تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر

 

زندگی امروز باعث شده که ما ها – منظورم آدم بزرگهاست – از خیلی جهات با دنیای واقعی درون و دنیای مجاز ولی جذاب بیرون تفاوت داشته باشیم . یه روز به این نتیجه می رسیم که اصلا ما کجا هستیم ؟ و چه می خواهیم ؟ درست مثل زمان کودکی دنبال یه راه چاره و یا کمک از طرف آدم بزرگها می مونیم و غافل از اینکه خودمون دیگه آدم بزرگ شدیم ! و باید گلیمون رو از آب بکشیم . پس شروع می کنیم به تلاش جهت پیدا کردن بهترین روش حل مساله . حالا اگر این کودکی که فقط قد کشیده و نا غافل قاطی آدم بزرگ ها شده ، برای پیدا کردن جواب هاش توی راه با گربه نره و روباه مکار مواجه بشه اونوقت چی به سرش میاد ؟ آخه تو دنیای امروز هم دیگه گربه نره و روباه مکار شکل هاشون عوض شده  و دیگه با اون لباس های عجیب و غریب و زبون چرب و نرم سر راهش قرار نمیگیرن. شاید در قالب یه لبخند و یا یک عشق با ما آشنا بشوند و بقیه ماجرا .

 

حالا این کودکی که بزرگ شده و فرصتی برای فکر کردن به اینکه آیا اصلا دلش می خواد بزرگ بشه یا اینکه هنوز دوست داره تاب بازی کنده و از شوق باریدن برف و تعطیلی روز بعد مدرسه شب تا صبح یواشکی از پنجره بیرون رو نگاه کنه و نقشه برای درست کردن آدم برفی بکشه . آیا خواست خودش بوده که بزرگ بشه و مسئولیت تمام مسایل و مشکلاتش رو به دوش بکشه ؟ ولی یه روز مثل فیلم های فانتزی بیدار شدیم و دیدیم که وای ! چقدر بزرگیم و حالا شدیم مثل مامان و بابا باید بریم سر کار ، باید ازدواج کنیم ، باید بچه دار بشیم  و خلاصه همه کار هایی که یه روز آدم بزرگ ها انجام میدادند رو خودمون انجام بدیم .

 

اونقدر سرگرم بودیم که یادمون رفت تجهیزات کودکی مون رو با بزرگی مون منطبق کنیم . من اسم این انطباق رو میگذارم تربیت . یا در مقیاس بزرگتر فرهنگ بزرگسالی .

خیلی از ما آدم بزرگ ها دارای قوانین شخصی خودمون هستیم  ولی اینکه کدام شون درست است و کدام شون نادرست رو کی تشخیص میده ؟ هر چه تربیت فرد اصیل تر باشه  درصد اشتباهش هم کمتره -  البته این خطا هیچ وقت به صفر نمی رسه – برای بهتر بودن و بهتر شدن تلاشی مداوم و پایدار نیاز است .

 

اینها رو بعنوان تاریخچه گفتم تا این نکته ها رو بگم  :

اگه یه روز یه نفر ازت انتقاد کرد بدون که اون فرد منظورش فقط اون مورد خاص بوده نه کل شخصیت و هویت فردی تو . پس انتقاد پذیر باش و در موردش فکر کن.

اگه یه روز یه نفر بهت گفت دوستت داره بدون که اون لحظه با بیشترین احساسش دوستت داشته و این جمله هیچ تضمینی نیست که تا آخر دنیا هم همون حس رو داشته باشه .

اگه یه روزی دلت گرفت و تنهایی دریک  غروب  پاییزی اشک به چشمت آورد بدون که در همون لحظه کسان دیگری هم هستند که حسی مشابه تو دارند ولی بخاطر غرور بزرگی پنهانش می کنند .

اگه یه روز حس کردی که رو قله ها هستی و بهترین تصمیم ها رو گرفتی و بهترین ها انتخاب کردی به خودت یاد آوری کن که در دنیای آدم بزرگ ها هیچ چیز پایدار نیست و ممکنه که یه روزی از دستش بدی و با این طرز فکر اگه از دستش بدی زیاد بی تابی نمی کنی .

اگه یه روز با خودت خلوت کردی و مرور اشتباهاتت از دست خودت عصبانی شدی ، یادت باشه که در دنیای آدم بزرگ ها هر کسی خودش به تنهایی مسئول اشتباهش هست و به جای اینکه دیگران رو سرزنش کنی به خودت فکر کن و سعی کن که در آینده با درس گرفتن از اشتباهات گذشته بهتر از قبل باشی.

اگه یه روز با یه نفر قهر کردی و تو دلت کینه اش رو نگه داشتی بدون که داری روح کودکی ات رو می کشی و اونوقت میشی یه آدم بزرگ بدون گذشته !

اگه یه روز دلت خواست از ته دل قهقه بزنی و از شادی پابکوبی ولی جلوی خودت رو گرفتی بدون که دیگه راستی راستی بزرگ شدی و باید مواظب اون کودک کوچولو ساده و بی آلایش باشی.

اگه یه روز احساس ات رو با کسی قسمت کردی و اون از تو نپذیرفت بدون که اشکال از هیچ کدومتون نیست و فقط دلیلش اینه که هم بازی ها خوبی برای هم نبودین ، به همین سادگی .

