تبليغاتX
دلارامی به ارامش دریا
یادداشتهای روزانه یک مسافر

نمی دونم کی هستی و با چه افکاری داری زندگی می کنی ... برای ما ( منظورم متولدین بعد از انقلاب) شناسایی تو از طریق ته ریش ، پیراهن سفید یقه آخوندی، شلوار مشکی و اندامی نسبتا فربه هست ... برای من فرقی نمی کنه که چی می پوشی و کجا کار می کنی .. ولی از یک موضوع مطئنم و می دونم که تو هم انسانی تو هم به همان علی اقتدا می کنی که 25 سال برای گرفتن حق طبیعی خودش که همان خلافت بود صبر کرد . همان حسینی را قبول داری که برای ازادگی اش و اثبات بندگی اش از زندگی خودش و خانواده اش گذشت ، همان صادقی را قبول داری که با صبوری خون برادرانش را زنده کرد و مکتب شیعه جعفری را با اقتدار بنا نهاد و شاگردانی چون جابر حیان به جهانیان معرفی کرد . تو هم  مثل من این رویداد های ناریخی را به کرات در دوران مدرسه خوانده ایی ، حفظ کردی و امتحان دادی ... راستی چه شد که ما از امتحان تئوری مدرسه با نمره 19 یا 20 درس دینی فارغ التحصیل شدیم  ولی در کلاس شهروندی یکی از انسانیت خویش سقوط کرد و دیگری برای احقاق حق خویش از خونش گذشت ؟ چه شد که رفتار هامان در جامعه یکی یزید وار و دیگری حسین وار شد ؟

راستی تو را چه شد که اینقدر تغییر کردی ؟ هیچ وقت باور نمی کنم که همکلاس روز های دور مدرسه اکنون رو در روی یکدیگر ایستاده اند و به جای گلوله های برفی زمستانی سینه یکدیگر را با تیر خشم و نفرت می شکافند...  معلم تاریخ یک حرف را برای هردومان تکرار کرد و یک سوال پرسید ، پس چرا وقتی بزرگ شدیم  راه مان از یکدیگر اینگونه فاصله گرفت؟ شاید باور نکنی ولی مدت طولانی است که به این سوالها فکر می کنم  شاید چندین سال است ... درست یادمه خرداد 77 برای سالگرد دوم خرداد در دانشگاه تهران جمع شده بودیم همه شاد و خندون بودم.... حتی استاد ها هم کلاس های اونروز را تعطیل کرده بودند . وقتی آقای خاتمی  سخنرانی می کرد با تمام وجود جیغ می کشیدیم سوت می زدیم و تشویق می کردیم ... ناگهان تو آمدی ... با حالتی بر افروخته ... هنوز تشخیص نداده بودم که تو چرا ناراحتی که سیل جمعیت روان شد . به اطرافم نگاهی کردم و ناگهان نوازشی از جانب تو کمرم را شکست تا برگشتم ببینم چه شده نوازشی دیگر در صورتم  تاختی . بی اختیار اشک ریختم نه بخاطر اینکه سیلی خورده بودم به خاطر اینکه تو از من بودی .. تو در دانشگاه دیده بودم گهگاه . اصلا فکر نمی کردم اون پسر سر به راه و خجالتی یه همچین چهره خبیثی داشته باشد . به هر حال اون روز رو با پای پیاده و البته با یک لنگه کفش تا خانه رفتم. از اون موق تا الان به این موضوع فکر می کنم که جرم من چی بود ؟ چون مثل تو فکر نمی کردم ؟ یا مثل تو لباس نمی پوشیدم؟ هنوز نمی دونم  کدامان راست می گوید ... روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم ... امروز من زنی بالغی هستم  و تغییرات زیادی داشته ام ولی تو همچنان همان آدمی هستی که بودی... امروز که رفتار های تو را در فیلم های کوتاه در اینترنت می بینم ، متحیر می شوم که تو همان کار ها را با کینه و خشم بیشتری انجام می دهی .. انگار که در این یازده سال تنها میزان کینه ات افزایش داشته است زیرا که اون روز ها کسی را نمی کشتی ولی امروز دستت به خون خیلی ها آلوده است ...  خیلی از کسانی ایی که حتی در مورد دموکراسی و تحلیل سیستم های سیاسی چیزی نمی دانستنند فقط برای یک اعتراض ساده به خیابان آمده بودند کسانی  که هزاران آرزو داشتند.. مادران و پدرانی که برای  بزرگ کردن فرزندانشان مشقت های زیادی کشیده بودند و تو به راحتی به شلیک یک گلوله خشم حاصل زحمات آنها را پرپر کردی ...  چه رنجی می کشد آن مادر .. چه آه سوزانی دارد آن پدر .. به راستی تو از این آه ها نمی ترسی ؟ به راستی تو دست آغشته به خون نماز می خوانی ؟  هنوز هم نمی دانم تو که در کودکی پاک و مطهر بودی چه شد که در بزرگی اینقدر تغییر کردی، جهت یادآوری اشاره می کنم ، هیچ وقت برای توبه دیر نیست ، خداوند همه گناهان بزرگ را می بخشد به شرطی که توبه کنی و رنج و درد آن گناه مرتکب شده را بگذرانی ، آنگاه بخشوده میشوی ... ولی نمی دانم ایا تحمل همان رنجی که به خانواده های این عزیزان دادی را داری یا نه ؟ 

