![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای روزانه یک مسافر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
هیچ شگفتی سحر آمیز تر از آن نیست که دریابیم دوستمان دارند ، که این محبت انگشت خداست بر روی شانه انسان چارلز مورگان پیش از اینکه هفت ساله شوم سه بار عروسی کردم . گری برادر بزرگترم مراسم را در زیر زیمن ما انجام می داد. گری با فکرهای خلاقانه اش در سرگرم کردن بچه های اقوام و همسایه ها خیلی خوب بود.از آنجا که من جوانترین پسر گروه بودم اغلب نظرهای خلاقش به من ختم میشد. آنچه بیش از همه درباره آن عروسی ها به خاطر دارم این است که دختر ها دست کم پنج سال از من بزرگتر بودند و همه شان چشمانی زیبا داشتنند که به هنگام خندیدن میدرخشیدند.آن عروسیها به من آموخت که در نظر مجسم کنم یافتن همتایم یک روزی چگونه ممکن خواهد بود و مطمئن باشم که او را از چشمان زیبایش خواهم شناخت بلوغ دیر به سراغ من آمد.وقتی پانزده ساله داشتم هنوز از جنس مخالف هراسان بودم. با وجود این هر شب برای دختری که قرار بود با من ازدواج کند دعا می کردم و از خداوند می خواستم که در مدرسه به او کمک کند تا شاد و پر انرژی باشد.هر که هست و هر کجا که می خواهد باشد وقتی بیست و یک سال داشتم برای نخستین بار دست دختری را گرفتم.از آن زمان به بعد با دختر های زیادی آشنا شدم ولی در جستجوی دختری بودم که در نوجوانی از خدا می خواستم و هنوز اطمینان داشتم که او را از چشمهایش خواهم شناخت روزی تلفنم زنگ زد . مادرم بود که گفت :" می دانی با تو درباره خانواده آدیسن که همسایه ما شده اند صحبت کرده اموخوب کلارا آدیسن مرتب از من تقاضا می کند شبی تو را به منزلشان ببرم که ورق بازی کنید." " متاسفم مادر من در آن شب قراری دارم " مادر بالحنی آکنده از خشم پاسخ داد :" چطور این حرف را می زنی ؟ من حتی به تو نگفته ام چه شبی است ." " وقتش مهم نیست . مطمئنم خانواده آدیسن افراد خوبی هستنند ولی من برای آشنایی با کسانی که دختر مناسبی ندارند یک شبم را تلف نمی کنم." این نمونه نشان می دهد که چقدر لجباز و یکدنده بودم . سالها گذشت من بیست و شش ساله بودم و دوستانم کم کم در مورد آینده ام نگران می شدن. آنان قرار ملاقات های سنجیده ای را برای من در نظر داشتند.بسیار از این قرار ملاقات ها بی نتیجه بودند و داشتنند در زندگی من مزاحمت ایجاد می کردند.از این رو چند تا قاعده درباره قرار ملاقات های نا مشخص درست کردم : قرار ملاقات هایی را که مادرم پیشنهاد می کرد رد می شود زیرا مادر ها عامل جاذبه جنسی را درک نمی کنند قرار ملاقات هایی را که ک زن پیشنهاد می کند رد شود زیرا آنان زیاد در مورد هم سخت نمی گیرند قرار ملاقات هایی را که یک دوست مجرد پیشنهاد می کند رد شود زیرا اگر او خیلی جذاب است چرا خودش با او قرار ملاقات نمی کذارد با این سه اقدام ساده نود درصد از تمام قرا ملاقتهای نا مشخص خود را حذف کردم. از جمله یکی از آنها که شامل پیشنهادی بود از جانب دوست قدیمی ام دختری به نام کرن .او شبی تلفن زد که به من بگوید ب دختری زیبا دوست صمیمی شده و درابره من با او حرف زده است . او گفت می داند که ما رابطه خوبی با هم خواهیم داشت. گفتم :" ببخشید شما با قاعده شماره 2 از بازی حذف می شوید." او گفت :" دان تو دیوانه ایی ! قواعد احمقانه ات دختری را رد می کند که تو در انتظارش بودی ول مطابق میل خودت عمل کن فقط نام شماره تلفن او را یادداشت کن و وقتی نظرت تغییر کرد به او تلفن بزن ." برای اینکه کارن رو آروم کنم و دیگه مزاحم من نشود گفتم باشد و نام او را که سوزان ماریدی بود یادداشت کردم. درست چند هفته بعد به کافه تریای دانشگاه نزد رفیق خود "تد" رفتم . گفتم : " تد ! به نظر میرسد مثل اینکه در آسمان ها پرواز می کنی ." او در حالیکه می خندید گفت :" نمی توانی ستارگان را زیر پاهای من ببینی حقیقت این است که تازه شب گذشته نامزد کرده ام . " " خوب تبریک می گم ." او گفت :" بله در سی دو سالگی داشتم از خود می پرسیدم آیا کسی مرا می خواهد ." آنچه در دست داشت نواری کاغذی از یک فال شیرینی بود که بر روی آن این جمله نوشته شده ود " شما در عرض یک سال ازدواج می کنی " گفتم این چرند است آنها معمولا چیزی می گویند که به درد هر کسی می خورد مانند این جمله که شما شخصیت جذابی دارید. آهنها در حقیقت با این کار دست به خطر می زنند. او گفت : " شوخی نیست ." چند هفته بعد هم اتاقیم چارلی و من در یم رستوران چینی غذا می خوردیم که من این داستان فال شیرینی تد و جریان نامزدی اش رو برای چارلی تعریف کردم درست بعد از آن پیشخدمت شیرینی حاوی فال پس از غذای ما آورد و وقتی که به داخل شیرینی خود نگاه کردیم تا ورقه فال را ببینیم چارلی از آن تصادف یکسان خنده اش گرفت در فال او نوشته شده بود " شما با یک دوست نزدیکتان در عرض یک ماه عروسی می کنید" و در فال من نوشته شده بود :" شما شخصیت جذابی دارید." گونه ای سرد بدنم را فرا گرفت واقعا عجیب بود.چیزی به من گفت از چارلی تقاضا کنم که آیا می توانم فال او را نگه دارم و او آن را با تبسمی به دستم داد از آن روز خیلی نگذشت که همکلاسی ام برایان گفت او می خواهد مرا با خانم جوانی به نام سوزان ماریدی معرفی کند.مطمئن بودم این اسم رو قبلا هم شنیدم ولی نتوانستم به یاد بیاورم کجا و چگونه . از آنجا که برایان ازدواج کرده بود پس قاعده شماره 3 را نقض نمی کردم. بنابراین پیشنهادش را برای ملاقات با سوزان پذیرفتم. من و سوزان با تلفن با یکدیگر گفتگو کردیم و یک برنامه دوچرخه سواری و غذا خوردن بیرون منزل ترتیب دادیم .سپس یکدیگر را ملاقات کردیم. وقتی او را دیدم قلبم شروع به تپش کرد و از تپش باز نمی ایستاد.چشمان درشت سبز او با من کاری کرد که نمی توانم توضیح دهم.ولی جایی در درونم می دانستم که آن اولین دیدار عشق است. پس از آن شب جالب به خاطر آوردم این نخستین بار نیست که کسی سعی کرده است مرا با سوزان آشنا کند.همه چیز به یادم آمد نامش را برای زمان درازی همه جا شنیده بودم . از این رو با دیگر فرصتی داشتم با برایان تنهایی حرف بزنم و درباره آن از او پرسیدم. او به خود پیچید و سخن را عوض کرد. من پرسیدم "برایان جریان چیست ؟" او گفت که تو باید با سوزان صحبت کنی . همین کار را کردم . او گفت :"می خواستم به تو بگویم ف می خواستم به تو بگویم . " "زود باش سوزان به من بگو موضوع چیست ؟ نمی توانم بلا تکلیف بمانم " او گفت :" سالها بود من عشاق تو بودم و از زمانی شروع شد که برای اولین بار تو را از پنجره اتاق نشیمن خانواده آدیسن دیدم. بله، من بودم که که آنها قصد داشتنند به تو معرفی کنند ولی تو نگذاشتی کسی مارا به یکدیگر معرفی کند. تو حرف کارن را که می گفت ما یکدیگر دوست خواهیم داشت قبول نکردی. گمان می کردم هرگز تو را ملاقات نکنم." قلبم از عشق آکنده شده بود و به خودم می خندیدم و گفتم :" کارن حق داشت قوانین من احمقانه بود " او پرسید "آیا احمق نیستی؟" گفتم شوخی می کنی ! من تحت تاثیر قرار گرفته ام. حالا من فقط یک قاعده برای رار ملاقاتهای نا مشخص دارم و نگاه عجیبی به من انداخت و گفت آن چیست ؟ گفتم " دوباره هرگز" و دستهای گرمش را نوازش کردم ما هفت ماه بعد ازدواج کردیم . سوزان و من معتقد بودیم که یک روح هستیم در دو بدن . زمانی که پانزده سال داشتم و برای زن آینده ام دعا می کردم . او چهارده سال داشت و برای شوهر آینده اش دعا می کرد. پس از چند ماهی که از ازدواج ما گذشته بود ، سوزان به من گفت :" می خواهی چیز عجیبی را بشنوی ؟" من گفتم : البته ! من چیز های عجیب را دوست دارم . " او گفت :" خوب حدود ده ماه پیش قبل از اینکه تو را ملاقات کنم به اتفاق دوستان در این رستوران چینی بودیم و .. سپس یک تکه کاغذ فال شیرینی از کیفش بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود : " تو در عرض یکسال ازدواج می کنی ... " دان بوهنر کتاب سوپ جوجه برای زن و شوهر ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