گاهی وقتها خودت رو ببر پارک و بی بهونه بالا پایین بپر ، توپ بازی کن ، هیچ اتفاقی رو اونقدر جدی نگیر که  به روحت آسیب بزنه .

اگه بخواهی زندگی رو مثل یه بازی نگاه کنی  ، یه بازی که مثل دوران کودکی برد و باخت مهم نبود فقط دوستی های بین مون مهم بود روز های قشنگ تری رو تجربه می کنی .

اگه بخواهی برای دوست داشتن از دلت استفاده کنی نه از عقلت عمق این احساس رو بیشتر درک می کنی .

یه ذره فکر کن ! یادته وقتی بچه بودیم فقط به هم دیگه کمک می کردیم چون فکر می کردیم که باید کمک کنیم حالا چی شده که بی تفاوت از کنار یه ماشین خراب که کنار اتوبان ایستاده می گذریم ؟ چی شده که اگه همکارمون یه سوالی از مون بپرسه . به جای یکبار ، دوبار اون سوال رو بپرسه با اخم جوابش رو میدیم ؟ واقعا به این موضوع فکر کن که ما آدم ها از وقتی بزرگ شدیم چقدر عوض شدیم اصلا شبیه خودمون نیستیم

 

 

باشد که دست در دست همدیگر جهانی بهتر برای زندگی داشته باشیم و این حالت تنها زمانی میسر است که تک تک ما برای این هدف بزرگ تغییر هر چند کوچک رو آغاز کنیم .

 

 

اگه تو هم دلت می خواد دنیامون مثل روز های خوب کودکی شیرین بشه از خودت شروع کن .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

بعد از یه مدت طولانی سلام ....

به قول یکی از دوستان نوشتن کاری است مداوم . اما من که نویسنده نیستم ٬ هستم ؟ بگذریم از این حرف ها بعد از اینکه یه مدت طولانی نبودم بهتر بطور خلاصه بگم کجا ها بودم و چه بر من گذشت ... پس گوش کن :

 باید بگم امسال همه چیز خوب و صمیمی پیش رفت و همچنان این روند ادامه داره و اما موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده بودند این مدت : آیا ما باید خودخواه باشیم؟ خودخواهی بهتر است یا دیگر خواهی ؟ چه کسانی و با چه معیاری خودخواهی رو می سنجند ؟

به نظر من اگه کسی خود خواه نباشد و خودش رو دوست نداشته باشه راه سختی رو تا موفقیتی که تو ذهنش داره در پیش رو داره . می پرسی چطور ؟ ببین! همه ما دوست داریم که مورد تایید باشیم و از اینکه تشویق مون کنند لذت می بریم. این یکی از قوانین نا نوشته آدمهاست . حالا گاهی وقتها ما اونقدر سرگرم خواسته های دیگران میشیم و خودمون رو وقف اطرافیان مون می کنیم  که یادمون میره "من " هم وجود داره . به همین سادگی از خودمون دور میشیم.اون وقت همون وجود نازنینی که همیشه با ها مون بوده و با خوب و بدمون ساخته رو تنها می ذاریم . یه روز می رسه که احساس می کنیم که با عکس تو آینه سالهاست که فاصله داریم .  این حالت باعث میشه که خواسته هامون رو فقط در رویا ببینیم . گاهی اونقدر سر گرم اطراف بودیم - هر کس به نوعی : یکی با درس ٬ یکی با کار ٬ یکی با کمک به دیگران ٬یکی با گذرون وقت با دوستان٬ بعضی ها هم که اصلا یادشون میره به مسائلی اینچنین فکر نمی کنند- که یادمون می ره مهم ترین شخص زندگی مون خودمون هستیم و لا غیر . البته بعضی وقتها تحمل خودخواهی خودمون رو داریم ولی مال دیگرون رو به هیچ وجه تحمل نمی کنیم. که این هم جای بحث داره . آخه اگه من نباشم قاه قاه بخندم ٬ دنیا چه ارزشی می تونه برام داشته باشه ؟ اگه من نتونم از توانایی هایی که دارم استفاده کنم پس هدفم از زنده بودن چیه ؟ اگه برای شاد بودن دنبال دلیل باشم به نظر شما نباید در موردم جدی فکر کرد ؟

تو هم به این موضوع فکر کن : بزرگترین مسئولیتی که در قبال خودت داری چیه ؟

من بزرگترین مسئولیتم اینه که به خواسته های منطقی ام برسم و خواسته های غیر منطقی با بهتر بگم شاخ و برگ های اضافه رو هرس کنم .تا بتونم بهتر رشد کنم و از این طریق به خودم کمک کنم .

 

راستی ! تو هنوز برای خندیدن دلیل می خواهی ؟ هنوز هم باید برات یاد آوری کنم که تو خیلی ارزشمندی و همین که سالم و سر حال هستی کافیه برای اینکه شاد باشی و از این فرصتت استفاده کنی ؟

پس بی بهونه بخند!

بی بهنونه عاشق خودت باش !

