تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر
برگه امتحانی یه پسر شیطون !!!

این ورقه امتحانی یه پسر بچه خلاق و شیطون است که با این برگه توانسته بود

نمره قبولی در امتحان را بدست بیاورد . از خلاقیتی که در این نوع نگرش به خانمها

 شده است خوشم اومد . ولی فقط در حد یه شوخی نه بیشتر . اگر بخواهیم واقع

بینانه نگاه کنیم و از تعصب دوری کنیم باید قبول کنیم که آقایون دردسر سازی و مشکل

 آفرینی شان چندین برابر خانمهاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

عشق چيست ؟

     عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است.

     عشق فروتن است. عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است. پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست .

و در پایان : یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند : دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .  دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ٬ به زودی خواهید مرد .

بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ٬ اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد کع قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

بر گرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه


نکته اصلی این است که ما در هنگام سختی ها و مشکلات و یا در طول مسیر زندگی چقدر به دیگران و حرفهای آنها اهمیت می دهیم . هر کسی آزاد است بنابر شرایط و محیطش تصمیم گیری کند و انتخاب داشته باشد . حالا اگر دیگری با این شرایط موافق نبود یا شروع به انتقاد ٬ و یا تهمت و ناسزا کرد ٬ تکلیف چیست ؟ مثل قورباغه اول تسلیم شد و از پا در آمد ؟ و یا مثل قورباغه دوم کر شد و به راه خود رفت ؟

بهترین روش نادیده گرفتن فرد یا افراد مزاحم است  . البته این نکته ایی بود که دوستان خوبم پویا و علی  امروز بهم یادآوری کردند. ازشون ممنونم به پاس دوستی بی دریغشان .

و از امروز من در مقابل افراد و شرایطی که آرامشم را بر هم میزنند هم کور هستم و هم کر. نادیده می گیرم همه آزار ها و اذیت های مسیر رو و اجازه نمیدم پای نا اهلان به خانه ام باز شود. و فقط با امید و نیروی پیشرفت به سمت جلو می روم .

و امیدوارم با خواندن این مطلب به یاد روزهای خوب تلاش برای بهتر شدن و پیشرفت کردن در زندگی بیفتیم و خود را بر فراز قله های زندگی ببینیم . نه در ته چاله های کینه و تهمت.

و چه زیبا گفت فروغ فرخزاد : " هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد . "

تا بعد که ببینمتون ..مسپرمتون دست خدای آسمون ...ای مهربون ها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
یک سبد آرزوهای قشنگ

                         یک دنیا لبخند

                                   یک دست مهربون                                                                            

                                                یک نگاه گرم

                                                       یک دل پر امید 

                                                                  یک دوست صمیمی

                                                                       همراتون باشه و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم

تا بعد که ببینمتون ... میسپرمتون دست خدای آسمون ... ای مهربون ها

 

هر کس هم من رو دوست نداره بخدا اجباری نیست و بیاد برام چرت و پرت بنویسه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
زیبایی جهان در زیر آب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
خبر اول اینکه دوست خوبم سومیا امروز برام مطلبی رو فرستاد خیلی ازش لذت بردم و برای هم گروهی های خوبم فرستادم و امیدوارم که شما هم لذت ببرید و لحظه ای  در مورد چرخه ایی که در این متن بدان اشاره شده است ٬ فکر کنید.

مراقب افکار باش ...اونها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتار باش ... آنها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردار باش ... آنها به عادت تبدیل می شوند
مراقب عادت باش ... آنها به شخصیت تبدیل می شوند
مراقب شخصیت باش ... آنها به سرنوشت تبدیل می شوند


خبر دوم اینکه یکی از هم گروهی های با ذوق و با سلیقه مون خانم سمانه داستان کوتاهی نوشتند که امروز(۲۳ شهریور) در روزنامه همشهری چاپ شده است . داستان رو براتون اینجا می گذارم و بعد از اینکه اجازه گرفتم از سمانه جون لینک وب لاگش رو هم می گذارم تا بیشتر با روحیات و افکار این نویسنده جوان آشنا شوید .

عشق بادبادکی

دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود.
او بزرگ شد. مثل تمام دختركهايي كه بزرگ مي شوند، آرزوهاي بزرگ داشت. اما آرزوهايش با آرزوهاي دختركهاي ديگر متفاوت بود. آرزوهايش براي خودش قشنگ و براي ديگران جالب بود.
در يكي از شبهاي گرم تابستان كه دخترك در خانه تنها بود، بادبادكي رنگارنگ و كاغذي به پنجره اتاقش خورد و افتاد. دخترك بيرون پريد، بدون اينكه فكر كند چه بود كه به شيشه كوبيد، خم شد، بادبادك كاغذي را برداشت و به آن لبخند زد. او را به خانه برد. بادبادك در خانه دخترك ماند و او كم كم عاشق بادبادك شد. چيزي كه دخترك هيچ وقت فكرش را نمي كرد. دخترك و بادبادك بهترين روزها را با هم گذراندند، بهترين لحظه ها را. در روزهاي گرم تابستان و روزهاي سرد زمستان. روزها گذشت و آنها هر روز بيشتر از روز پيش عاشق هم مي شدند. روزها گذشت و يك سال به پايان رسيد. بادبادك كمتر حرف مي زد و دل دخترك مي لرزيد. آخر بادبادك به پرواز عادت داشت و مدتها بود كه پرواز نكرده بود. دلش براي پرواز تنگ بود. يك روز هر دو روي پشت بام رفتند. دخترك از رفتار بادبادك تعجب كرد. بادبادك گفت: ديگر وقت آن است كه بريم. دخترك تعجب كرد و گفت: پرواز؟! بادبادك گفت: بايد بپريم. ديگر وقت رفتن است. دخترك اما بال نداشت كه بپرد. اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: من كه بال ندارم. تو هم بمان. من نمي توانم پرواز كنم.
بادبادك انگار نمي شنيد و شايد نمي ديد كه دخترك بال براي پريدن ندارد و چرا؟ بادبادك پريد و از بالاي آسمان اشاره كرد كه دخترك هم بپرد. دخترك دلش براي بادبادك مي لرزيد، ولي ... ولي پريد. پريدن بدون بال و لحظه اي بعد سقوط از بام و دخترك در كف زمين. چشمان دخترك به بادبادك نگاه مي كردند و ديگر حركت نكردند و ماندند براي هميشه. بادبادك پايين آمد و ديد كه دخترك براي هميشه چشمانش بسته شده است و تازه اينجا بود كه بادبادك فهميد دخترك بال نداشته است.


خبر آخر اینکه یکی دیگر از همگروهی های خوبمون خانم شبنم کشفی کتاب شعرشون رو چاپ کردند و بدین وسیله از شما دعوت می کنم   با عضویت در سایت آی کتاب  این کتاب رو تهیه کنید. 

 *توجه : درآمد حاصل از فروش این کتاب صرف کمک به بیماران سرطانی می شود .

اندوه جوان بودن

موضوع کتاب : شعر فارسي
نام نويسنده : شبنم سادات کشفي
نام مترجم :
ناشر : سبزان
شابک : 8-31-8249-964
تاريخ چاپ : 1384
نوبت چاپ : 1
قطع کتاب : رقعی
قيمت ريالی : 800 تومان

 

فصلی است که صدای جوانی در انتظار خشکیده، و اندوه ی شاید به بزرگی آسمان و شاید به کوچکی صفا در این دیار در دل جوانان جای کرده است، اندوه جوان بودن قطعا نخواهد توانست غم جوانی را، غم عشق را، غم زندگی را، و غم بود و نبودها را بیان کند لیکن عبوری است کوتاه از دل صدها جوان که معنی زندگی را، عشق را می فهمند و در جستجویش بیش از پیش تلاش می کنند. غم جوان بودن را با کوله بار عشق حمل می کردیم شاید در این صورت شانه هایم خسته نمی شد و همت ام ناپایدار نمی گشت

و در پایان هم با سخنی از زرتشت پیامبر ایران باستان مطالبم رو به پایان می رسانم .