به جای سلام می گم روز خوش
دیروز تصمیم داشتم که این وب لاگ رو حذف کنم اما بعد از اینکه با دوستی صحبت کردم و نظرش رو پرسیدم گفت که برای رو در رویی با مشکلات بهتره که بمونی و روشت موندت رو عوض کنی و تو یدنیای اینترنت همه چیز امکان پذیره و ... لطفا ست قبلی رو به حساب شرایط نا مساعد روحی نویسنده بگذارید و نه خواست واقعی تا بعد که ببینمت میپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
تقدیم به تمام معلمان، دبیران،اساتید و دیگران کسانی که در زندگی به من هنر زندگی کردن، عشق ورزیدن صداقت،درستکاری را آموختنند
و تقدیم به شما دوستانی که به نوعی و با روش خاص خودتون معلم من بودید
از همه سپاسگزام به پاس محبت و صمیتشان
و امیدوارم این شاگرد کمترین بتواند روزی درسهایی را که آموخته است در گلستان زندگی اشاعه دهد
شاد باشید
دلارام
رابی موریس آدلر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
سلام
امرزو صبح بعد از کلی خستگی از خواب بیدار شدم و جالب اینه که همش فکر می کردم امروز جمعه است و می تونم تا دیر وقت بخوابم و ... و این شد که دیر رسیدم سر کار و و و و و اما در مورد من ٬ من یه موجودی که از مردن یه پرنده تو زمستون میشینه و گریه می کنه ٬ یه موجودی که سعی می کنه یه مونس باشه برای تنهایی های دیگران - تا جایی که از دستش بر می اید) ٬ یه موجودی که خدا رو تو طبیعت حس می کنه ٬ موجودی که با زبون طبیعت حرف می زنه و به این باور رسیده که نیروی محبت و عشق می تونه دنیا رو تکان بده و مرده رو زنده کنه ٬ می دونه هر کلامی ٬ رفتاری انرژی مخصوص خودش رو داره و اثر خاصی در هستی به جا می گذاره و به همین دلیل مواظب که کارهایی رو انجام بده که نتیجه اش مثبت باشه - البته بعضی از کارها رو هم با این دید انجام نمی ده و از دستش در میره .. آره این موجود لیاقت عشق و دوست داشتن رو نداره و معنی اون رو درک نمی کنه چرا؟ چون اون عشق واقعی و بزرگ رو درک می کنه و عشقی که پایه و اساسش دروغ باشه و ستون خودخواهی و چهاچوبش زندان رو نمی شناسه ... گاهی وقتها ما آدم ها وقتی کودک درونمون آزرده میشه می خواهیم که با رفتار های دوران کودکی مون اون رو آروم کنیم و یا برای دردش مرهم بگیریم ولی ما دیگه بزرگ شدیم و بهتره که مثل یه بالغ باهاش رفتار کنیم و اینطوری دنیا رو با عشق منطقی و بزرگ ببنیم و بدونیم که عشق هیمشه عشقه و فقط تعریفش و دید افراد نسبت یه اون تغییر می کنه و حالا اگه تعریف دو نفر با همدیگر نزدیک نباشه این دلیل محکمیه برای اینکه یکی از اون افراد بخواد بگه که تو نمی فهمی و و و و و حرف آخرم اینه که با وجودی که این وب لاگ رو خیلی دوست دارم و بهش عادت کردم ٬ حذفش می کنم و وب لاگ جدید رو به اعضای خبرنامه از طریق ایمیل اعلام می کنم و قبل از اون بهتون می گم که ممکنه این ایمل توی بالک فولدر بره لطفا اونجا رو هم چک کنید .. و در پایان می خوام بگم که ای کاش دروغ تو لحظه ها مون جا نداشت چرا ما توقع داریم وقتی اشتباه می کنیم دیگران ببخشن مون ؟ وقتی با احساسات و روحشون باز می کنیم ساکت باشن و دم نزنن ؟ وقتی په نفر رو فریب می دیم اگه متوجه شد هیچی به روش نیاره ؟ به امید گرفتن فرصت دوباره اشتباه رو اشتباه می کنیم ؟ نه نه این موضوعات تو قانون من صدق نمی کنه باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند باشد که همه موجودات در عشق باشند یاران ...بدرود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
یه جایی خونده بودم که نوشته بود اگر درسی رو تو زندگیت یاد نگیری اونقدر تکرار میشه تا یادش بگیری . حالا اینجا چکار کنم بی مراقب و معلم آخه چطوری یاد بگیرم؟ دوست دارم که از زندگی دیگران و تجربیاتشون برای بهبود شخصی ام استفاده کنم خب تا اینجاش که خوبه .. سعی میکنم همیشه خودم رو به روز نگه دارم تا بتونم تو دنیای حرفی برای گفتن داشته باشم .. تا اینجا درست؟