به نظر تو این چشمهای قشنگی که تو آینه می بینی لیاقت عشق پاکت رو ندارند؟

به نظر تو این همه شادابی و سر زندگی رو باید در پستوی خانه نهان کنی؟

و هزاران مورد دیگه که اگه خودت فکر کنی بهتر از من یادت می یاد ....

پس بی خود و بی جهت عاشق شو !

                                     عاشق پاییز شو !

                                                عاشق کلاغهای رقاص ٬ چلچله های نغمه خوان !

                                                                                               عاشق اون صورت پاک تو آینه !

 

باشد که همگان با خود به صلح برسیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

سلام به روی ماه زندگی ٬

بین  یادداشت های قدیم ام می گشتم و خاطراتم رو مرور می کردم که به متتنی زیبا از ترجمه یکی از اشعار ویکتور هوگو بر خوردم٬ باخوندنش لبخند رضایت روی لبانم نقش بست و دیدم هیچ پیامی رسا تر و زیباتر از اون نمی تونم برای سال جدید برای شما دوستای خوبم بنویسم.

از مجله خوب و وزین موفقیت و وب سایت خانواده سبز هم کمال تشکر دارم که در سال گذشته نوشته هام  رو به خواننده هاشون معرفی کردند امیدوارم که بتونم در سال جدید هم در کنارتون باشم و تجربه هامون رو با هم قسمت کنیم.  یادتون باشه که خوشبخت بودن یک انتخابه نه یک اتفاق . پس به خودمون قول بدیم که برای خوشبخت شدنمون تلاش کنیم و با افکار درست پایه های زندگی موفق رو بنا کنیم.  و در پایان همراه با ویکتور هوگو آرزو هام رو برای شما  در سال جدید می نویسم .

 

تا فرصتی دیگر بدرود .


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی
تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست
کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده
ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس
فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه  اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برای
ت آرزو کنم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

امشب هم از اون شبهایی که داره بارون میزنه ... نم نم و مهربون ... سکوت شب و صدای بارون کافیه که خواب شبونه ات رو پریشون کنه و بری تو فکر .. می خوام بلند بلند فکر کنم ..

افکارم از اینجا شروع شد که آیا عشق احساسی است درونی یا بیرونی؟ از بیرون ما به مامنتقل میشه یا از دورن ماست که تراوش میکنه ؟ در پس هر اتفاقی که می افتد دلیلی وجود دارد ؟ یا ماخودمون دلیل آنها هستیم؟ راه درست کجاست ؟ راه اشتباه کدومه ؟ برای رفتتن به دور دستها باید کوله بار سفر رو بست یا میشه دور دست ها رو نزدیکتر کرد؟ برای محیطی یخزده و سرد چقدر آتیش لازمه که گرمش کنه ؟آیا روح آدمها هم یخ می زنه ؟ به اینجا که رسیدم سکوت کردم ... یاد شاملو افتادم ... که می گفت : حقیقت گرایی که با رویا هایش می آید ٬ رویا هایش را باز می شناسد تا بتواند مسافر نیک بخت رویا ها باشد ....  خیلی زیبا می گه ..می باید خود را از دام اوهام برهانیم گر بر آنیم که همه چیز را دریا بینیم..

برای یک لحظه به جملاتش فکر کردم و فکر و فکر ... تنها چیزی که برامون می مونه همینه .. رویاهامون ..رویاهایی که خودمون نقاشی شون کردیم .. بزرگ شون کردیم و براشون زحمت کشیدیم .. با فکر کردن به رویاهام بالاخره اخمام باز شد و با موسیقی فیلم پدر خوانده ٬ فیلم زندگی ام رو دیدم .. رد پای خودم روی مسیر زندگی دنبال می کردم و به عقب بر می گشتم.. رد پاها خیلی تازه بودند و پر از نشانه زندگی .. اثری که من کشیده بودم جالب بود!  الان که بهش نگاه می کنم می بینم که می شد بهتر از این هم بشه ولی به خودی خودش قشنگ بود و منحصر به فرد .. اندیشه هام ٬ کار هام ٬ مسیر هایی که انتخاب کردم و ... همه شون زیبا بودن ... گاهی وقتها که فکر می کردم٬ دیگه نمی تونم خسته شدم ٬ دیدم که نه اون اتفاقات هم گذشت من باز هم بودم ٬تونستم که رد کنم .. آره طوفان تمام شده ٬ بارون هم دیگه نمی یاد ... تنها چیزی که هست بوی زندگی است و آرامش در دلم . همون آرامشی که قبل از طوفان بود و مانندی نداشت٬ دوباره من رو در آغوش کشید . صدای موسیقی طبیعت را می شنوم ... و باز هم به این جمله ایمان دارم که عشق عشق می آفریند . و این کل جریان هستی است .. وقتی که تو سمبل خدا رو زمین شدی ٬ کلامت رو کلام اون دونستی ٬ رفتارت رو رفتار اون دونستی .... دیگه دلت نمی یاد که با کلامی دیگری رو بیازاری .. یا با رفتاری دلی را بشکنی .. باید انسانیت رو تمرین کنی ٬ باید یاد بگیری که چطور وظیفه ات رو انجام بدی و مسئولیت زندگی ات رو قبول کنی ... همیشه می گم ما مسئولیم. برای تک تک لحظه هامون مسئولیم .. پس چرا گاهی یادمون میره و سهل انگاری ها مون رو گردن دیگری می اندازیم ؟ چرا گاهی وقتها سایه خودمون رو که می بینبم باورمون نمیشه ؟ چرا اصرار داریم که بگیم نه این سایه من نیست ؟؟ رویاهامون رو پر رنگ کنیم تو زندگی مون ... طوری که انگار زنده اند و دارن با ما زندگی می کنند. از خیال بکشیم شون بیرون واقعی شون کنیم. گاهی وقتها ما آدمها یادمون میره که هنوز آدمیم و راه طولانی در پیش داریم ... زندگی در عین اینکه خیلی ساده است پیچیده هم هست .. یه جمله ایی رو خوندم که خیلی جالب بود اون جمله این بود : " تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگاه هزاران بار خندیده اند ."  زیبایی در سادگی است و فرزانگی در عشق . با روز هامون باید مدارا کنیم و هر روز را به فرصتی بزرگ تبدیل کنیم .