راه یکی است و آن هم راستی است   زرتشت

شاد باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

When it is dark enough, you can see the stars

گاهی وقتها پیش خودم فکر می کنم که سختی ها برای چی در زندگی انسان ها پدید می آیند. سوالی که مدتها ذهنم رو به خودش مشغول کرده .. تاز گی ها به این نتیجه رسیدم که سختی ها شاید پلی باشند برای بالا رفتن .. یه جور امتحان پایان ترم ... اگه قبول بشی میری مرحله بالاتر و اگه نه که دوباره باید امتحان بدی .. وقتی اینجوری به مشکلات نگاه می کنم انگیزه ام برای بهتر شدن زیاد میشه انگار که یه جون تازه میگیرم و با قدرت بیشتر میروم جلو.

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم در این مورد .. خوشحال میشم تو این بحث شرکت کنید ..

دوست عزیز و گرامی ام آقای سپهری فر  در خصوص این مطلب اینگونه می نویسند :

با سلام
چند روز پیش در برنامه مهاجران در شبکه اول سیما مستندی درباره زندگی یک آرشیتکت موفق ایرانی مقیم اتریش پخش میشد.این جوان ایرانی در ایام تحصیل با مشقتهای فراوان شبها در رستورانی کار میکرد و همانجا میخوابید و روزها در دانشگاه در رشته معماری درس میخواند.میگفت در کلاس درس چیزهایی از معماری میفهمید که دیگران عاجز از آن بودد و خودش دلیل این مساله را مشقتهای روزانه اش میدانست.تعبیر زیبایی بکار برد.گفت که هر وقت جسم آدمی از سختی ها خسته میشود روح فرصت رویش می یابد. من هم با این نظر موافقم.فکر میکنم آدمهایی که مدام از مشکلات می نالند آدمهای کوچکی هستند(که میتوانند تنها با اراده و تغییر نگاه خود بزرگ شوند) .جمله جالبی را جایی خوانده بودم که بعضیها در برابر باد دیوار میسازند و بعضی آسیاب.باد به خودی خود نه فرصت است و نه تهدید.این ما یا بهتر بگوییم نگاه ماست که به پدیده ها مفهومی نسبت میدهد.تنها با تغییر در این نگاه و ارتقا و عمق بخشی به آن است که میتوانیم به زندگیمان عمق ببخشیم و چه زیبا گفته سهراب که
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
از شما هم بخاطر پرداختن به چنین موضوعی تشکر میکنم .امیدوارم باز هم در این مورد بنویسید،بنظرم بسیاری از جوانان ناامید از آینده این دوران نیازمند چنین مباحثی اند.

دوست دیگرم با نام مستعار دیوانه عاشق  اینگونه بیان کرده اند که :

سختیها ؟ من هم نمیدونم! شاید یه تست استقامت....با یه جایزه خوب....ولی من به این فکر میکنم اگه زندگی همش خوبی و اسونی میبود چی میشد؟ شاید دیگه هیچکس مشکل اعصاب نداشت...هیچ کس سیگار نمیکشید...ولی بازم دوست دارم مثل تو فکر کنم چون بهتره...هرجوری باور داشته باشی همونه نیست؟ میخوام عین تو فکر کنم تا من هم قدرت بگیرم....
ممنون و خوش باشی

این دو نظریه با توجه به تفاوت های ظریفی که با هم دارند جالب هستند. دوست دارم بدونم شما چی برداشت می کنید از این دو نظریه متفاوت و در عین حال یکسان.

ممنون از حضور گرم و صمیمی شما در این بحث.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

 چشمانم به اندازه تمام آبشارهای جهان ميل به ريزش دارند .

دستانم به اندازه تمام کودکان جهان ميل به نوازش دارند

شانه هايم  به اندازه تمام کوه های جهان ميل به داشتن تکيه گاه دارند

هنوز هم کودکم و ميل به بازی دارم

هنوز هم با يک لبخند صادقانه دوست پيدا می کنم

هنوز هم با نگاهی پر اميد به آينده می نگرم

ولی هنگاميکه جاده مه گرفته است و سرد٬

 چگونه می توان با تن زخمی و پر درد از اين طوفان به سلامت سفر کرد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

واعقا عجیبه گاهی وقتها وقتی سکوت می کنی و چیزی نمی گی دیگرانی که تو رو می شناسند فکر می کنند که تو در شرایط کاملا مطلوب به سر می بری و و اونوقته که برات میشن یه کتاب ناطق و شروع می کنند به حرف زدن . از هر دری می گن و از هر جا که بخوان.ولی دریغ و درد که نمی توان به اونها حالی کرد که بابا رفیق ! بس کن ! سرم رفت من اگر چیزی نمی گم دلیل بر رضایتم نیست .. دلیل بر این نیست که چیزی ندارم بگم و گوش ها در اختیار تو ست که هی حرف بزنی . دارم زندگی می کنم و سعی می کنم با درک درستی از شرایط و محیط داشته باشم . دوست عزیزی در این شرایط با توجه به اصل پافشاری بر نظر گوینده اصرار داشت که در عرض یک یا دو ساعت طرز تفکری رو که مدت ۲۶ سال است همراهمه رو تغییر بده. می دونم که همه معجزات و اتفاقات بزرگ در عرض یک چشم بهم زدن می افتند ولی گاهی وقتها ما باید از اتفاقاتی که برامون افتاده درس بگیریم و بعد از اونها بگذریم . گاهی وقتها انسانها نیاز دارند که در خلوت و تنهایی خودشون باشند و برای خودشون سوگواری کنند . آره برای خودشون ٬ برای اتفاقاتی که براشون پیش اومده سوگواری کنند . درسته هر کسی در زندگی خودش مسئول تمام اتفاقاتی هست که براش می افتد ولی اینکه ما بیاییم و اشتباهات دیگران پر رنگ کنیم و بگیم خودت مسئول اینکار بودی و خودت کردی .. حالا بکش ! حقته ! این رفتار احساس خوبی به شنونده نمی ده و بیشتر در ناراحتی فرو میرود . عیبی داره اینجور مواقع سکوت کنیم ؟ اونوقت خدایی ناکرده به عقل و درایتمون توهین میشه ؟ عجب روز گاری داریم ما آدمها .

بعضی از افراد مثبت اندیشی رو با انکار اشتباه می گیرند . مثبت اندیشی یعنی اینکه شما انرژی منفی از خودتون ساطع نکنین و تفکرات مثبت داشته باشین . مظهر شادی و انرژی بخشی به دیگران باشید ولی  وقتی احساس خستگی می کنید و دیگه توان راه رفتن ندارید حالا هی بگید من می توانم ! من می توانم ! نتیجه ای نمیاد .. چون بدن شما از نظر فیزیکی این قضیه رو ساپورت نمی کنه . یکم استراحت بهتره از اینه که هی بخواهید جملات مثبت رو تکرار کنید . باور کنید آقای آنتونی رابینز هم که بنیانگزار تفکر مثبت اندیشی در دنیا است اون هم وقتی عزیز ترین کسش رو از دست بده گریه می کنه . حالا این وسط یه نفر بیاد و بگه بابا بی خیال تو بدون اون هم می تونی بلند شو مرد ! خب بابا این هم یه آدم است که گاهی براش مشکل پیش میاد گاهی هم آدم دلش برای گریه کردن تنگ میشه .. گاهی هم آدم دلش برای تنهایی خودش تنگ میشه و واقعا افرادی که این رو درک نمی کنند و فقط از قانون مثبت اندیشی می خواهند همه چیز رو حل کنند ..هنوز نمی دونند که انسان چه شرایطی رو در زندگیش داره و به قول معروف با چم و خم های زندگی آشنا نیستنند.