ولی یه چیزی انگار طلسم شده و اون اینه که روابط عاطفی ام همیشه دچار سردرگمی میشه واقعا این موضوع برای خودم شده یه معما .. هر چی که فکرش رو بکنید انجام دادم و هر روشی رو مطالعه کردم ولی می دونم چرا جواب نمیگیرم ... الان اصلا فکرم کار نمی کنه بعدا در مورد این مطلب می نویسم .. تا بعد که .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
آیا اگه از اول می دونستم که تو این دینا میام و به این جا میرسیدم باز هم حاضر بودم بیام تو این دینا ؟
وقتی این سوال رو از خودم پرسیدم به این نتیجه رسیدم که هنوز نمی دونم کجا هستم.. یه نگاه به دور و برم انداختم و دیدم که چقدر غریبه است برام. نگاه هایی آشنا بود در کنارم ولی باید فکر می کردم تا بتونم تشخیص شون بدم. تازه داره یه چیز هایی یادم میاد .. من دلارام هستم و الان هم زیر خروار ها کار مدفون شدم طوریکه اصلا یادم نیست کار اصلی ام چی بوده.. خسته ام ..خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی .. حال و روز من که مثبت فکر می کردم و مثبت عمل می کردم این شد خدا به داد کسانی برسه که اصلا تو این وادی ها نبودند . واقعا چی میشه که یه نفر بین بودن ونبودن قرار می گیره .. باور ها دست کاری میشن و دیگه اون آدمی نیست که بوده .آدمی که معنی صداقت رو درک می کرد حالا چی شده به یه نفر که بهش صادقانه می گه پیشتم و همراهتم پشت می کنه ؟ آدمی که یه عمر عشق می ورزیده از عشق ورزیدن یکی دیگه کلافه می شه و فریاد میزنه ولم کن ! دست از سرم بردار ! آه .. که چه رسمی دنیای اشک و چه اندهی است تنهایی الان به یاد جمله ای افتادم که پیشتر ها گاهی با خودم زمزمه می کردم .." بی غمی عیبی بزرگی است که دور از ما باد." و با یاد آوری این جمله یه نفس عمیق می کشم ، خودم رو توی آینه نگاه می کنم و با یک لبخند به خودم دلداری می دم که "این نیز بگذرد " و مسافران همه در حال حرکت هستنند و اگه من کوتاهی کنم و یا بخوام استراحتی بیش از حد معمول داشته باشم عقب می افتم از بقیه پس باید بروم تا جا نموندم ... قصه همیشه قصه رفتن است و رفتن چه خوب که در این راه به مناظر اطراف هم نگاهی بیندازیم واز صدای بلبلی در مسیر لذت ببریم بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم تا دفعه بعد که ببینمت .. مسپرمت دست خدای آسمون ای مهربون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
دیر زمانی است که در پس این روزگار فرتوت در جستجوی گم شده خود می گشتم و نمی دانستم که او در کجای این دنیای خاکی قرار دارد. دنیایی که به ظاهر بی انتها است ولی وقتی از بالا بهش نگاه می کنی می بینی که به اندازه یک ازرشن هم نیست در برابر کل کائنات و هستی .. گمشده خود را یافتم و او را با زهر بی مهری پذیرای کردم و چه نامهربان ایت این میزبان ! از خود پرسیدم که این چه رفتار بود که کردی ؟ جوابی نیامد و این بار بلند تر پرسیدم و سکوت جواب تلخ دیگری بود که دریافت کردم و بار سوم نعره زنان خواستم که توضیح دهد و این بار نعره ام در میان ضجه هایش گم شد و دیگر یارای ایستادن نداشتم. کنار درب چوبی کلبه حیران و گیج نشستم و با خود فکر کردم " از بخت یاری ماست یا آنچه را می خواهیم به دست نمی آوریم و یا وقتی بدست آوردیم از دستش می دهیم " آری همیشه این گونه بوده است و قصه دلبستن و دلشکستن ادامه دارد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
در پشت هر مرد بزرگ زنی بزرگ ایستاده است توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش ذر بزگراهی بین ایلتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند اما وقتی متوجه حضور او شدند به صحبت خود خاتمه دادند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود." پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی ." زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ." بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
سلام مهربونم !