ای کاش آدمها تنها زمانی کارد هایشان را در می آوردند که بخواهند چیزی را قسمت کنند نه اینکه انتقام بگیرند.

به اینجا که رسیدم صدای اذان صبح می آمد .. سرم رو برگردوندم و کتابخانه ام رو نگاه کردم .. مجموعه اشعار فروغ بهم می گفت که بیا منتظرتم ! رفتم و دیدم که حسابی بی معرفتی کردم .. یادم رفت بود که ۲۵ بهمن یادش کنم .. راستی به این موضوع تا حالا فکر کردی که چرا فروغ روز ولنتاین مُرد ؟ بی اختیار کتابش رو باز کردم و ازش خواستم که بهم یه پیام بده ٬ یکی از تجربه هایش رو با هام قسمت کنه ...

شعری که اومد بی اختیار بغض گلو رو ترکوند و در حالی که اشک می ریختم بلند بلندخوندم. کنار پنجره صدای بارون و صدای من قاطی شده بود .. شب جالبی رو گذروندم ... تو این تجربه جالب بهاره مهربون هم همراهم بود. نهایت امر به این نتیجه رسیدم که سکوت کنم و به این شعر و معنی اش فکر کنم ؟ آیا واقعا نمی شه از مردی توقع وفا داشت ؟ نمی شه  به مردی عشق ورزید بی آنکه توقعی داشت ؟ آیا اونها سخت شونه که این حالت رو درک کنند ؟ برای جواب این سوالها باز هم احتیاج به فکر دارم . شعر رو در زیر براتون می نویسم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و لحظه ایی به آن فکر کنید .


خسته

از بیم و امید و عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشینٍ او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق  او سحر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت

" او یک زن ساده لوح عادی بود "

میسوزم از این دورویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

رو ٬ پیش زنی بٍبَر غرورت را

کاو عشقٍ ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مٍهر بر روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو  و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبَرَد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه دیدار

دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه به لب نمی رانم

ای زن! که دلی پُر از صفا داری

از مرد وفا مجو ٬ مجو٬ هرگز

او معنی عشق را نمی داند

رازٍ دلٍ خود به او مگو هرگز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:53 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

خوب مثل هر سال نزدیک ولنتاین است و کوچکتر ها دغدغه دارند که چه هدیه ایی رو برای طرف شون بخرند و اون هایی هم که چند سالی بزرگترند تو فکر این هستند که آیا انتخابم درسته ؟ آیا این همون کسی است که می خواستم ؟ و یا اگه یکم رودربایستی هم داشته باشند تو این فکرند که چطوری رفتار کنند که دل طرف مقابل رو بدست بیارند. خلاصه دغدغه های جوونها تو این روز زیاده و کلی فکرشون مشغوله ...

اما من چکار می کنم ؟ جواب دادن به این سوال یک کم سخته .... اولین باری که برای شام ولنتاین دعوت شدم ۱۷ سالم بود ٬ انگار بزرگترین قله رو فتح کرده بودم هیجان زده بودم وقتی اون جعبه با بسته بندی رویایی اش رو دیدم قند تو دلم آب شدُ دلم می خواست زودتر بازش کنم ولی خودم و کنترل کردم و با یه لبخند گفتم ممنون . ازم پرسید بازش نمی کنی؟ گفتم الان ؟ گفت میل خودته ... من هم جعبه رو باز کردم .. وای خدا باورم نمی شد .. از کجا می دونست که من شکلات تلخ دوست دارم ؟ کلی ذوق کردم و سوالم رو ازش پرسیدم ..گفت چون خودم هم شکلات تلخ دوست دارم حدس زدم که سلیقه مون با هم یکی باشه .. تمام اون شب به این موضوع فکر می کردم که چقدر ما با هم جوریم .. ما دیگه مال همدیگه ایم .. ولی مدتها گذشت و ما مال همدیگه نشدیم ... هیچ کداممون روز خداحافظی تفاهم مزه شکلات یادمون نبود .. همه چیز تمام شد ..

سالها گذشت و من تو حیاط زندگی چرخیدم ٬ تاب می خوردم ٬بازی می کردم ٬ گاهی وقتها هم زمین می خوردم و گریه ام می گرفت و باز بلند می شدم و ادامه بازی .. یه روز در حین اینکه بازی می کردم تو رو دیدیم .... تصویر چشمات جلومه ٬داره بهم لبخند می زنه ....

