندگی.

صد سینه سخن دارم از مسایل پیش آمده در طول راه زندگی ولی همه رو با یک لبخند تلخ و یه بغض فرو داده گذاشتم کنار جاده و به راه افتادم . هنوز هم وقتی یادم می افتد تنم می لرزه و نا خود آگاه اشکم در میاید ولی هر کسی اشک هام رو نمی بینه .

مهربونم ! بیا برای دل هر دو تا مون یک بار هم که شده بشین و صادقانه تمام شکست ها و ضعفهای مسیر سفر رو ببین و به خودت امتیاز بده ببین چقدر مقصر بودی و چقدر به تسریع شدن اون اتفاق کمک کردی و مطمئن باش که به جواب درست میرسی . بعد از اینکار باید دل بکنی از تمام غصه ها و از دلت بیرونشون کنی و بذاریشون کنار جاده چون در راه سفر هرچه کوله بار سبک تر باشه بهتره و اونقته که می تونی چابک تر و شاداب تر به راهت ادامه بدی ولی برای تمام این اتفاقات یک اصل مهم رو باید رعایت کنی و او ن صداقت با خودت است .

حالا بلند شو یه لبخند بزن ٬ یه لیوان آب یخ بنوش٬ خودت رو تو آینه ببین و به خودت قول بده که می تونی . اگر اتفاقی یکبار در این دنیا بیفته باز هم می تونه بیفته ٬یادت نره

شاد و سر خوش باشی

مسافر سرزمین هیچ کس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

مدت طولانی بود که حسابی در خلوت خودم بودم و حتی حال نوشتن رو هم نداشتم . و چه دنیای پر رمز و رازی است دنیا یدرون. همیشه گفتم و می گم تننهایی معنی اش این نیست که ما در عزلت نشینی به سر ببریم و با افراد دیگر در ارتباط نباشیم .. تنهایی یه رازه بین بنده و پروردگارش . حالا هر کس به نامی می خواند این راز رو . من به این راز می گم هدف حیات٬ اصل زندگی .

وقتی داشتم سر گذشت خواجه عبدالله انصاری رو می خوندم زمانی که در زندان امیر آلب ارسلان گرفتار بود و ایمان و درک و او از عشق رو می خوندم نا خود آگاه اشک از چشمانم سراریز شد و برای یک لحظه از خودم پرسیدم : هی ! کجایی ؟ داری میری تا به کجا برسی ؟ و این بیت رو زیر لب زمزمه کردم :

عزم آن دارم که امشب مست مست             دست شویم زجان و آیم سوی تو سبو در دست

و در همان حال با چشمانی خیس به خواب رفتم .. خوابی عمیق ....

چند روز بود حس می کردم یه چیزی کمه ٬ ولی هرچه سعی می کردم پیدا کنم که چی کمه نتیجه ای نداشت. همه چیز در ظاهر میزون و مرتب داره پیش می ره و لبخند از روی لب محو نمی شیه و دوستانی مهربان و دوست داشتنی در کنارم هستنند ٬ سلامتی و خانواده دارم ولی با تمام اینها یه چیزی کم بود .. کلی گشتم و گشتم تا اینکه دیشب وقتی شروع کردم آخرین کتاب هری پاتر رو خوندن تازه گم شده رو یافتم .. گم شده من کودکی ام بود . کودکی که درآن همه چیز امکان پذیر است و همه چیز در حال جریان دارد بدون نگرانی و دلواپسی نسبت به آینده.بدون هیچ چشمداشتی و بدون هیچ فکر منفی . واقعا ما چرا وقتی بزرگ می شیم از اون پاکی و صداقت دور می شیم و اگر هم بخواهیم در دنیای آدم بزرگها با همان پاکی بمانیم مورد حمله گرگهای جامعه قرار میگیریم ؟

خلاصه با هری پاتر رفتم به اوج تخیل دوران کودکی و شدم مثل قدیم ها .. و با شخصیت های داستان لبخند می زدم و هیجان زده می شدم. و خیلی خوشحالم که کودکی ام رو باز یافتم در وجودم .

به یه لبخند گرم ٬ به دل پر امید ٬ به روز های خوب و شیرین آینده دعوت تون می کنم و ازتون خواهش کی کنم گاهی به کودکی تون بر گردید و اونقت مطمئنا جواب خیلی از سر در گمی ها تون رو پیدا می کنید .

و مطلب بعدی اینکه بعنوان هدیه تولد برای یکی از بهترین دوستانم ٬ کتابی رو خریدم که به شما هم توصیه می کنم حتما بخونید این کتاب رو . اسم کتاب هست : لطفا گوسفند نباشد ! به اهتمام محمود نامنی . می دونم که از خوندن این کتاب لذت خواهید برد و با تجربیات نویسنده آشنا میشوید بدون اینکه بهایی گزاف برای بدست آوردن این تجربیات بپردازید .