زندگی بازی های عجیبی دارد .... ما هردو همبازی و هم مدرسه ایی بودیم  ولی در بزرگی به دشمنانی عجیب تبدیل شدیم ... باور کن من هنوز هم تو را دوست دارم و دلم نمی خواد خونی از دماغ تو بیاید .. تو هم با من کمی مهربان باش

مرا دوست بدار .. دشمن تو نیستم ...من همبازی روز های دور کودکی ام  ، قبل از آنکه سیلی ایی به صورتم بنوازی لختی به چشمانم نگاه کن ... شاید حس انسانیت تو بیدار شود .

کمی مرا دوست بدار

دوستدار تو ، دلارام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
ارام باش

و مثل فرورفتن پای گوزنی در برف ارام بگیر

من از درون تو حرف میزنم

اگر بخواهی تابستان هم برف می اید

حرکت کن

از جا بلند شو تا زمین تندتر بچرخد

وبه ارزوهایت برسی

کلمه کامل شده ای

زلال باش

اگر بخواهی دست دراز میکنی

ابری در اسمان میگیری

اگر بخواهی به درخت خشکیده ای خیره میشوی

وانجیربرشاخه اش میروید

فقط اگر تو بخواهی غیر ممکنها ممکن میشود

پس بخواه و خوب بخواه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
این مدتی که نبودم اتفاق های جور و واجور افتاد که خیلی هاش ختم به خیر شدند ولی اینها هیچ کدوم دلیل نمیشه که من به اینجا سر نزنم و ننویسم. امیدوارم که من رو بخشیده باشید. و مثل روز های قبل باز هم دی کنار یکدیگر باشیم و دست در دست هم بدهیم تا بتوانیم فردایی بهتر برای خودمون بسازیم.  دغدغه ایی که ذهن من رو مشغول کرده بود ، این بود که چرا ما ایرانی ها که جمعیتمون هم کم نیست در سراسر دنیا ، با یکدیگر متحد نیستیم و برای پیشرفت گروهی مون تلاش نمی کنیم ؟ چرا با وجود اینکه تک تک مون انسانهای خوبی و بعضا موفقی هستیم برآیندمون در جامعه رو به رشد و موفق نیست ؟ به این موضوع خیلی فکر کردم و کتاب های زیادی خوندم ، با آدمهای مختلفی صحبت کردم . علت رو در یک کلمه پیدا کردم و اون هم
" هویت" بود . در همین راستا دوست عزیزی مقاله ایی جالب نوشتنند که متاسفانه اسم سایت شون رو نمی دونم (از طریق ایمیل به دست من رسیده و باز هم متاسفانه اسم شون رو هم نمی دونم ) دوست داشتم اینجا قرار بدم شاید که مفید باشه  و ما رو به فکر فرو ببره .
باز هم در این مورد صحبت خواهیم کرد.

تا دیدار دیگر بدرود.