راستی یادم رفت سلام کنم .. راستش اونقدر حمله کلمات به ذهنم سریع بود که آداب معاشرت یادم رفت .. ببخشید !

خوب کجا بودم ؟ آها تصویر چشمات که جلوی رومه .. تو رو دیدم و فکر کردم یه همبازی پیدا کردم که می تونیم با هم دیگه بازی کنیم ٬ تاب بخوریم ٬ همدیگر رو خیس کنیم و بلند بلند بخندیم ... ولی تو توی بازی راحت نبودی نمی دونم چرا من هم راحت نبودم .. احساس معذب بودن می کردم یه دلیل گنگ بود که من رو مثل عفب مونده ها می کرد .. انگار لکنت زبون می گرفتم .. انگار خجالت می کشیدم نگات کنم ... یه روز که با خودم صادق بودم جواب سوالم رو پیدا کردم .. آره من عاشق تو بودم !

باورت میشه عاشقتم ؟ هنوز هم تو برام روی قله ها هستی و دارم به سختی تلاش می کنم بیام اون بالا پیشت ؟ گاهی وسط راه می ترسم و میشم همون دختر بداخلاق که رفتار کردن باهاش مستلزم گذرون یه دوره کامل فوق لیسانسه ٬ گاهی وقتها هم با انرژی زیاد حرکت می کنم ...  می دونی اولش فکر می کردم یه بازی جدیده ٬ تموم میشه .. ولی انگار این بازی دکمه پایان نداره . شاید تو بخوای دکمه پایان رو بزنی ! واقعا می خوای دکمه پایان رو بزنی ؟

این رو خودت گفتی : " گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش " حالا من آماده سفرم ٬ تو همسفرم میشی ؟

از تو گفتن دلیل می خواد ؟ برای تو نوشتن بهانه می خواد ؟

باورت میشه تو بهونه خوشحال بودنی ؟ باورت میشه تو دلیل موندنی ؟

یه روز که از دست خدا عصبانی بودم ازش پرسیدم که " چرا من ؟ خودت بگو . " مثل همیشه صبور نگاهم کرد . داد زدم که " چرا من ؟ بگو ؟ خودت هم جوابی نداری بهم بدی ؟ " باز سکوت کرد . من هم بغض کردم و یه گوشه نشستم . زنگ زدم به تو .. خیلی دمق و بی حوصله . تو انگار شده بودی زبون خدا و باهام زدی . آخر سرش هم گفتی خواستم تو رو متقاعد کنم خودم به نتیجه رسیدم ! مرسی باهام حرف زدی . تو تاریکی شب چشمام گرد شده بود . نمی دونستم چی باید بگم و یا چه عکس العملی باید نشون بدم . سکوت کردم و به حرفات گوش دادم. مکالمه جالبی بود.

یه بار دیگه می خواستم بپرم ولی انگار بال نداشتم .. بال هام رو جا گذاشته بودم . کجا ؟ نمی دونم ! حالا بدون بال چطوری بپرم ؟ سرم و انداختم زیر و زیر چشمی نگات کردم .. راستی تو بال هات همراهته؟

شاید دلت بلرزه ! شاید بگی اوه نه ! دوباره بازی از اول ؟!  نگران نباش تو قوانین این بازی رو می گذاری پس خودت رییسی .. حکم کن هر چه را که می خواهی .

وقتی دو تا میانگین متحرک با هم تلاقی می کنند و آر اس آی هم جواب میده نقطه خوبیه که وارد بازار بشی درسته ؟ ببینم تو رو نمودار ها نشونه ایی از تلاقی میانگین ها نمی بینی ؟ شاید هم میبینی و شک داری ؟ می ترسی پوزیشن بگیری؟ با ای سی دی چک کردی ؟ همه چی تایید شده ؟ یا هنوز اما و اگر هایی مونده که اگه بشه خوب میشه ؟

راستی حوصله ات کجاست ؟ حواست هم همین دور و بر هاست ... گوشت با منه ؟  همه اینها رو گفتم که بگم مهربونم : "با ما به از این باش که با خلق جهانی " 

Happy Valentine

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

اول خط سلام !‌

 

در حال حاضر نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت ؟‌بخندم يا گريه كنم ؟ شنيديد كه مي گن سكوت فرياد بلندي است كه شنيده نمي شود ؟ سكوت من هم همين معني رو داره ولي تا كي نمي دونم ..  متن زير رو از دان هرالد  فقيد ، طنز نويس و كاريكاتوريست آمريكايي انتخاب كردم. آميدوارم خوشتون بياد و از خوندنش لذت ببريد .

 

شب يلدا تون مبارك باشه ، روي ماهتون رو مي بوسم و ميرم كه زود بر گردم .

 

شاد و خندان باشيد .

 


 

 دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد :

 

" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : "شادى از خرد عاقل تر است ".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم * "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
سلام !

این جمله رو دوست خوبم بهاره بهم گفت  درست زمانی که به شنیدنش احتیاج داشتم .

بهاره جونم ازت ممنونم .