و امیدوارم که همون بتونیم از شکستها و تجربیات تلخ گذشته مون پلی بسازیم برای پیروزی های آینده مون . شاید بگید سخته و یا غیر ممکن ولی بهتون می گم که شدنیه چون خودم هم دارم همین تلاش رو می کنم.

از تمام کسانی که منت به سرم می گذارند و مطالب رو می خونند و پیامی از سر مهر دوستی به ادگار میگذارند کمال تشکر رو دارم .

و در آخر به تمام کسانی که فکر می کنند دنیا به آخر رسیده و همسفر واقعی زندگی شون رو پیدا نکرده اند می گم که : عزیز دلم ! مهربونم ! اول خودت رو پیدا کن و با خودت صادق باش بقیه مسائل به راحتی حل می شوند . بدون اینکه نگران باشی . فقط به خودت فرصت بده وزن بودن رو حس کنی و حجم زمان رو لمس کنی نذار زمان برات یه خط بشه و یا خدای ناکرده یه نقطه . گل بهارم ! نگران هیچ چیز نباش فقط به خودت فرصت بده .. باور کن صدای پوست انداختنت را می شنوم و برای رفتن به کلاس بالانر باید امتحان بدهی و این همان امتحان است . مهربون ! خودت رو دست کم نگیر و به خودت ایمان داشته باش.

و در پایان به این نکته اشاره می کنم که افراد دو دسته هستنند :

۱ ) دل سخن پذیر دارند

۲ ) سخن دلپذیر دارند

تو از کدوم دسته هستی ؟

تا بعد که ببینمتون می سپرمتون دست خدای آسمون ... ای مهربون ها !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

مدتها پیش وقتی کوچیک تر بودم دلم می خواست برم تا آخر دنیا .برم یه جایی که دیگه همه چیز هایی رو که تو دنیا هست تجربه کنم و ببینم ولی نمی دونستم که این راه پر از خطره و هزاران هزار گرگ و کفتار و اژدها هست که تو مسیرم قرار دارند . تازه اول راه بودم که یه ماشین با سرعت زیادی از کنارم رد شد و سرم رو کوبوند به دیوار.بلند شدم اما هنوز گیج و منگ بودم به دور و بر خودم نگاه کردم و یادم اومد کجام در میانه راه جاده زندگی . رفتم جلو گفتم خوب پیش میاد گاهی وقتها هم سرمون می خوره این ور اون ور . نم نمک می رفتم و رسیدم به یه شهری که خیلی خوش آب و هوا بود و مردمانش همه لبخند به لب داشتنند برای اینکه خستگی راه سفر رو در کنم تصمیم به اقامت در اون شهر گرفتم . و در این شهر بود که با شخصی بزرگ آشنا شدم . شخصی که تحول فکری و روحی در من بوجود آورد. قسمت هایی از راه رو رو بهم نشون داد که خودم تا حالا ندیده بودم و حتی بهشون فکر هم نکرده بودم.

مثلا بهم گفت:  که زندگی کن آنطور که لیاقتش رو داری ٬ و یادت باشه که بهترین صلاح آدم صداقتش است. و نرمی در زمان بر سختی ها غلبه می کند. همانطور که آب با لطافت خاص خودش در طول سالیان سنگ سخت را صیقل میدهد و با یکدیگر یک اثر زیست محیطی بر جای می گذارند . یادت باشه که هر چهره ای با لبخند زیبا تر است . و در زندگی بدنبال بهترین ها باش نه بزرگترین ها .

این حرفها برام تکان دهنده بود با اینکه خیلی ساده بودند ولی مفاهیم عمیقی داشتند و در این زمان با یکی از بزرگترین عاشقان تاریخ ٬ جلال الدین رومی ملقب به مولانا آشنا شدم . وقتی اشعارش رو می خوندم نا خود آگاه اشک شوق از چشمانم جاری میشد.شعفی وصف ناشدنی داشتم برای اینکه اگر یک نفر به این درجه از عشق و عرفان رسیده باز هم میشه که این اتفاق بیفتد و من هم می توانم این راه را بروم . و اینگونه راه سفر رو تغیر دادم به سمتی که فقط نور بود و صداقت . ولی در این نور هم شغالان و کفتاران بسیار وجود داشتنند گاه بهم حمله کردند وقتی که هیچ سلاحی نداشتم گاهی بهم تهمت زدند در صورتیکه ذره ایی از وجودم رو درک نکرده بودند گاه مورد حسد واقع شدم و نیزه های آتشین کینه رو به سمتم فرستادند. ولی از تمام اینها فقط زخمی بر جان دارم و کوله باری از تجربه . و با این دستمایه به راه سفر ادامه می دهم.

در طول سفر هنر خود بودن را آموختم و در یادگیری آن جدیت داشتم . و هر گاه خواستم بر مسند قضاوت بنشینم این سخن شیخ اجل سعدی شیرازی را زمزمه می کردم :"در ظاهرش عیبی نمی بینم و از باطنش غیبی نمی دانم " و با یک لبخند قضاوت رو رها کردم رو زندگی در حال با توجه به آینده را در پیش گرفتم .