امروز یکی از اون روزهای بهاری بود ! یعنی اینکه مثل روز های بهار گاهی آفتابی می شد و گاهی ابری . بارونی ولی هرچه بود داره تموم میشه .. یه روز دیگه هم از دفتر عمرم ورق خورد .. عجیبه که ما آدمها گاهی وقتها قدر چیزهایی رو که داریم نمی دونیم بعد که از دست میدیم میشینیم غصه می خوریم که ای روزگار لعنتی ! آخه چرا من ؟ و از این جور گله گذاری ها .. واقعا چرا ما اینطوری هستیم .. اگه کسی جواب این سوال رو میدونه به من هم بگه تا دیگه اینقدر ناله نفرین نکنم این زندگی رو .. شب بخیر تا فردا صبح میسپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
شخصیت پدر خوانده یک شخصیت محبوب و دوست داشتنی و در بعضی موارد الگو برای زندگی با بازی خوب مرحوم مارلون براندو (در پدر خوانده یک ) و آل پاچینو (پدر خوانه ۲ و ۳ ) در تاریخ ثبت شده و میلیونها نفر با این فیلم و داستان زندگی کرده اند و درس گرفته اند. من هم از اون دسته کسانی بودم که پدر خوانده رو با تمام خوبی و بدی هاش دوست داشتم و دارم و بعد از همه این مقدمه چینی ها می خوام در مورد یکی از جملات معروف آل پاچینو یه نظری بدم :
"بهم نگو که بی گناهی ٬ چون اینجوری به شعورم توهین می کنی ." این جمله رو آل پاچینو در فیلم پدر خوانده ۱ می گه و عجب جمله ایی میگه ! وقتی در مورد مفهوم این جمله فکر میکنم قدرت و اعتماد به نفس رو پیدا می کنم . و آل پاچینو با اون نگاه گیرا و نافذش و در اوج قدرت به طرف مقابلش میگه مسئولیت کاری رو که کردی بپذیر و این رو بدون که من دقیقا می دونم که چکار کردی و با گفتن این جمله که من تقصیری ندارم و گناهکار نیستم به شعور و درک من از مساله توهین نکن و این جمله به نظر من به اعتماد به نفس در مورد هوش و درک گوینده بر می گرده. شما جزء کدوم دسته از افراد هستید مسئولیت کار هاتون رو قبول میکنید و یا برای هر کدام از کارهاتون هزار و یک دلیل و بهانه دارید؟ یکم فکر کردن در این مورد بد نیست . تا بعد که ببیمنت میسپرمت دست خدای آسمون ..ای مهربون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
صبح بخیر شادی باد
بعد از یک روز خسته کننده واقعا خواب به معنی واقعی خواب می چسبه و بعد از بیدار شدن از این خواب انگار که از بهشت تازه رسیدی زمین و آهسته آهسته به زندگی عادی بر می گردی ولی با یه تفاوت عمده و اون اینه که مملو از انرژی هستی و اون وقته که می گی صبح به خیر و شادی باد ! دیروز یکی از دوستانم نظرش رو در مورد نوشته های توی وب لاگ گفت و صبح اولین فکری که اومد سراغم این موضوع بود . اون می گفت توی این نوشته ها هر کسی تو رو نشسناسه فکر میکنه یه دختر آفتاب مهتاب ندیده ایی هستی که نشسته کنج خونه و داره خیالپردازی میکنه لطفا اون یکی دلارام رو هم نشون بده تو نوشته هات . تو چرا همش نشستی و با حالتی بی رحمانه و غیر منصفانه نسبت به دیگران قضاوت می کنی و در مورد خودت میگی که من یه دختر مظلوم هستم که کسی من رو درک نمی کنه و و و و .. راستش این حرفها برام جالب بود چون از طرف کسی بود که من رو می شناخت و مدت نسبتا طولانی ای هم هست که من رو می شناسه و تا الان کسی اینطوری باهام حرف نزده بود .. می دونید راستش من از آدم هایی که می آیند و از توانایی های تو تعریف می کنند و برات کف می زنند بدم می یاد. دوست واقعی کسیه که بتونه ضعفهای تو رو شفاف و روشن ببینه و اون ها رو در قالب یک نظر بهت بگه و تو رو به فکر کردن واداره (دم همه این دوستا گرم !) خلاصه وقتی روی حرفهای این دوستم فکر کردم دیدم از دید گاهی داره راست می گه و من هی نشستم و میگم که آخه چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه و زندگی با آدم هاش برام تموم شدن و اکثر قریب به اتفاق افراد هم می گفتن نه دلارام جان من تو رو درک میکنم و می فهممم چی میگی ... ولی تا حالا کسی بهم نگفته بود که خانم دلارام بشین و فکر کن ببین کجای کارت گیره که این اتفاقات برات می افتد به بقیه چکار داری ؟ من هم گفتم چشم و روی این موضوع فکر کردم و دیدم که این از روحیات متفاوت من سرچشمه میگیره و واقعا خودم هم خسته شدم از اینکه تضاد در وجودم دارم و کسی هم نمی تونه ببینه این خودم هستم که دچار سردرگمی می شوم و درک می کنم به طور کامل نه هیچ کس دیگه . خیلی بده که آدم بخواد اول باشه برای اول شدن باید زحمت بکشی و بعد از یه مدتی اول می شی ولی وقتی اول شدی اونوقت باید دو برابر زحمت بکشی که اول بمونی و اینجا است که دیگه وقت خسته شدن و لوس بازی نداری باشد که تمام موجودات از عشق برخوردار باشند باشد که تمام موجودات در صلح و آرامش باشند باشد که تمام موجودات از درد و رنج رها شوند باشد که تمام موجودات در نهایت عشق و دوستی در کنار یکدیگر زندگی کنند
تا دفعه بعد که ببینمت می سپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
شاید شما هم مثل من ازدواج نکرده باشید ولی تجربه یه رابطه احساسی رو داشته باشید.. متاسفانه ما تو روابطمون اولین کاری که می کنیم اینه که حریم شخصی مون رو از بین می بریم و تمام وقت و انرژی مون رو برای طرف مقابلمون میذاریم بعد هم که طرف میره آه و ناله مون میره به آسمون که چرا رفت ! ولی بهتره که تو این زمینه از تجربیات و نصیحت های دیگران استفاده کنیم و یه فرمت خوشگل بر طبق سلیقه خودمون برای روابط عاطفی مون بسازیم . نمونه زیر پندهای قشنگی هستنند از جبران خلیل جبران که میتونه توی بعضی موارد کمک مون کنه . پس با هم می خونیم :
شما با یکدیگر زاده شده اید و برا ی همیشه با هم خواهید بود. وقتی بالهای سفید مرگ روز هایتان را جدا می کند٬شما باهم خواهید بود.آری ٬ شما حتی در خاطره خاموش خداوند با هم خواهید بود. ولی اجازه دهید فواصلی در با هم بونتان وجود داشته باشد. و اجازه دهید نسیمهای آسمانی در یان شما با حرکاتی موزون بوزد. یکدیگر را دوست بدارید ٬ولی از عشق قید و بندی برای یکدیگر نسازید. آجازه دهید دریایی مواج در مان ساحل روحهای شما باشد. فنجانهای یکدیگر را پرکنید ولی از یک فنجان ننوشید.از نان خود به یکدیگر بدهید ولی از یک قرص نان نخورید. با هم شاد باسید و پایکوبی کنید ولی اجازه دهید هر یک از شما لحظات تنهایی خویش را داشته باشد. حتی با آنکه سیمهای ساز عود از هم جدا هستنند برای نواختن آهنگ با هم به حرکت در می آیند. به یکدیگر دل بدهید ولی همدیگر را زیر نظر نگیرید. چون تنها دست زندگی می تواند قلبهای شا را در خود داشته باشد و با یکدیگر بایستیتد ولی نه خیلی نزدیک به هم. چون ستونهای معبد از یکدیگر جدا هستنند و درختان بلوط و سرو در سایه یکدیگر رشد نمی کنند. جبران خلیل جبران - کتاب پیامبر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
امروز روز دیگریست ..روزی که باید از نو بسازم ..روزیه که چه بخوام چه نخوام باید بروم جلو وای که چقدر سخته رفتن وقتی ندونی کجا می خوای بری و چقدر سخته رفتن اگه پاهات زخمی باشند ولی یه چیزی رو باید مرد و مردونه بهت بگم زندگی و اون اینه که : " هر چقدر می خوای از این بازی ها دربیار و تا جایی که می تونی من رو تو فشار بذار ولی با همه این سختی ها و مشکلات بازهم بلند میشوم و میروم جلو. به همین سادگی ! " بعضی وقتها خسته می شوم .می شینم . بعضی وقتها فریاد می کشم و یا شاید هم گاهی با کودکی هم بازی بشوم و باز هم قصه قصه رفتن است و رفتن .