همه چیز در زندگی ات معجزه ای است که باید آن راعزیز بداری ...
اینکه ما نفس می کشیم ...
اینکه روی این کره ی زمین هستیم ...
اینکه با هم ارتباط برقرار می کنیم ... همگی معجزه است...
تک تک تجربه ها در زندگی ات کاملا لازم بوده تا تو را به این مرحله و مرحله ی بعدی و بعدی برساند...
هدف چیزی نیست که تو بخواهی به آن برسی ...
هدف به تو می رسد و فقط زمانی تو را می یابد که تو آمادگی داشته باشی ... نه قبل از آن (وین دایر)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 Winners Don't Do Different Things , They Do

Things Differently

 


I'm Back to Make The Things Better

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
قصه از یه بعد از ظهر گرم تو مرداد ماه شروع شد . اون روز هم خورشید داشت مثل بقیه تابستون ها گرماش رو بر سر شهر می بارید.
 
- الو سلام ؟
- سلام
- حالتون خوبه ؟ ببخشید من کارم زود تموم شده ٬ می تون زود تر بیام سر کلاس ؟
- اوه ! نه . من تا قبل از ۳۰ : ۵ نمی رسم بیام .
- باشه پس من میرم کافی شاپ تا کلاس شروع بشه .
- ببخشید ها ..
- نه بابا خواهش می کنم . فعلا .
- فعلا .
 
کافی شاپ می دونست چه خبره . می دونست که چه اتفاقی می افتد برای همین با مهربونی آغوش رو باز کرد و فضای صمیمی و دوست داشتنی رو به وجود آورد . اون روز یه روز عجیب بود . حتی ماشین های توی خیابون هم لبخند می زدند . تو هم وقتی بهشون نگاه می کردی و لبخندشون رو میدی نا خود آگاه لبخند می زدی. یه هو یکی از فرشته ها دلش لرزید. یه فصل جدید داشت ورق می خورد فرشته مهربون می دونست چی داره پیش می یاد .  برای همین یه پرنده رو فرستاد کنارت که بهت بگه : " من هستم . همیشه پیشتم. اگه دلت گرفت بیا پیشه خودم  مثل همیشه . " تو با اون پرنده دوست شدی براش دست تکون دادی .  با یه لبخند سلام کردی و سر جات نشستی . می دونی اینجور مواقع وقتی لبخند می زنی میشه عکس خدا تو آیینه زمین  و به خودت می بالی .  لبخند خدا بودن که بهونه نمی خواد .  وقتی این حس گرم رو داری نا خود آگاه برق نگاهت تغییر می کنه ... با همه مردم شهر دوست میشی. حتی اینقدر شادی که این شادی برای دیگران تعجب آوره و نگاه خیره خیره شون ازت می پرسند : " که حالت خوبه همشهری ؟ " تو هم سرت رو تکون می دی و با یه لبخند لی لی کنان از کنارشون رد میشی . بذار هر چی می خوان فکر کنند . من خوبم  ! خوب ترینم . بهتر از این نمیشم . می دونی چرا ؟ چون با بهترین کیفیت زندگی می کنم . به همین سادگی ! از همه چیز راضی هستی تلاشت رو می کنی ولی نق نمی زنی. مطالب جدید بود و تو تشنه یاد گیری . خوب گوش دادی . و خوب یاد گرفتی . میل به یادگیری از نگاهت معلوم بود . 
 
همه چیز پیش رفت .. تا اینکه  اون  پنج شنبه تهوع آور رسید. تو احساس می کردی که دنیا رو سرت خراب شده . دلت گرفته بود .. نه ! بهت بر خورده بود .. خیلی هم بر خورده بود .. یه همدلی ٬ یه نگاه مهربون  تکونت داد . پیش خودت فکر می کردی که این حس رو کجا لمس کرده بودی . فکرت به جایی نمی رسید . مثل گنگ ها راه می رفتی . یه چیزی قلقلکت می داد ولی نمی دونستی چی بود . اونقدر راه رفتی تا بالاخره جوابت رو پیدا کردی . آره ! این مثل حس خودت بود . همون حسی که تو با بقیه قسمتش می کردی ... این بار یکی با تو قسمت کرده بود . چشمت خیره موند به افق.  دل و مغزت هم برای یه لحظه ایستادند. جاشون با هم عوض شد ! به همین سادگی .  سرت رو با سنگینی بر گردوندی و چشمت به چمدونت افتاد .. چمدون تو راه که می رفتی از دستت افتاده بود .  نگاهش کردی ..  از خودت پرسیدی اینجا کجاست ؟ چرا اینقدر عوض شده ؟ چرا اینقدر رنگدار شده ؟ اینجا که قبلا ها بی رنگ بود ... دلیلی برای موندن نبود .. حتی پول وکیلت رو داده بودی .. آره تو مسافر بودی .. چی شد که یهو از اینجا خوشت اومد . او ن لحظه بود که یه نفس گرم تمام وجودت رو پر کرد . چمدون رو نگاه کردی .. جلو  رو هم نگاه کردی  .. گنگ مونده بودی نمی دونستی که چی شده و چرا چمدونت رو دوست نداری .. یاد اون حس افتادی و دیدی که چقدر قشنگه .. لطیفه حتی برق نگاهت رو هم عوض کرده .. طوری که همه می بینین و براشون سوال پیش میاد که چی شده ؟ تو حالت خوبه ؟ تو هم فقط لبخند می زنی و می گی : آره بهتر از این نمیشم . چطور مگه ؟ مات نگاهت می کنند . ولی سکوت می کنند که مبادا حست بلرزه .
 