ناراحت نشويد و به روحيه لطيف! ايراني تان برنخورد! فقط کافي است به دشنام هايي که در طول روز رانندگان ايراني به همتايان خود و به عابران ميدهند به يادتان بياوريد تا ببينيد که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهاي ما نهادينه شده است.
18»
سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.تو اين طور فکر نمي‌کني؟»
اين ، خاطره اي بود که چندي پيش يکي از هموطنان مان براي عصرايران فرستاد .وقتي براي اولين بار اين خاطره را خواندم ،آنچه بيش از هر چيزي در آن برايم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به يکديگر بود که در اين چند سطر و البته در رفتاري که حکايتش را خواندم ، موج مي زد.
اندکي بعد اما ، وقتي به ياد ادعاهاي خودمان در باب هم نوع دوستي و احترام به ديگران و عشق ورزي و اين قبيل شعارها افتادم و البته رفتارهاي متناقض مان را هم به ياد آوردم ، حسرتي بزرگ بر وجودم نشست.
اينک و در ادامه بحثي که با همفکري و همراهي کاربران عصرايران آغاز کرده ام تا حرکتي باشد براي "يافتن درد ، جست وجوي درمان" که "چرا پيش نمي‌رويم؟" ، مي توانم اين گزاره را هم در ميان موانعي تعريف کنم که حرکت ما را کند و بسيار کند مي کند :« ما دوست داشتن همديگر را فراموش کرده‌ايم و به يکديگر احترام نمي گذاريم.
ناراحت نشويد و به روحيه لطيف! ايراني تان برنخورد! فقط کافي است دشنام هايي که در طول روز رانندگان ايراني به همتايان خود و به عابران مي دهند به يادتان بياوريد تا ببينيد که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهاي ما نهادينه شده است.
يا کافي است براي انجام کاري که پروسه اداري خاصي هم ندارد ، به اداره اي برويد تا ببينيد اساساً به شما به عنوان يک انسان ذي شعور داراي شخصيت فردي و اجتماعي نگاه نمي شود چه رسد به اين که " آن ور ميزي" به احترام يک انسان ، بخواهد تحرکي به خرج دهد و کاري که مي تواند در همين ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند!در حالي که اگر دوست تان داشت و براي تان به عنوان يک شهروند احترام قائل بود ، به خود اجازه نمي داد يک انسان را "سر بدواند".
اجازه بدهيد خاطره اي از يکي از استادان ايراني دانشگاه در استراليا را براي تان باز گو کنم.
اين استاد دانشگاه مي گفت: براي شرکت در کنفرانسي راهي آمريکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سيدني يادم آمد که يک کار اداري بسيار مهم را که زمانش در حال سپري شدن بود را انجام نداده ام. از يک طرف ساعتي بعد بايد پرواز مي کردم و از طرف ديگر اگر آن کار اداري انجام نمي شد زيان سختي نيز متوجه من مي شد. در حالي که هيچ اميد نداشتم ، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم. کسي که جواب مرا مي داد ، وقتي متوجه وضعيت من شد ، گفت: ما سعي مي کنيم کارتان را انجام دهيم ؛ چند دقيقه ديگر تماس بگيريد تا نتيجه را بگويم. ..... وچند دقيقه ديگر وقتي دوباره تماس گرفتم ،
همان کارمند که مرا در عمرش حتي يک بار هم نديده بود، گفت: نگران نباشيد ،کارتان انجام شد. سفر به خير!
آن کارمند استراليايي ، اين تبعه ايراني را هرگز ملاقات نکرده بود، وظيفه اي هم براي پيگيري يک تماس تلفني نداشت و مي توانست مثل بسياري از ماها بگويد: بايد خودتان بياييد ، مشکل خودتان است و تلفن را قطع کند ولي چه چيزي باعث شد آن رفتار انساني را از خود بروز دهد؟ شايد پاسخ هاي متعددي براي اين پرسش وجود داشته باشد ولي محوري ترين پاسخ اين است: او برای هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خيلي از ماها به ارباب رجوع به چشم يک "مزاحم" يا در مواردي يک "طعمه" نگاه نمي کرد بلکه او را به چشم انساني مي ديد درست مانند خودش.
يک مثال ديگر مي زنم که اتفاقاً مثل ماجراي اول اين نوشتار ، پارکينگي است. در تهران، پيدا کردن جاي پارک در بسياري از موارد ، يک مشکل جدي و همگاني است. اگر دقت کرده باشيد ، حتماً با اين مورد مواجه شده ايد که بسياري از شهرونداني که خودروهاي خود را در خيابان ها پارک مي کنند ، اگر بتوانند و شرايط اجازه دهد ، به گونه اي آن را پارک مي کنند که خروج از محل پارک برايشان "بسيار آسان" شود و نيازي به جلو و عقب بردن چند باره اتومبيل نباشد ؛ بنابراين اگر فضا فراهم باشد ، در جايي که مي توان به طور استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرويشان را به گونه اي پارک مي کنند که نه در پشت و نه در جلوي آن نمي توان خودرويي را پارک کرد. اين در حالي است که همان راننده ، به خوبي مي داند که چند دقيقه بعد ، يک انسان ديگر در همان مکان نياز به پارکينگ خواهد داشت ولي چون به اصطلاح"خر خودش از پل گذشته است" ديگر به نفر بعدي فکر نمي کند زيرا او را دوست ندارد و هيچ احترامي هم برايش قائل نيست.