در جامعه ایی که اشتباه ترین ضرب المثلش اینه که " با سیلی صورت خود رو سرخ نگه دار " و حرف دیگران بیشتر از نظر خودمون مطرحه یه همچین پیش آمد هایی طبیعی است . و دروغ و ریا با ظرافت جزو زندگی مون شده و فکر می کنیم که این ها جزو اصول اصلی حیات هستنند . در صورتیکه کجا و در چه تاریخی بیان شده است که وقتی تو مشکلی داری الکی لبخند بزنی و بگی که همه چیز خوبه ؟ و یا اگر شرایط خانوادگی در حد متوسط داری بیایی و خودت رو بالاتر از اون نشون و بدی و ماسک یک نفر دیگر رو به چهره ات بزنی و اونوقت احسا خوب برنده بودن تمام وجودت رو فرا بگیره ؟ و اگر از دیدن کسی خوشحال نمی شی ولی بری و با او ملاقات کنی در دلت بهش بد و بیراه بگی و حرص بخوری و به دروغ لبخند بزنی و شوخی کنی ؟ و اگر کسی بیاد و این گونه نباشه و احساساتش رو همانگونه که هست بیان کنه اونقت چون با بقیه فرق داره بهش تهمت می زنند و بد و بیراه میگن .. همه براش میشن معلم اخلاق .. همه اون کسانی که خودشون تو زندگی هزار و یک گیر دارند میان میشن واسه تو معلم و امان از اون روزی که این شاگرد سر خورده به حرف معلمش گوش نکنه .. چشمتون روز بد نبینه .... خدا کنه سرتون نیاد .

جامعه ایی که داریم توش زندگی می کنیم بویی از انسانیت نبرده و همه به نوعی به فکر خودشون هستنند .. البته بعضی ها هم با ظاهری معقولی و منطقی و یا شاید هم مهربون .. این کار رو انجام می دهند . هر کسی واسه خودش داره انسانیت رو تعریف می کنه و هر جا هم دید که داره به ضررش چیزی پیش میره یه تبصره می زنه و اون وقت همه چیز حلال میشه !

تما معلم هایی که تو زندگیم داشتم بهم یاد دادند که سرت به کار خودت باشه ٬ و به قول معروف خودت رو دریاب به زندگی بقیه چکار داری .. دنبال عیب و نقطه ضعفهای دیگران نگرد .. من هم گفتم چشم و رفتم جلو ولی هر چی بیشتر میروم جلو می بینم که این اصل داره کمرنگ تر میشه تو زندگی آدمها . آدمها انگار بیشتر از اینکه به خودشون توجه کنند و نقاط ضعف و قوت خودشون رو از بین ببرند نشستند زوم کردن رو بقیه تا ثابت کنند که بقیه چقدر ضعیف هستنند و چقدر عیب و ایراد دارند.  عجب دنیای پر رمز و رازی دارند بعضی ها !

حق انتخاب اصلی ترین و مهم ترین حقی است که انسان دارد .. هر کسی حق داره انتخاب کنه ولی هنگامیکه در جامعه زندگی می کنیم چون آزادی حق همه است .. همین اصل آزادی ما رو محدود می کنه ..به فرض من آزادم که مزیک رو باصدای بلند گوش کنم هر زمان که دلم خواست و در همین زمان همسایه ام هم آزاد است که استراحت کنه و همین دو جنس از آزادی ٬ آزادی فردی ما رو هم محدود می کند.

خیلی حرف زدم .. ولی لازم بود چون اگه نمی گفتم اونوقت احساس می کردم که تو خونه خودم هم حق حرف زدن و فکر کردن ندارم ..

تا بعد که ببینمتون .. می سپرمتون دست خدای آسمون .. ای مهربون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
از دوست عزیزم الهام بخاطر این جمله زیباش تشکر می کنم

 

سرمايه هاي هر دلي ، حرفهائيه که واسه گفتن داره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
این عکس به نظرم یکی از شاهکارهای مهندسان است ... امیدوارم خوشتون بیاد

 

شاهکار

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

با تشکر از پایا ی عزیز که این مطلب رو برام فرستاد با هم بخونیم ببنیم که افراد مختلف نظرشون درباره عاشقی چیه

  راستی شما اگه عاشق بشین چکار میکنین؟

شکسپیر

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره

اگه برگرده، اون ماله توئه

اگر برنگرده، اینجا سم هستش، به خاطر او خودتو بکش.

 

 خوشبين

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره....

نگران نباش، او حتماً بر می گردد.

 

شکاک

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره.....

اگه برگشت، ازش بپرش چرا.

 

 ناشکیبا

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره.....

اگه تو یک مدت زمانی برنگشت، فراموشش کن

 

صبور

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره........

اگه برنگشت، آنقدر صبر کن تا برگرده.

 

 

خوشگذران

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره........

وقتی برگشت، اگه هنوز عاشقش هستی،

دوباره ولش کن بره.

دوباره....

 

برنامه نویس ++C

 

if(you-love(m_she))1

           m_she.free()

          if(m_she == NULL)

           m_she= new CShe;

 

 فعال دفاع از حقوق حیوانات

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره،

در واقع همه موجودات زنده حق این را دارند که آزاد باشند.

  

 

 وکلا

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره

بند 1a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از

" قانون آزادی ازدواج" به طور صریح می گوید که ... .

  

 بيل گيتس

اگه عاشقه یکی شدی،

ولش کن بره،

اگه برگشت، من فکر می کنم که می توانیم برای  نصب مجدد،

هزینه هایی را پرداخت کنیم. البته بهش بگو که باید خودشو بهتر کنه.

 

 زيست شناس

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره،

او متحول خواهد شد.

          

 آمارشناسان

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره،

اگه او عاشق تو باشد احتمال بازگشت او بالا است،

اگر او عاشق شما نباشد، به هر حال توزیع Weibull و رابطه شما

غیر محتمل است.

 

  فروشنده

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره،  اگه برگشت، قرارداد ببند،

اگه برنگشت، چه خوب، "بعدی!"

 

  طرفداران آرنولد

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره

"آو حتماً بر می گرده"  " SHE'LL BE BACK!"

        

 نماينده بيمه

اگه عاشق یکی شدی،

بهش برنامه رو نشون بده،

اگه برگشت، ثبت نامش کن،

اگه برنگشت،  پی گیرش شو و هیچ وقت بی خیال نشو.

 

 فيزيکدان

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره، اگه برگشت، این قانون جاذبه است.

اگه برنگشت، یا مقدار اصطکاک بیشتر از نیروی

جاذبه است، یا زاویه برخورد بین دو جسم در

زاویه مناسب تنظیم نشده است.

 

  رياضيدان

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره......

اگه برگشت که 1+1 = 2

(خیلی ساده)

اگه بر نگشت، Y = 2X - log(0.46Y^2 +

           (cos(52/34X)) x

           5Y^(-0.5)c)

که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشت است.

 

 مدل امروزي

اگه عاشق یکی شدی،

ولش کن بره،

اگه برگشت، او مال توئه.

اگه برنگشت پیداش کن  و بکشش!! یا

به اداره مهاجرت خبر بده که او مهاجر غیر فانونیه.

 

 

 

اگه عاشق یکی شدی

برای چی اصلاً ولش می کنی بره؟؟!! احمق خنگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

 

وقتی رفیق تمام راه وجود نداره کلمه ی رفیق نیمه راه یه ذره بی معنیه!

خدا همیشه هست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
قبلا ها وقتی کوچکتر بودم فکر می کردم دنیا رو من هر روز صبح دارم می چرخونم ..با خنده هام ٬ با شیطنت هام٬ با رویاهام ٬ و خیلی چیز های دیگه ... ولی بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که دنیا رو کسی داره می چرخونه که خیلی بزرگه و همه چیزش حساب کتاب داره.اولش دلم گرفت ولی بعدش گفتم هر کی بهتر می چرخونه اون بچرخونه .. بعد وقتی می خواستم برم یکی صدام کرد . برگشتم دیدم خودشه.گفتم باشه قبول تو بچرخون من میرم دوچرخه سواری . گفت چون تو دختر بزرگی شدی و می تونی یه چیز هایی رو تشخیص بدی یه قسمتیش رو هم میدم تو بچرخونی . با خوشحالی گفتم آخ جون! کدوم کهکشان رو می دی به من ؟ شاید هم می خوای از روی زمین یه جایی رو بدی دستم ؟شاید هم زیر دریا ها ؟ ملکه کدوم نسل از موجودات می شم ؟ لطفا بگو بدونم .. با لبخندی مهربان گفت : من قسمت رو بهت می دم که مهترینه و شاید به ظاهر کوچکترین . ولی همه این دنیاها که گفتی در اون وجود داره .. با تعجب گفتم واقعا ؟ گفت بله . گفتم خوب کجا هست ؟ گفت : خودتی و همه مسایل مربوط به خودت .. تو باید از این به بعد مسئولیت زندگی ات رو آگاهانه قبول کنی و با برنامه بری جلو .