روز ها داشت می گذشت و شهریور هم داشت تموم می شد و تو هنوز از چیزی مطمئن نبودی ...  تو این مدت اتفاقات جالبی افتاد ولی تایید کننده نبودند . تنهایی فکر می کردی گاهی با دیگرا مشورت می کردی . ولی تصمیم نهایی رو خودت باید می گرفتی . دیدگاه ها و نظر ها متفاوت بودند. با خودت کلنجار می رفتی که چی شده ؟ چه کار کنم ؟  روش درست کدومه ؟ تا اینکه بهت گفت بهش بگو . گفتی من نمی دونم  چه واکنشی نشون میده . گفت : خوب تو هیچ چیز رو نمی دونی . تا نگی هم معلوم نمیشه . گفتم : آره ! اینو قبول دارم ولی یه تایید می خوام.  تا اینکه در اولین ساعات بامداد اولین روز پاییز لو رفتی به همین سادگی دستت رو شد . انگار سبک شده بودی از ته دلت می خندیدی و تعریف می کردی که  روز های اضطراب چطوری گذشتند. از اول خط گفتی و گفتی . دیگه صبح شده بود تو ۴۸ ساعت بود که نخوابیده بودی ولی سر حال بودی و خودت هم در تعجب !
 
دختر شهر قصه ٬ ۹ روز رفت سفر . سفر دور دنیا ... نه ! سفر به دور کل هستی .. کائنات . همه جا رو گشت . ولی این سفر هم مثل همه سفر ها تموم میشه و تو باید خونه ات رو دوست داشته باشی نه سفر رو. سفر بهت تجربه و پختگی میده ولی خونه ات است که بهت آرامش و امنیت میده و تو این ها رو خوب می دونی . تو این سفر تو بهترین کیفیت رو داشتی بیشترین لذت رو بردی . یه سفر رویایی و دلنشین . چون اعتقاد داشتی که همیشه باید بهترین کیفیت رو زندگی کرد حتی اگه اون زندگی یا اون فصل از زندگی کوتاه باشه .. به اندازه یه چشم بهم زدن. از سفر که برگشتی مات و گنگ بودی . حرف نمی زدی و این حالت بقیه رو نگران کرده بود . کسی جرات حتی سوال پرسیدن رو نداشت . تو هم خیره نشستی بودی و نا کجا رو نگاه می کردیو. یکی می خواست نمک بریزه رو زبونت تا زبونت واشه  ٬ یکی می گفت آرام بخش بخور تا عمیق بخوابی ولی تو فقط نگاهشون کردی . فقط نگاه . نگاهی که کمتر کسی معنی اش رو می فهمید. یهو برگشتی و گوشه اتاق چمدون رو دیدی که صبور نگاهت می کرد و منتظر برگشتنت بود. آخه چمدون خیلی مهربونه .. همه جا باهات بوده و تو می خواستی جاش بذاری و تنها بری .... دلت می خواست بغلش کنی و های های گریه کنی . ولی انگار اشک هم یاری نمی کرد . چمدون پر از خاطره بود . لحظه های شیرین و تلخ و صبورانه همه چیز رو در خودش جای می داد . این بار هم تو برگشته بودی و این یعنی یه مقدار اضافه بار چمدون و یه تجربه و چند تا خورده ریز از سفر . با آرومی درش رو باز کردی و سوغات سفر رو توش گذاشتی .  دستت رو گذاشتی رو قلبت دیدی هنوز می زنه ... ناگهان مثل دیوانه ها خندیدی و فریاد زدی :
 
بازی تمومه !
 
آره باز ی تموم شده بود و هر دو فینالیست قهرمان شده بودند . این بازی غرور آفرینی بود . چون دو تا برنده داشت بر عکس بقیه بازیها که برنده بودن یکی به بهای بازنده بودن دیگری است .  به خودت افتخار می کردی و با غرور گفتی : " من حالم خوبه ! نگران من نباشید . فقط اگه یه چند قطره اشک تو چشمام دیدید نذارید به حساب اینکه حالم بده . می خوام احساسم بازی کنه و در جریان باشه .. آره باید احساسم رو ببرم پارک هوا بخوره . اینجا هواش بده . این بازی با دو برنده تموم شد . " بقیه شوکه شده بودند و خیره نگاهم می کردند . در و بستم و رفتم پارک که با احساسم بازی کنم .
 
چقدر خوب بود که آدمها درون و بیرونشون یکی بود . ما تلاشمون رو می کنیم که  این  تضاد ها رو کم کنیم . اگر هم نشد ... چه باک ! زندگی ادامه داره و این موضوع هم یه مساله شخصیه ٬ مگه نه ؟
 
تو از همون اول می دونستی .. همه چیز رو می دونستی .. نزن زیرش ! ( چون تو کار گردان بودی و ما بازیگر )
 
گفتم دختر شهر قصه ٬ یادم به تائتر شهر قصه افتاد . دیدیش ؟ خره می گفت : " عشق مثل دسته چپق باید دو سر داشته باشه ٬ عشق یه سره مایه دردسر ه . " این جمله رو الان با تمام نفس هات درک می کنی .
 