در توليد و صنعت هم وضع مشابهي حاکم است. مثال مي زنم: اگر مدير تصميم گير خودروساز ما ، براي مشتري اش به عنوان يک انسان احترام قائل بود ، هرگز به خود اجازه نمي داد به بهانه کاستن از قيمت، ايمني خودروهاي توليدي اش را با برداشتن لوازمي مانند کيسه هوا و ترمز ABS به حداقل ممکن برساند (و در همان حال به بهانه هاي ديگر بر قيمت همان خودرو بيفزايد)
بسياري از خودروهاي خارجي که در ايران مونتاژ مي شوند ، بر خلاف مشابه هاي آن سوي آبي شان ،اين تجهيزات ايمني را ندارند و معلوم نيست تا کنون چند انسان از رهگذر اين بي احترامي به انسان ، جان خود را از دست داده و اکنون در سينه قبرستان خوابيده اند.
اين قبيل مسائل بيش از آن که ريشه هاي اقتصادي و حتي مديريتي داشته باشند ، دلايل شناختي دارند و از اين واقعيت ساده نشأت مي گيرند که مديران هم به عنوان بخشي برخاسته از همين جامعه ما ، دوست داشتن مردم و احترام به انسان ها را فراموش کرده اند

 

ما اگر همديگر را به طور واقعي و بر مبناي باور هاي خالص انساني دوست داشته باشيم و به همديگر از صميم قلب احترام بگذاريم ، سمت و سوي بسياري از رفتارهاي ما تغيير خواهد کرد.
در چنان وضعيتي مهندس سازنده يک برج مسکوني ، هرگز در نحوه ساخت آن خيانت نخواهد کرد چون مي داند در نهايت انسان هايي که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرايطي در بنگاه هاي ملکي ديگر نخواهيد شنيد کسي بگويد فلان خانه را خوب ساخته اند چون مي خواستند خودشان در آن ساکن شوند ، بلکه همه خانه ها خوب ساخته خواهند شد چون کساني مانند خود سازندگان يعني "انسان هاي قابل احترام" در آنها زندگي خواهند کرد.
راستي اين خبر چند دقيقه پيش بر خروجي خبرگزاري هاي داخلي قرار گرفت:
«رئيس پليس راهنمايي و رانندگي گفت:زماني كه موتورسيكلت‌هاي بدون ايمني با قيمت‌هاي ارزان در اختيار جوانان قرار مي‌گيرد با اين مشكل مواجه مي‌شويم كه 20 درصد از فوت شدگان تصادفات كشور را موتورسيكلت‌ سواران تشكيل مي‌دهند كه اين رقم در بعضي از استان‌ها نيز به بيش از 40 درصد مي‌رسد.»

 

اگر همديگر را دوست داشته باشيم، از معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه ،همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند ديد و نتيجه آموزش ها بسيار دگرگون خواهد بود...
اگر همديگر را دوست داشته باشيم ، هيچ رستوراني غذاي آلوده به ما نخواهد داد و هيچ پزشکي ، فقط براي حق ويزيت ، نبض بيمار رانخواهد گرفت ، هيچ کارگري کم کاري نخواهد کرد و خانواده هاي مان قوام بيشتري خواهند داشت.