می دونین اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعدش که فکرکردم دیدم خوبه بهتر از هیچیه . بالاخره یه چیزیه که مربوط به خودمه . خلاصه شدم ملکه سرزمین هیچ کس و با برنامه می رفتم جلو . اون سرزمین رو خیلی دوست داشتم و همه ابعادش رو باعشق و محبت نگهداری می کردم و در بهتر شدنش کوشش بسیار . روز ها و شب ها به همین منوال می گذشت تا اینکه یه روزی شدم از اون ملکه های بد و بی خیال سرزمینم شدم . به همین سادگی .. گفتم می خوام قلمروهای دیگر رو تصاحب کنم . دنیا های دیگر رو ببینم. در همین راستا طوفانی هایی هم بر سرزمین من وزیدن گرفت و یکباره آرامش سرزمین هیچ کس را از بین بردند. و وقتی تک و تنها شدم خواست که دوباره بسازم ولی توان نداشتم . گفتم عیبی نداره من که آرزو داشتم سرزمین های دیگر رو ببینم خب الان میروم و ازشون کمک می خوام . امان افسوس که ساکنان دیگر سرزمین ها قوانین شون با قوانین سرزمین من فرق داشت .  و هر چه بیشتر قلمروهای مختلف را میدیدم بیشتر به این نکته پی میبردم. از سرزمین خودم هم دور مانده بودم . به هر طرف که نگاه می گردم تا مسیر را پیدا کنم ٬موفق نمی شدم.

اول گریه کردم ٬ ولی هیچ کس حتی نگاهی هم بهم نینداخت و حتی بعضی ها هم می گفتنند که ما آرامش می خواهیم ساکت باش ! بعد از تنهایی بغض کردم ٬ ولی کسی حتی اشکی رو که حاصل از بغضم بود رو ندید ٬ بعد ناگهان مثل دیوانگان فریاد زدم ولی کسی نشنید و آنکه شنید باعث شد که بلند تر فریاد کنم . مدتی به فکر فرو رفتم . و بعد تصمیم گرفتم که خودم بایستم و راه را پیدا کنم . اولش خیلی سخت بود زمین خوردم . یکم دردم گرفت . ولی برای بار دوم بلند شدم و درد را فراموش کردم . چون می دانستم که درد را از هر طرف که بنویسی درد است . و این زمان بود که نیزه های آتشین خشم و کینه رو در کنار خودم احساس کردم . دنیای دروغ و تهمت . تهمت ! واقعا راه حل جالبیه برای اینکه آدم بتونه کارهاش رو توجیه کنه . به دیگری تهمت بزنه برای اینکه ضعف خودش رو پر کنه . پشت سر دیگری بد گویی برای اینکه ودش رو خوب جلوه بده .

ای مسافران گم گشته در راه ! از آنچه شما را از مسیرتان دور می کند حذر کنید . و هماره به یاد داشته باشید که "راه یکی است ٬ و آن هم راستی است . "

خلاصه کوله بارم رو سبک کردم و نم نم راه افتادم که برم سرزمینی که دوستش داشتم و براش کلی زحمت کشیده بودم پیدا کنم . در این مسیر چیز هایی دیدم که گاه باید بعنوان یک تجربه با دیگران قسمت کنم . گاه باید سکوت کنم و دم نزنم . و گاهی باید که درد دلهای این تنها را با همسفری در راه قسمت کنم . و این را خوب می دانم که یکه و تنها در این سفر باید بروم . و گاهی همسفری خواهم داشت و گاهی همسفری خوب و گاهی همسفری با انرژیی متفاوت از انرژی من . ولی اصل رفتن همواره پابرجاست.

و به قول احمد شاملو (روحش شاد ) : زین سان منم در تکاپوی انسان شدن .

ای همسفرم که وقت می گذاری و یادداشتهای روزانه مسافری در راه رو می خونی ٬ در مورد مطالبی که می گه فکر کن ! شاید روزی در طول این سفر لازمت شود و اگر تو هم مطلبی داری که می توانی بعنوان کلید به او بدهی که در طول سفر یاریش کند دریغ نکن .

مهربان باشیم  همچون خورشید که بدون هیچ تعصبی بر سر همه یکسان می تابد .

مهربان باشیم همچون ماه که لبخندش شبهایمان را زیبا تر می کند.

مهربان باشیم همچون باد که با سبکبالی درد دلهامان را به جایی دور می برد.

مهربان باشیم همچون آب که با صبر به آنچه که می خواهد در طول سالیان می رسد .

مهربان باشیم همچون آسمان ...

تا بعد که ببینمت ..میسپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

پرودگارا

به من آرامش ده         تا بپذيرم آنچه را که نمی توانم تغيير دهم

قدرت ده                     تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم تغيير دهم

بينش ده                     تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده                 تا متوقع نباشم دنيا و مردمان آن بر طبق ميل من رفتار کنند

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

ای نام تو بهترین سرآغاز                                  بی نام تو نامه کی کنم باز

سلام به روی ماه زندگی ٬ سلام به تو ای مهربون

دنیای درون دنیای عجیبی است وقتی به عظمتش فکر می کنم بیشتر و بیشتر ازش لذت می برم و مسائل بیرونی به نظرم پوچ می شوند .. بعضی وقتها ما انسانها خودمون رو گم می کنیم -منظورم خود واقعی مونه - و اونوقته که سر در گمی میاد سراغمون و تولد یک گره کور .. ولی وقتی خودمون رو پیدا می کنیم لبخندی بر لب داریم به زیبایی خورشید و نگاهی به بزرگی دریا و شانه هایی امن برای تکیه کردن مسافری در راه . مسافران همواره آگاهند که در سفرند پس کوله بارشان سبک می کنند و به مسائل کم اهمیت دل نمی بندند . مسافران می بخشند بدون چشم داشت ٬ دوست می دارند بی آنکه دوست بداند - دکتر شریعتی - مسافران از حقیقت سفر آگاهاند و باور دارند که طبیعت سفر است که  همواره به یک حال نباشد. از حال خوب به بد .از حال بد به حال خوب . از عشق به تنفر .از تنفر به عشق. از تولد به مرگ .از مرگ به تولد. این قصه ادامه دارد ...

مسافر می دونه وقتی دلش میگیره همیشه کسی نیست که در کنار باشه .

مسافر می دونه وقتی بغض میکنه همیشه کسی نیست که برای اشکهاش بهش دستمالی تعارف کنه

مسافر می دونه وقتی می خواد فریاد بزنه همیشه دلیل موجهی وجود ندارد

مسافر می دونه وقتی به گذشته سفر دقت می کنه همیشه درس هایی هست که باید بگیره

مسافر می دونه روحش خیلی بزرگه و دلش دریا و عشقش بی ریا .....چه غم اگر کسی حرفی کلامی رفتاری داشته باشه که مطابق با  روحش نباشه

مسافر می دونه که گاهی در برابر اتفاقات زندگی باید سکوت کند

مسافر می دونه که گاهی اندکی صبر لازم است

آره مسافر سرزمین هیچ کس ! تو باید بروی به سرزمین هیچ کسان .. سرزمینی که دور است دور ٬ شاید تمام کسانت را نتوانی ذر این سرزمین باز ببینی .ز چه غم داری ؟ تو همه ایی ٬با همه ایی ٬ همهمه ای ٬ تو همه اویی . به خود آی ٬ به خود آی تا بر در خانه متروکه هر کس ننشینی و جز پرتو شعشعه نور خویش نبینی و گل وصل بچینی ٬ بخود آی .

آره مسافر سرزمین هیچ کس ! وقت شروع سفری دیگری است .... برخیز ! وقت تنگ است و راه دور ...

و یادت باشه که خیلی چیز ها رو باید در این راه یاد بگیری .... هر روز .. هر ساعت .. هر لحظه.. هر دم..

مسافر سرزمین هیچ کس ! به خود آگاه باش ..به تمام حس ها ٬حالات ٬ تفکرات ٬ ثانیه به ثانیه در خود آگاهی باش .. باشد که به سر منزل مقصود برسی ...