همیشه کسانی هستند که دوستمان دارند و کسانی هم هستند دوستمان ندارند . و یک چیز در تمام این حالات مشترک است :" بلندی یک ساختمان را از سایه اش بشناس و موفقیت یک فرد را از تعداد دشمنانش " (ضرب المثل چینی ) حالا اگر کسی هم از سر نادانی خویش به سویم سنگی پرتاب می کند هدیه اش را نمی پذیرم . هر هدیه ای ارزش باز شدن را ندارد و هر کسی لیاقت اینکه به تو هدیه به دهد را ندارد .

همانطور که قبلا هم گفتم ما شاید با هم غریبه باشیم ولی از همان روز که به این وب لاگ آمدی و مطالب رو کم و بیش خواندی با هم همسفر راه زندگی شدیم. دوستتون دارم همسفر های مهربون و با انرژی و از تک تک شما بخاطر حضورتون و حمایت هاتون ممنونم .

چنانچه از سر مهر پیامی ٬ سخنی ٬ راه گشایی جهت توشه سفر داری ٬ جون هر چی مرده ازم دیغ نکن

 

تا بعد که ببینمتون می سپرمتون دست خدای آسمون ... ای مهربون ها

الهی! سالها تو را می جستم و خود را می یافتم و اکنون خود را می جویم و تو را می یابم .(پیر هرات)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                           معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار بدیوارست                       در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گر صورت بی معشوق ببینید هم خواجه                          و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                              یکبار از این خانه بر این بام بر آیید

یک دسته گل کو گر آن باغ بدیدت                            یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه رنج شما گنج شما باد                          افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


و در تمام این سالها دریافتم که زخمهای پاهایم زیر و بم جاده را سفر را به من آموختند . زخمهایی که هر کدام فصلی از سفر نامه ام را تشکیل می دهند.آنها را همچون جان دوست می دارم . حکایتها دارند از راه سفر . سفری که آغاز و پایانش را نمی دانم و وقتی به خود آمدم دیدم که وسط را سفر هستم . روزگاری است غریب که هر زمان سعی می کردم با قسمتی از آن آشنا شوم درسی تازه یاد گرفتم . ولی یک درس در همه آنها مشترک بود و آن هم اصل پایان پذیری هر چیزی بود که مربوط به دنیای فانی خاکی می باشد. دنیای فانی همه چیزش هم مثل خودش ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

 این بار می خوام از تمام کسانی که گیتار برقی به سبک متال رو دوست دارند دعوت کنم که به آگهی زیر توجه کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه

روزانه
عکس های روزانه
زنده باد زندگی
تله تکست صدا و سیما - خواندی و جذاب
عاشقانه زیستن
زن
دختر و پسر - جالب
زندگی - خنده دار ولی حقیقت
شما هم سگ دوست دارید ؟
رقص - با مزه
هفته ایی که گذشت - نبوی
ابراهیم نبوی-وزارت نفت
موس رو حرکت بدهید و ببینید چه چیز هایی می بینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین مسافر
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آذر 1386
آبان 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
عمومی
دوست داشتنی ها
دیوانه عاشق - امید
پیوسته رنگارنگ زیسته ام
موفقیت
کافه عکس
ما راویان قصه های از یاد رفته ایم
تمبر های جهان
از امروز
غریبه آشنا
زندگی بهتر
خلوتکده من
یک دنیا لینک
حمید رضا سلیمانی -داستان
هری پاتر
تنهایی
چهاردیواری
می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!
بازمانده
بیست و نیم
دنیای بی جواب
خاطرات یک مدیر
*** ته بن بست ***
سیبستانک
مینویسم پس هستم
فقط خودم
چای ، سیگار ، خبر
وسوسه عاشقی
مطرب دل - ادبی
آنتونی رابینز
کوتاه اما خواندنی
راز شاد زیستن (فرهاد)
موفقیت (آرش )
مهسا و تارا
الهه تاریکی
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
بی فصل و نا درخت
زیر باران باید رفت ( تاتر ، سینما، عکس)
تک به تک - سعید قرایی فوتبال
Idoms
دارالمجانین
گروه تکنولوژی - پویا کوشنده
باز هم زندگی
باران تنهایی
افشین دبیری - مدیریت منابع اسانی
اسب وحشی
زندگی بارونی - صبا
فقط خودم، فقط خودت -فرناز
مهارتهای زندگی - دکتر ارباسی
35 درجه
لولیان
وب نوشته های کمال
نقطه ته خط
بامدادی
کافه رنسانس
Deserter
یادداشت های یک دختر ترشیده
بودن و گفتن
شبانی که دست های خدا را می شست
B_E_H_N_U_M
***امیر***
گناه مقدس
(آشیل آذر مهر (تولد یک راز
من و تو
یادداشتهای یک خبرنگار
آموزش دلبری
وبلاگ سعيد حاتمی
خبرنامه همسفران





Powered by WebGozar