پیدا کردن سرزمین خوشبختی کار سختی نیست ! کاری بس ساده اما با دقت است . هر جا که بهش میرسی تو مسیرت ممکن سرزمین خوشبختی تو باشه و این بستگی به باورهات و نگاهت به زندگی داره . همچنین سطح توقع ات از زندگی مرز تو رو برای دیگران و محیط روشن می کنه .. و به قول سهراب "ای کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود " برای بدست آورد چیزی باید چیزی رو از دست بدهی و در این مبادله باید بسنجی ببینی که کدامیک تو رو خوشحال تر می کنه و یک گام به باورهات نزدیکتر. هر کدام که اینگونه است رو انتخاب کن . و یادت باشه که همیشه در این انتخاب میزانی داری به نام توقعات. ازش کمک بگیر - توکل کن و انتخاب کن و بدون که در این لحظه بخصوص بهترین انتخاب ممکن رو انجام دادی ای دوست مهربونم ! نمی دونی چه تنهام نمی دونی چه پر دردم و ای کاش می دانستی که بودن فقط به فیزیک نیست بودن به حضور مداوم است در هر لحظه و این حضور چیزی است که باید حس شود و نمی توان آن را به زور به کسی تحمیل کرد و طبق قانون طبیعت نرمی به سختی فایق می شود در طول زمان در طی سالیان آب با نرمی خودش سطح سنگ سخت را صیقل می دهد و باعث تغییر رشکل آن می شود و یا یک اثر جاودان زیبا بر روی آن باقی می گذارد . صبر داشته باش ! صبر داشته باش ! و هنر صبر داشتن مختص به کسانی است که سعی بر اثبات خویش ندارند و در هر شرایطی به زندگی لبخند می زنند .. آیا تو هم از این دسته هستی ؟ ( کمی تامل لازم است برای جواب این سوال ) تا بعد که ببینمت .. مسپرمت دست خدای آسمون ... ای مهربون ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
واقعا ما چرا فکر میکنیم اتفاقات خاص و یا معجزه ها مخصوص لحظات خاص و آدم های خاص هستنند ؟ خدا همیشه در کنارمونه و هر روزه زندگیمون یه معجزه است. برای اینکه منظورم رو بهتر درک کنید به داستان کوتاه و زیبای زیر توجه کنید :
در دهكدهاي زماني مردي زندگي ميكرد كه بسيار فرد خوب، مهربان و عارفمسلكي بود. شبي از شبها كه او مشغول راز و نياز و مراقبه بود جمعي فرشته در كنار وي ميروند و به او ميگويند كه چند روز بعد در اين سرزمين توفان شديدي خواهد شد و باران بسياري خواهد باريد ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد كه بسيار خشنود بود و راضي شبها به مناجات ميپرداخت و روزها آن خبر سيل و توفان را به مردم ميگفت و اكثر مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد ميكردند و خود را براي روز موعود آماده ميكردند. از قضا چند روز بعد توفان شديدي درگرفت و باران سيلآسايي شروع به باريدن كرد، آب با سرعت و قدرت زيادي همه جا را دربر ميگرفت و مردم سراسيمه به بالاي تپهها و كوههاي اطراف هجوم ميبردند. مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نياز مشغول بود. تعدادي از مردم به سراغش رفتند تا او را نيز با خود ببرند ... اما مرد گفت كه با آنها نخواهد رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سيلآسا ميباريد و توفان با قدرت در حال ويراني خانهها بود. اكنون آب تا سقف خانهها بالا آمده بود و بعضي از مردم كه نتوانسته بودند فرار كنند بر بالاي بامها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نيز چنين بود. او بر بالاي بام خانه نشسته بود و انتظار ميكشيد. ديگر آب كمكم داشت بام خانهها را هم ميپوشاند و لحظاتي بعد حتي بر بام هم نميشد ايستاد. ناگهان