تا بعد که ببینمت میسپرمت ..دست خدای آسمون ..ای مسافر مهربون

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 5:23 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
با تشکر آقای رسول که این شعر زیبا رو برام نوشته اند ... امیدوارم که شما هم لذت ببرید :

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم...

شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،

                                                           غم من، ليك، غمی غمناك است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 4:39 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 

عجب حکایت داریم من و هایده ! هر بار که دلم میگره میاد .. (روحت شاد )

دیروز خودش اومد٬ امروز متنش اومد٬ حالا شاید فردا هم یکی لطف کنه و فایلش برام بفرسته .

مستي

مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه      غم با من زاده شده منو ها نمي كنه
                 
 منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه                  

 شب كه از راه مي رسه غربت هم باهاش مياد    توي كوچه هاي شهر باز صداي پاش مياد 

 من غماي كهنمو ور مي دارم                             كه توي ميخونه ها جا بذارم 
 مي بينم يكي مياد از ميخونه                               زير لب مستونه آواز مي خونه

مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه                غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
         منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه
               

     گرمي مستي مياد توي رگ هاي تنم             مي بينم دلم مي خواد با يكي حرف بزنم       

      كي مياد به جرفاي من گوش بده             آخه من غريبه هستم با همه             

 يكي آشنا مياد به چشم من    ولي از بخت بدم اونم غمه 

مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه     غم با من زاده شده منو رها نمي كنه

خسته از هر چي كه بود خسته از هر چي كه هست  

 راه مي افتم كه برم مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل هميشه خاليه                           باز دلم گريه ي تنهايي مي خواد
بر مي گردم تا ببينم كسي نيست                 مي بينم غم داره دنبالم مياد

مستي ام درد منو  ديگه دوا نمي كنه            غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه  منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
این عکس برام معنی و مفهوم جالب داشت امید وارم ما هم خوشتون بیاد

 

نقابها

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
شب که از راه میرسه غربت هم باهاش میاد ..

سکوت می کنم و دم نمی زنم .. که سکوت فریاد دل نا ماندگار من است

عجب حال و هوایی داشتم امروز و خواهم داشت امشب .... احساس می کنم یه چیزی کمه ولی نمی دونم اون چیز چیه !؟ آره عجیبه .. گفتم بیام یه سری بزنم یه چیزی بنویسم شاید بهتر شه

راستی از فردا صبح می خوام یه قسمتهایی از کتابهایی رو که خوندم بنویسم .این کار هم برای خودم خوبه هم برای بقیه که منت به سر من می گذارند و مطالبم رو می خونن .

خب برای شروع باید بگم که :

برویم جاده پیش روی ماست .امن است - من آن را آزموده ام - این گامهای من آن را آزموده اند - قدم وا پس مکشید . کاغذ ها را بگذارید که نانوشته بمانند بر میز ٬ و کتابها را بر طاق خانه رها کنید برنگشوده.

بگذارید که ابزار به کارگاه بماند و پولها را کسب ناشده وا گذارید.

بگذارید مدرسه ها را و آمزگاران را که فریاد کندد ٬ چه باک .

واعظان بر منبر وعظ کنند٬ وکلا در محکمه استغاثه گیرند و قاضیان به تبیین قانون بنشینند.

آری رفیق ! من دست خود را با تو می دهم.

و عشقم ا با تو می دهم ٬ گرانبها تر از هر پول.

من خود را به تو میدهم به جای هر خطابه و هر قانون

و تو خود را به من خواهی داد ؟با من سفر خواهی کرد؟

با هم خواهیم بود آیا همه عمر را .. تا آنجا که زنده ایم ؟

والت ویتمن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
این شعر رو یکی از خوانندگان وب لاگ برام گذاشته بودند که خیلی به دلم نشست .برای خوندن مطالب خوندنی ایشون می تونید اینجا را کلیک کنید.

 

من سفر را برگزیدم از زمان                                       کوله باری را مهیا کن نمان


من که خواهم رفت روزی بی ریا                                همسفر می خواهمت با من بیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
آسمان هم از غمی که دیشب داشتم دلش گرفت ! خدایا چقدر تو خوب زبان حال ما را می فهمی و به درد دلهامون گوش می دی ... فقط تو متوجه شدی که دلم خانه غم است وقتی باهات حرف می زدم واقعا نمی دونستم که به حرفهام گوش میدی. دلم پر پر میزد برای کنارت بودن و رسیدن به آرامش جاودان ولی باز هم به حرمت نفس سکوت و تحمل. میدونم که بعد از طوفانی آرامشی است که شاید همان مرگ باشد. واقعا برام جالبه منی که از کوچکترین چیز ها می ترسیدم از مرگ که سایه اش اونقدر بزرگه که گاهی آرامش بعضی ها رو میگیره ازشون ٬ نمی ترسم. ایستادم تا باهاش صحبت کنم .

{ شاید کسی که می خونه این مطلب رو با خودش فکر کند که این دیگه چه آدم افسرده و نا امیدیه و ول کنه و بره . ولی رفیق قبل از اینکه ول کنی و بری گوش کن شاید چند کلمه حرف حساب بگم .

به نظر شما زیبا نیست ٬ وقتی دلگیری و تنها و فقط هم بغض غصه هات خودتی و خودت میبینی که طبیعت هم درک می کند تو میگی و به احترام اشک هات و غصه هات می باره تا شاید زیر بارون شسته بشوند و از دل کوچیکت بیان بیرون ؟ به نظر من که این هم نوعی عشق بازیه ولی نه با اون تعریفی که سایرین دارند. نوع خاصیه و هرکسی را یارای شناختن این راز نیست . ناراحت نشو ! نمی خوام بگم من اسرار رو می دونم و تو نمی دونی ولی یادت باشه که آدم ها همه شون یه رازند. یه راز بزرگ ٬بزرگتر از هر بزرگی که می شناسی ... لحظه ای به این راز بیندیش . }

زیباترین !مهربانترین یارم ! می خوام باهات حرف بزنم . می دونم که مثل همیشه با لبخندی گرم شنونده حرفهای دلتنگی ام هستی . خودت بهتر از هر کسی می دونی که من چقدر تنهام و غریب. خودت میدونیکه وقتی بغض می کنم حتما مساله جدی ایی هست . یادت از همون بچگی هم سر مسئل ساده بغض نمی کردم . اولین باری که از زندگی سیلی خوردم یادت هست ؟ .... آره همون بعد از ظهر کذایی رو میگم . یادته بهم گفتی بودی نکن این کار رو خوب نیست ولی من هم به واسطه کنجکاوی سن و سال خودم رفتم  و گفتم می خوام تجربه کنم .بهم اجازه بده تجربه کنم ... تو با لبخندی که ناراحتی ات رو  نمی پوشونند گفتی باشه برو ولی عاقبتش پای خودت .. رفتم و دیدم چه تلخ دیدم . اولین باری که جونم رو نجات دادی یادت هست ؟ آره همون روز رو میگم که با یه اشتباه ساده اسید خوردم جای آب .قیافه دکتر یادت هست ؟ خیلی تعجب کرده بود که چطور این سیستم گوارش داره کار می کنه .. یادته داد زد و گفت این معجزه است دختر جون ٬خدا خیلی دوستت داره .. و من تو  رو نگاه کردم و چشمک تو رو دیدم.. اولین باری که معنی تلخ بی کسی رو چشیدم یادت می یاد ؟ اون روز که داد میزدم ..آره همون روز رو میگم بهم گفتی که از آدمها دل بکن فقط در کنارشون باش و بهشون عادت نکن حتی عزیزترین کسانت چون در این دنیای فانی همه چیز پایان پذیره و فقط من هستم که در کنارت می مونم. یادته اون دختره چقدر اذیتم میکرد .. بعد بهم نشون دادی که بزرگی آدمها به روحشون نه به موقعیتشون. یادته گریه می کردم که خسته شدم نقشم رو عوض کن .من می خوام یه نقش دیگه بازی کنم تو فیلم زندگیم و بدون مشورت تو خودم نقش رو عوض کردم - چون تو به من اعتماد داشتی و من رو کارگردان این فیلم کرده بودی - یهو دیدم که نقش عوض شد و عواقبش هم پیش اومد . یادت هست که یه روز به اندازه یه ثانیه ازم غافل شدی -چون بهم اعتماد داشتی - و چه افتضاحی به بار آوردم .