یاد حرف دکتر افتادم : " بهم می گفت خوشبختی تو مال خودته و چیزیه  که خودت بدستش آوردی پس جایی خرجش کن که قدرش رو بدونن.  تو تمام رنج ها و سختی هاش رو کشیدی و لحظه های سخت و طاقت فرسا رو تنهایی گذروندی به آسونی همه چیز رو نده رو هوا . " چقدر خوب گفت . یاد آوری این جمله بهم آرامش داد و با عث شد که اشکم رو پاک کنم .. لیوان رو بردارم و سیگارم رو روشن کنم. دوباره بنویسم و فکر کنم .
 
آزادی انتخاب ٬ مسیر زندگی ٬ کیفیت زندگی حق همه آدم هاست . همانطور که حق تو و من  هم هست . حتی به بهای این باشه که عقل و احساس با هم دوئل کنند . این جا دیگه یکی باید قربانی بشه و ....   دوست داشتن واقعی رهایی است هر کس باید همون جایی باشه که دلش خوشه و تو هم همینطور .
 
نگران من نباش ! من حالم خوبه .. خیلی خوب . من بزرگ شدم . ببین ! دیگه لازم نیست کفش تق تقی های مامانم رو بپوشم خودم چند تاشون رو تو کمدم دارم ... نگاه کن ! بلدم وقتی زمین می خورم بلند شم . اگه دست و پام هم زخم بشه دوا گلی می زنم زود خوب میشه . ببین می خندم .. اوخ ! اوخ ! یه ذره سر زانوم درد می کنه ولی عیبی نداره خوب میشه .
 
می دونی ! تو زندگیم یاد گرفتم که از کسی توقع نداشته باشم و یا به نوعی گدایی نکنم . من اونقدر محبت بی حد و حصر دارم که می تونم به تمام مردم دنیا بدم و از هیچ کدومشون گدایی محبت  نکنم .. حتی از تو .
 
وقتی به خودم می گم بازی تمومه ! لبخند رضایت دارم . چون در یک نبرد برابر هر دو طرف پیروز شدند . حیف بود که یکی از طرفین زخمی از زمین بیاد بیرون . هر دو فقط خسته اند . خسته روزگار . خسته از حمل خاطرات و اشتباهات گذشته همین وگرنه کسی نباخته .
 
تو هم برای من عذاب وجدان نگیر ! من حالم خوبه .. چند بار بگم دختر بزرگی شدم . به خدا بزرگ شدم و از پس مشکلاتم بر میام . بلدم که چطوری مسئول انتخاب های زندگی ام باشم . من مسئول همه اتفاقات هستم .. حتی تو .
 
یادته چند بار ازم خواسته بودی این قصه رو برات تعریف کنم .. حالا فرصتی پیش اومد که برات بنویسم . قصه به اینجا که رسید دیگه صبح شده بود و تو ٬ توی خواب ناز بودی .
 
ممنون که وقت گذاشتی و تا اینجا رو خوندی . فقط اگه یه روزی یه جایی دیدی که یه نفر وسط خنده اشک می ریزه زیاد تعجب نکن اون هم به درد من مبتلا شده ... دلش تنگ شده . هیچی بهشو نگو و بذار راحت باشه . زیاد هم نگاهش نکن که احساس کنه داری می پاییش .. اینجور مواقع آدم دوست داره تنها باشه .
 
نمی گم خطا نکردم ... من که ادعا نکردم ... همه گفتن که تو بی وفایی ... ولی من اعتنا نکردم ... همین بود داستان .
 
من هم برم پیش اون فرشته مهربون که برام پیغام فرستاده بود خیلی حرف ها دارم بهش بگم . منتظرمه .
 
تو هم مواظب دل مهربونت باش و عروسک هات رو بیار و با بقیه دوستات بازی کن . قطعا که همبازی های خوبی داری . به قور قوری هم سلام برسون . 
 
شب و روزت بخیر عروسک شکستنی  
 
 
این هم هدیه من به تو : یه جمله از آنتونی رابینزه ٬ چون می دونم دوستش داری به عقایدش احترام می گذاری :
 
در دنیای واقعی بقای رابطه فقط در یک صورت امکان پذیر است: بکوشید که نسبت به طرف مقابل بخشنده و دهنده باشید، نه اینکه بخواهید چیزی به دست آورید.
                                                                                                          آنتونی رابینز
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

تو این فکر بودم که چی بنویسم و چه جوری افکارم رو جمع و جور کنم که در بین ایمل هایی که برام اومده بود مطلب زیر نوشته نفیسه مرشد زاده رو دیدم . با خوندنش به فکر رفتم و این سوال برام مطرح شد که آیا اصلا این حرف که می گن زن و مرد باهم برابرند درسته یا نه ؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه عدم توانایی های موجود بین زن و مرد  - به خاطر تفاوت سیستم فکری و روحی - رو به رخ همدیگر بکشیم ٬ همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم و در کنار هم به آرامش برسیم ؟

نظر شما چیه ؟


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!