از دور قايقي به سمت مرد عارف رفت. چند نفر كه از ارادتمندان مرد عارف بودند براي نجات وي در آخرين لحظات به كمك وي شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت كه با آنها نميرود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار ارادتمندان وي بيشتر ميشد امتناع مرد عارف نيز بيشتر ميگرديد و اين چنين بود كه مردان وي را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد و لحظاتي بعد مرد عارف در ميان سيل و باد و توفان جان سپرد و پيكر بيجانش بر سطح آبها روانه شد. منبع مجله چلراغ - شماره ۱۴۷ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
ای مهربونم سلام
شاید من برات یه غریبه باشم .. ولی یادت باشه همون موقع که جواب سلامم رو دادی ما با هم آشنا شدیم .. حالا میزان این آشناییت بستگی به خودمون داره که فقط یه رهگذر باشیم یا یه همسفر به هر حال من مسافر ۵ تیر یکهزارو سیصد و پنجاه و هشت هستم سفرم رو از تهران به همراه پدر و مادرم آغاز کردم و در طی این سالها یه چیزی رو خوب یاد گرفتم که هر کسی تو زندگیش همان چیز هایی رو بدست میاره که تو رویاهاش داره و آدم بر طبق باورهاش زندگی می کنه نه باورهای دیگران.دیگران می تونند هم فکر باشند و ی می تونند دوست باشند ولی نمی تونند همه چیز باشند این رو مطمئنم. دریک کلمه دلارام نه از کسی زیبا تره نه از کسی زشت تره نه از کسی با هوش تره نه از کسی کم هوش تره دلارام خودشه و این تنها چیزیه که تو این دنیا می تونه بهش بنازه اون هنر خود بودن رو داره البته باز این هنر هم مثل سایر هنر ها نسبیه و از دید افراد متفاوت فرق می کنه ولی همانطور که یاد گرفته بود بر طبق باورهاش و احساساتش تو زندگیش میره جلو و این امر گاهی وقتها براش دردسره گاهی وقتها از خطر نجاتش میده و خلاصه تو یه کلمه هیجان انگیزه . یکی ازش پرسید تو چرا وارد دنیای Bolgfa شدی؟ یه کم فکر کرد و گفت می خوام نوشتن برام راحت بشه شاید یه روزی یه جایی این نوشته به درد یکی بخوره ... شاید هم کلی اعصاب خوردی و یا دردسر برام درست بشه ولی برام مهم نیست چون می دونم "اگر برای کسی دردسر بودی برات دردسر درست می کنند." این دختر گندمگون تپلی خندان چیز زیادی از دنیا نمی خواد چون چهار چوبی که برای خودش درست کرده رو دوست داره. شاید از نظر بعضی ها قشنگ نباشه ولی اون می خواد تابلوی زندگیش رو به بهترین وجه ممکن نقاشی کنه .. می خواد مشق عشق رو تکرار کنه تا بتونه عاشقونه بخونه و این آواز رو خیلی بیشتر از ترانه های الویس پریسلی دوست داره با این آواز هم خودش می تونه پرواز کنه هم به دیگران پرواز رو نشون بده ولی یه اعتراف ساده بکنم اینه این دختر مهربون ترسها و دلواپسی های داره که گاهی وقتها طوفانیش می کنند و الان داره یاد میگره که چطور با این ترسها و دل نگرانی ها کنار بیاد ولی کار چندان آسونی نیست .. تا بعد که ببینمت میسپرمت دست خدای آسمون ... ای مهربون .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
سلام
امروز بر حسب یه بازیگوشی من هم به دنیای اجتماع مجازی وارد شدم .. الان نمی دونم چی باید بنویسم راستش یکم هیجان زده ام تا بعد که بیام ...می سپرمت دست خدای آسمون ای مهربون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های پیشین |
| درباره وبلاگ |
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی |
|
|
خبرنامه همسفران |
|
|
| ||