اولین بار که زبان نشانه ها رو باهم تمرین کردیم هیچ وقت یادم نمیره . می خواستم جوابهای کنکور رو بگیرم .هردومون خوشحال بودیم تو هم با من خندیدی و خودم رو تو بغلت حس کردم . اون روز ..دشت لاله ها رو یادته که چقدر تو بغلت دور از چشم هر غریبه ایی گریه کردم و تو با نسیم مهربان بهار نوازشم کردی یادت میاد گفتم نای رفتن ندارم پاهام درد میکنه و تو با امواج دریا و گرمای خورشید ماساژم دادی و چقدر خوب این کار ها رو کردی. می دونی یه اعتراف باید بکنم ٬اولش فکر می کردم که من بچه مامان و بابام هستم نه تو .. یادت میاد اون روزی رو که بهم ثابت کردی من بچه خودتم . وای که چقدر آروم شدم اون روز

"مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه                         غم با من زاده شده منو رها نمی کنه " رو یادت می یاد ؟ چقدر اشک ریختم دیگه نفس هم نمی تونستم بکشم . یادت میاد هر بار که اشتباه می کردم بهم می گفتی که این یه تجربه بود ازش درس بگیر و بگذر و من هم گرفتم و گذشتم . یادت میاد بهم می گفتی قیمت بعضی تجربه ها رو گرونه نرو سراغشون گفتم چشم ولی باز به خیال خودم یه بارش ضرری نداره ولی چی شد .. یه گره کور ! یادته اون موقعی که واژه ها برام یه واژه بودند تو فرهنگ لغت زندگی و یکباره معنی خیلی هاشون رو دیدم یادته چقدر دلم شکست و هنوز هم شکسته است. یادته بهم یاد داده بودی دروغ نگم و من هم نگفتم به قیمت خیلی چیز ها . "راه یکی است آن هم راستی است" من و تو به این موضوع ایمان داشتیم و همه دو رویی ها کنار زدیم ولی یه جایی به خودمون اومدیم و دیدیم که ای دل غافل همه اش که داریم ناراستی ها رو کنار میزنیم و محض این دل خوشمون یکی هم نیست که بمونه . باز هم من دلم شکست و تو استوار بودی چون می دونستی یه جایی تو این زمین هست شاید چشم هام دیگه توان دیدن ندارند و یا حس هام از حس کردنشون عاجز .  مشکل از منه ؟ مسلما من هم بی مشکل نیستم ولی هنوز یک انسانم و در جستجوی انسانیت .. راستش رو بخوای فکر میکردم که این روز هاست که انسانیت گم شده ولی بهم یاد آوری کردی که انسان از همان روزی که  برادری برادرش راکشت - اون زمان های خیلی دور که فقط یه خانواده رو زمین زندگی می کرد - انسانیت را هم کشت .

و امروز دوباره در نهایت دل تنگی دوباره شنیدم

"مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه                         غم با من زاده شده منو رها نمی کنه "  جالب نیست ؟ انگار که شده مونس دلتنگی هام. 

خیلی چیز ها رو هم من یادم رفت که بگم ولی می دونم که تو هموشون رو یادته کامل و دقیق پس سکوت می کنم و گوش میدم تا حرف تو رو هم بشنوم  ای خدای مهربون .

به خود آی٬ تا بر در خانه متروکه هر کس ننشینی و به جز شعشعه پرتو نور خودنبینی و گل وصل بچینی    

   به خود آی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

دیروز با سرویس جدیدی از یاهو آشنا شدم که به نظرم جالب اومد که این سیستم رو برای شما هم معرفی کنم  پس توجه کنید :

 

سیستم یاهو 360  درجه چیست ؟

 

برای شروع کافی است که یک ID در یاهو داشته باشید .

 

پر کردن صفحات

 

به راحتی و با یک کلیک بر موارد دلخواهتان می توانید هر چیزی که در یاهو دارید از قبیل آلبوم عکس، گروه هایی که عضو هستید ،سایت های خبری و اطلاعات محلی ، لینک های مورد علاقه خود که در Favorite List  دارید را با دیگر دوستان و اعضا خانواده خود قسمت کنید .

می توانید دوستان و اعضا خانواده خود رابه صفحات اختصاصی خود دعوت کنید و موارد علایق و نظرات خود را با یکدیگر قسمت نمایید . حتی می توانید یک وب لاگ درست کنید و مطالب مورد نظرتان را در آن وارد نمایید – این سیستم قابلیت درج مطالب بصورت فارسی را دارا می باشد – و از این طریق خود را از نظر علایق ، خوشحالی ها و ناراحتی ها ، عکسها ، سرگرمی ها و کلا هر موضوعی که مربوط به خودتان است را  به دیگر دوستان و یا سایر اعضا یاهو معرفی نمایید .

 

کنترل صفحات

 

این سیستم قابلیت این را دارد که شما کنترل کنید چه کسانی از چه صفحاتی استفاده کرده اند و کدام مطالب شما را دنبال می کنند .

حفظ ارتباطات

در سیستم یاهو 360 شما می توانید یک قسمت خاص داشته باشید که در آن کسانی را که حفظ ارتباط با آنها برایتان مهم است را بدون در نظر گرفتن بعد مسافت اضافه نمایید و ارتباطتان را همچنان حفظ کنید .

 

دعوت کردن دوستان و آشنایان

 

به راحتی می توانید دوستان و آشناینتان را از طریق Yahoo Address Book و یا Yahoo Messenger و یا Microsoft Outlook Address Book دعوت نمایید و با هر بار ورود از مواردی که آنها با شما قسمت کرده اند و یا  احوالاتشان با خبر شوید . سیستم یاهو 360 درجه امکان Upload کردن عکس ها در خودش نیز دارد .

 

امیدوارم کاربران فارسی زبان هم بتوانند از این سرویس همه جانبه یاهو استفاده کنند و اوقات خوشی را در دنیای مجازی اینترنت داشته باشند .

 

تا بعد که دوباره ببینمتون مسپرمتون دست خدای آسمون ای مهربون ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

وقتی این متن رو می خوندم احساس کردم که شاعرانه هم میشه بدی های دنیا رو دید ... با کسب اجازه از نویسنده این متن رو در وب لاگ خودم می گذارم تا شما هم با این طرز تفکر آشنا شوید . مطالب مشابه رو میتوانید در  پیوسته رنگارنگ زیسته ام  مشاهده کنید :

بدی دنيا را گرفته است.

و انسان جز تنديس پوشالين حرکت پذير نيست

هر گلی می پژمرد

و هر جويباری از سردی بر جا می ميرد.

شکوفه ها ديگر در بهاران نمی رويند

 ] و مردم پاکی شبها را با قنديل چراغهای برق آلوده[

ديگر نه شبی و نه روزی برجاست

 اکنون نزديکی دو سيم ، مرگ نه يک که صد ها هزار انسان است.

... ما به پايان زندگانی دنيا رسيده ايم

نزديکتر بيا

لبهايت را نزديکتر بياور

و مرا در آغوش بفشار

زيرا فردا نه لبی برای بوسيدن

و نه تنی برای عشق ورزيدن

                        نخواهدبود

و ما زنده نمی مانيم

فردا جنبش زمين      يا گردش يک چرخ تو خالی سياه

ترا در خاک خواهد برد .

اين زمان

ديگر خطوط در هم دستت، آينده تو نيست

اکنون ديگر طولانی ترين خط

 در کف هر دست

خط شهوتست

و عشق ورزيدن ستيغ زندگانی توست.

در اوج اين ستيغ

 کمترين بار و گرمترين توشه را بردار

زيرا    بدی دنيا را گرفته است

 و پرهيز تو

 و ننوشيدن

سرپوشی بر اين بدی نيست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
در دنیایی که من زندگی می کنم " آ " یعنی آسمون آبی ٬ آدمهای صادق ٬ آزاد و رها مثل پرنده ٬ آرامش دریا در هنگام صبح ٬ آرزوهای جوانی که  گام به گام به سوی تحقق می روند .

در دنیایی که من زندگی می کنم هر روز صبح مردم با عشق پروردگارشان از خواب بیدار می شوند و با وصل شدن به نیروی بیکرانش روح خود را صیقل می دهند و با اشتیاق به زندگی گام به سوی سرنوشت می گذارند تا برگ نخوانده دیگری از زندگی خویشتن را ورق زنند.

در دنیایی که من زندگی می کنم آدم ها برای بدست آوردن هر چه که می خواهند تلاش می کنند .

در دنیایی که من زندگی می کنم لبخند خود لبخند است و مهر از در و دیوارش جاری است.

در دنیای من پلیس ها بی کارند !

دنیای من منشوری از تمام رنگهاست و خورشیدش با مهربانی هر روز بر سر ثروتمند و فقیر یکسان می تابد . نسیمش همه مردم شهر را نوازش می  کند و دختران دم بخت سبکبال و بی ریا به سوی زندگی مشترک می روند .

در دنیای من همه مادران عاشق کودکانشان هستنند.

 کودکان همه لبریز از عشق هستنند ... عشق به زندگی .

در دنیای من عشق مانند کالا مبادله نمی شود.

در دنیای من شیطان نیز با پیروان خود مهربان است و آنها را به سوی کمال می خواند !

در دنیای من شباهنگام که شهر در سکوت و خاموشی صدای گریه  فرد تنهایی را نمی شنوی !

دنیای من پر از انسانیت است ..

آیا هم اکنون زمان پرواز به سوی مظهر خوبی هاست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
به نظر شما همه راه های موفقیت یکی است ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
مثل همیشه سلام مهربون ها !

امروز برام یه روز خیلی خوبه ! یه حسی دارم مثل "شادمانی بی سبب "  + یکم سردرگمی - که البته اونهایی که من رو می شناسن با این حس آشنا هستنند ٬ غرض از این همه مقدمه چینی اینکه می خوام براتون یه کلیپ فلش از یکی از شعر های فروغ فرخزاد رو معرفی کنم .امیدوارم خوشتنون بیاد

کلیپ فروخزاد

تا بعد که ببینمت می سپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
دوستان عزیزم

منتظر شنیدن پیامهای شما در قسمت تالار گفتگو هستم

شاد باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
روز ها !

گاهی فکر می کنم که این قرار دادی است که ما با دنیا گذاشته ایم و یا موضعی است که دنیا برامون گذاشته و با قبول اون به این دنیا آمده ایم ؟ نمی دونم کدام درست است ولی یک چیز را خوب می دانم که تنها اصل تکامل است که به انسان نیروی حیات و ادامه می دهد .

نیروی حیات بخش ! حیات جاودان !

آیا اگر انسان می دانست که این همه گوناگونی در ادیان و فلسفه و تنوع در تعداد  افراد روشن ضمیری که از ابتدا تا کنون پا بر این کره خاکی نهاده اند و و و همه و همه یک چیز را نشان می دهند و خبر از یم نیروی برتر - تحت هر نامی - می دهند ٬ آیا باز هم دنبال راه تازه ایی می گشت ؟ آیا باز هم تاکید بر وجود "من " داشت ؟

 

حیران شده ام که میل جان با "من" چیست ؟     اندر گل تیره این دل روشن چیست ؟

عمریست هزار بار " من " گویم و " من "              "من" گویم و لیک می ندانم این "من" چیست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
د = دست مهربان

ل = لب خندان

آ = آرامش جان

ر = روح بی کران  

آ = آرزوهای جوان

م = محبت بی نشان 

 د+ل+آ+ر+آ+م = دلارام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

همیشه فرصتی دوباره هست

همیشه راهی است که آن را نیازموده ایی

همیشه حرفی هست که آن را به زبان نرانده ایی

همیشه دستی هست که آنرا با مهر نفشرده ایی

همیشه بغضی هست که نشکسته است و شاید آغوش تو  جایی باشد برای شکستن این بغض

همیشه دلی هست که می تپد به شوق دیدار یار

همیشه قلبی است که شکسته است ز هجر یار

همیشه لبخندی هست که تو را می برد تا عرش

همیشه بازوانی هست استوار تر از هر کوهی

همیشه حسادتی ، نیرنگی ، فریبی ، ریخشندی است

که قلب تو را پاره پاره می کند

 

و چه بسیارند کسانی که بی صدا می گریند در تنهایی خویش

و چه بسیارند کسانی که تشنه دست نوازشگر محبتی سالها چشم انتظارند

و چه بسیارند کسانی که از دور دستهای دور به دنیای درونی تو می آیند

و با بر جای گذاشتن زخمی ترکت میکنند

و چه بسیار چیز ها را می بینی که باور نداری

و چه کم چیز هایی را که اعتقاد داری می یابی

چه لحظه های که همچون استوار و مقاوم در برابر مشکلات پایداری می کنی

و چه آسان دستی تو را می شکند

چه سخت برای خود باور هایی بوجود می آوری

و چه ناگهانی زلزله ایی رخ می دهد

 

و این قانون زندگی بوده است تا به امروز و ادامه هم خواهد داشت ولی

چه بسیارند کسانی که از فرصتهاشان بهترین استفاده ها را کرده اند

چه بسیارند کسانی که بهترین حرفها را در بهترین لحظه ها بیان کرده اند

چه بسیارند کسانی که دستی را از سر دوستی فشرده اند و دیگر هیچ

در طول تاریخ بسیار مردمان نیک بوده اند که اثرشان را تا به امروز و سالهای بعد از

این بر جای گذاشته اند

 

آری تاریخ آفرینان همواره متفاوت فکر می کنند ، رفتار می کنند ، عمل می کنند و حتی می بینند

 

زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که دل به دنیا نبسته اند و از آن به عنوان محلی برای عبور

استفاده می کنند .

زندگی و رشد واقعی از آن کسانی است که خواهان تغییر و کمال هستنند

آیا تو هم خواهان کمال هستی ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

بپر پرواز کن ، دیوانگی کن 

گاهی زنگی بر انگشتی بیاویز                        نوا و نغمه ای با هم بیاویز

دلارام میارام

گاهی بردار چنگی                                             به هر دروازه رو کن

سر هر دروازه جستجو کن

به هر راهی نگاهی                                        به هر سنگی درنگی

دلارام میارام                        دلارام میارام

 


گفتم این چشم جاودانه ی تو
                                   با که اسرار خویشتن گوید؟
وین سخن گو نگاه سحر آمیز
                                      با کدام آشنا سخن گوید
گفت با آن آشنا سخنی که
                                      از دلارام من به من گوید


با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريم

در كنار تو بيفتم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته تابي بخوريم

بوسه با وسوسه ي وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ي چنگ و ربابي بخوريم

سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريم
ه.ا.سایه


دلارام
چون از ميان برآيى
اينجا
يك شاعر خواهى ديد؛
نه همان كسى كه شايد برگزيده باشى.
قول نمى دهم
هيچ وقت گرسنه نمانى
يا كه هرگز غمگين نشوى
بر رويِ اين
كُره يِ
دل مرده يِ
شكننده
ولى مى توانم خوب نشان ات دهم
كودكم
عشق را،
كه چگونه قلبت را
براى هميشه بشكنى

دی پریما / ترجمه مجتبی گل محمدی


راحت جان

 ان سرو روانی که مرا راحت جان بود

                  دل را به کف اش دادم و تقدير چنان بود


 چون ماه رخش ديدم وان قامت دلجو

                   گفتم که مرا ميکشد: الحق که همان بود

جان و دل من زير و زبر کرد به عشقش

                  من مرغ ضعيفی بدم او سخت کمان بود

من بنده عشقو قد و رخساره اويم

                 ايا به از اين بنده دلخسته توان بود

گاهی به نگاهی به دلم رحم نمودی
         
                من عاشق پيری بدم او سخت جوان بود

در راه غم عشق دلارام چو مردم
             
               گويند خلايق که غمش بند گران بود 

چون دلارام میزند شمشیر     سر ببازیم و رخ نگردانیم


تو بودي دلارام گمگشته ام. که يک دم به يادت
نپرداختم. ز بخت بدم، چشم جان کور بود
مهدی سهیلی

   

آن يار كـــــز او گشت دل آرام خـدا بود  

وآن دلبر زيبـــــــاي دلارام خــــدا بود

آن مهوش دلـــدار كه از در چــــو درآمد  

بگذاشت به فرق سر مــن گام خــدا بود

آن دم كه درآمد بت عيـــارخــــوش آمد  

وآن‌كس‌كه درآمد چه به‌هنگام خدا بود

آن‌شه كه از اين عشق به‌جانم شرر انداخت

چون داد مرا مـــــژده به الهام خـــدا بود

وآن مه كه برم جلوه‌گري كرد بــه الهـــام  

با آن قد رعنــــاي خوش اندام خـدا بود

آن دوست كه با رايحة بـاد صبــــــا دوش 

بگرفت لب از عــطر لبش كام خـدا بود

صياد دلم كز پي اين مرغــــك وحـشـــي 

گستـــرد براي دل مــــن دام خــــدا بود


عاشق پاكباز لاف نمي‌زند راز نمي گويد محو مي شود فنا مي شود دل به دلدار مي دهد و جان به جانان مي‌بخشد لبش خاموش است اما در سينه گفتگوها با دلارام خويش دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
در آدمی عشقی و دردی و خار خاری و تقاضایی است که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد .این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی٬ تحصیل نجوم و طب و غیرذالک می کند و هیچ آرام نمی گیرد زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است .

آخرین معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار نگیرد.

فیه مافیه اثر جاودان مولوی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

دختر شهر قصه داشت می رفت و می رفت و همین طور که می رفت به افراد مختلف برخورد می کرد. خیلی چیز ها می دید و خیلی چیز ها می شنید . بعضی وقتها خسته می شد می نشست و بعضی وقتها بغض تنهایی اش رو می شکست و بعضی روز ها که خسته و نالان می شد می زد به دنده بی خیالی ... ولی یه روز به خودش اومد و گفت : گیریم که این همه مشکلات رو داری .. بالاخره چی ؟ تا کی می خوای با خودت حملشون کنی ؟ بگو تا کی ؟ تاریخ بده و زمان ؟ یکم فکر و گفت : تا همین الان . دیگه نمی خوام حملشون کنم  با مهربونی همه تلخی ها رو گذاشت کنار جاده ، کوله بارش رو سبک کرد ، یه نفس عمیق کشید و به افق نگاه کرد و با یک لبخند رفت به سوی روشنی های فردا .

 

دلارام عزیزم تولد معنوی ات مبارک 

 

تا بعد که ببینمت مسپرمت دست خدای آسمون .... ای مهربون
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

روزگار فولاد، عصر تکنولوژی ، زمانه ایی که با سرعت نور تا ورای بودن افراد می رود و در این دوره انسان مجبور است بار سنگین امانت الهی را که در روز ازل با میل و رغبت قبول کرد ، بکشد. – که اگر می دانست این امانت الهی چنین گاهی ترد و شکننده و گاهی سنگین تر از هر سنگینی می باشد هرگز قبول به حمل آن نمی کرد –  فلسفه نمی خواهم ، که ذهنم بسیار پرند از افکار فلسفی . می دانم که تنها انسان های که به درجه والای آدمیت رسیده اند وارثان زمین خواهند بود. می دانم که به احترام افراد پاک و روشن ضمیری که از ابتدا تا به امروز پای به این گره خاکی فانی نهاده اند باید سکوت کنم و دم نزنم . و در این سکوت چیز ها دیدم . معنی واژه تنهایی را دریافتم و حرمت نفس را. در این سکوت زیبا و آرام خود را دیدم . چه رنجور و چه غمگین و نگاه مهربانی که می گفت بلند شو ! من هستم . و من نیز با نگاهم به او گفتم خسته ام ! نمی توانم . گفت بلند شو من هستم همیشه و همه جا . گفتم می دانم ولی دلم می خواهد در آغوش تو آرام بگیرم و به خوابی ابدی فرو برم. من را پیش خودت می بری ؟ با لبخندی مهربان تر از هر مهربانی نوازشم کرد . فقط نوازشم کرد . و من منتظر تایید او بودم .. گفت خواهی آمد ولی نه اکنون و نه در این لحظه . گفتم چه کنم با این تن زخمی .. من امانت دار خوبی نبودم و من شرم انسان هستم . نمی توانم روحی را که پاره پاره شده است نگه دارم . و با صدایی گیرا پاسخ داد : روحی پاره پاره ! چه کسی این کار را کرد ؟ اگر به همان انصاف و عدلی که از وجود خودم در نهاد شما گذاشته ام رجوع کنی پاسخ این سوال را در خواهی یافت

و آنگاه شرمگین به فکر فرو رفتم و پاسخ را در خود یافتم . آری این من بودم که چنین با روح خود کردم ..درسته خود خودم . و این لحظه بود که سکوت کردم اما به تلخی . شنیدم که می گفت : مگر من به تو نگفته بودم همیشه در کنار تو هستم و به روش نشانه ها راه را برایت آسان نکردم ولی در آن زمان که باید زبان نشانه ها را می آموختی و ندای دل را کجا بودی ؟ با چشمانی اشک بار نگریستم و فرمود فرزند دلبندم خوشحالم که به سویم آمدی برگرد تا در ساحل امن الهی آرامش یابی و این چنین بود که معنی تسلیم شدن را دانستم . سفر کردم به سرزمینی که مال هیچ کس نیست . سرزمین هیچ کس ... و آن لحظه طلایی که این کلید را یافتم از آن سرزمین و سکوتش و بادهای خنکش لذت بردم. طلوع خورشید را دیدم و عظمت شب را درک کردم .پرندگان را دیدم که صبح دمان با عشقی لبریز به پروردگارشان لبیک می گویند و درختانی که برای  شروع صبح شانه بر زلف خود میزدند. رودخانه ایی که با عزمی راسخ می رفت تا به دریا برسد. آری ما باید به دریا برسیم  و مسیر دریا راهی است پر فراز و نشیب . راهی نیست جز رفتن و رفتن باشد که به ساحل امن برسیم و به آرامش جاودان.

 

روزگاران نیکو باد بر شما عزیزان
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه

روزانه
عکس های روزانه
زنده باد زندگی
تله تکست صدا و سیما - خواندی و جذاب
عاشقانه زیستن
زن
دختر و پسر - جالب
زندگی - خنده دار ولی حقیقت
شما هم سگ دوست دارید ؟
رقص - با مزه
هفته ایی که گذشت - نبوی
ابراهیم نبوی-وزارت نفت
موس رو حرکت بدهید و ببینید چه چیز هایی می بینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین مسافر
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آذر 1386
آبان 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
عمومی
دوست داشتنی ها
دیوانه عاشق - امید
پیوسته رنگارنگ زیسته ام
موفقیت
کافه عکس
ما راویان قصه های از یاد رفته ایم
تمبر های جهان
از امروز
غریبه آشنا
زندگی بهتر
خلوتکده من
یک دنیا لینک
حمید رضا سلیمانی -داستان
هری پاتر
تنهایی
چهاردیواری
می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!
بازمانده
بیست و نیم
دنیای بی جواب
خاطرات یک مدیر
*** ته بن بست ***
سیبستانک
مینویسم پس هستم
فقط خودم
چای ، سیگار ، خبر
وسوسه عاشقی
مطرب دل - ادبی
آنتونی رابینز
کوتاه اما خواندنی
راز شاد زیستن (فرهاد)
موفقیت (آرش )
مهسا و تارا
الهه تاریکی
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
بی فصل و نا درخت
زیر باران باید رفت ( تاتر ، سینما، عکس)
تک به تک - سعید قرایی فوتبال
Idoms
دارالمجانین
گروه تکنولوژی - پویا کوشنده
باز هم زندگی
باران تنهایی
افشین دبیری - مدیریت منابع اسانی
اسب وحشی
زندگی بارونی - صبا
فقط خودم، فقط خودت -فرناز
مهارتهای زندگی - دکتر ارباسی
35 درجه
لولیان
وب نوشته های کمال
نقطه ته خط
بامدادی
کافه رنسانس
Deserter
یادداشت های یک دختر ترشیده
بودن و گفتن
شبانی که دست های خدا را می شست
B_E_H_N_U_M
***امیر***
گناه مقدس
(آشیل آذر مهر (تولد یک راز
من و تو
یادداشتهای یک خبرنگار
آموزش دلبری
وبلاگ سعيد حاتمی
خبرنامه همسفران





Powered by WebGozar