وقتي همديگر را دوست داشته باشيم ، سر يکديگر کلاه نخواهيم گذاشت ، با هم نزاع نخواهيم داشت ، کم فروشي و گران فروشي نخواهيم کرد و دادگاه هايمان خلوت خلوت خواهد بود ، همان طور که در برخي کشورهاي اروپايي چنين است و دادگاه ها از کسادترين دستگاه هاي حکومتي اند که گاه به شعبه هاي آنان تا روزهاي متمادي حتي يک پرونده تخلف رانندگي هم ارجاع نمي شود! ولي ورودي پرونده ها در ايران خودمان به 8 ميليون در سال رسيده است که اگر براي هر پرونده فقط دو طرف دعوا فرض بگيريم - که در موارد زيادي متعدد هم هستند- همين الان 16 ميليون ايراني "رسماً "در حال دعوا با همديگر هستند و آيا اين رقم نجومي به تنهايي مؤيد اين مدعا نيست که ما همديگر را دوست نداريم؟
مثال هاي بسياري را مي توان در ادامه اين بحث آورد که اگر به اطراف مان دقت کنيم ، آنها را به چشم خواهيم ديد و از اين رو ، بحث را به همين جا ختم مي کنم : «ما ، تا ياد نگيريم که همديگر را دوست داشته باشيم و براي هم احترام متقابل قائل نشويم ، پيشرفت نخواهيم کرد ، چون ، زاويه ديد ما به انسان ، يکي از مهم ترين تعيين کنندگان مسير حرکت است».

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 

زندگی امروز باعث شده که ما ها – منظورم آدم بزرگهاست – از خیلی جهات با دنیای واقعی درون و دنیای مجاز ولی جذاب بیرون تفاوت داشته باشیم . یه روز به این نتیجه می رسیم که اصلا ما کجا هستیم ؟ و چه می خواهیم ؟ درست مثل زمان کودکی دنبال یه راه چاره و یا کمک از طرف آدم بزرگها می مونیم و غافل از اینکه خودمون دیگه آدم بزرگ شدیم ! و باید گلیمون رو از آب بکشیم . پس شروع می کنیم به تلاش جهت پیدا کردن بهترین روش حل مساله . حالا اگر این کودکی که فقط قد کشیده و نا غافل قاطی آدم بزرگ ها شده ، برای پیدا کردن جواب هاش توی راه با گربه نره و روباه مکار مواجه بشه اونوقت چی به سرش میاد ؟ آخه تو دنیای امروز هم دیگه گربه نره و روباه مکار شکل هاشون عوض شده  و دیگه با اون لباس های عجیب و غریب و زبون چرب و نرم سر راهش قرار نمیگیرن. شاید در قالب یه لبخند و یا یک عشق با ما آشنا بشوند و بقیه ماجرا .

 

حالا این کودکی که بزرگ شده و فرصتی برای فکر کردن به اینکه آیا اصلا دلش می خواد بزرگ بشه یا اینکه هنوز دوست داره تاب بازی کنده و از شوق باریدن برف و تعطیلی روز بعد مدرسه شب تا صبح یواشکی از پنجره بیرون رو نگاه کنه و نقشه برای درست کردن آدم برفی بکشه . آیا خواست خودش بوده که بزرگ بشه و مسئولیت تمام مسایل و مشکلاتش رو به دوش بکشه ؟ ولی یه روز مثل فیلم های فانتزی بیدار شدیم و دیدیم که وای ! چقدر بزرگیم و حالا شدیم مثل مامان و بابا باید بریم سر کار ، باید ازدواج کنیم ، باید بچه دار بشیم  و خلاصه همه کار هایی که یه روز آدم بزرگ ها انجام میدادند رو خودمون انجام بدیم .

 

اونقدر سرگرم بودیم که یادمون رفت تجهیزات کودکی مون رو با بزرگی مون منطبق کنیم . من اسم این انطباق رو میگذارم تربیت . یا در مقیاس بزرگتر فرهنگ بزرگسالی .

خیلی از ما آدم بزرگ ها دارای قوانین شخصی خودمون هستیم  ولی اینکه کدام شون درست است و کدام شون نادرست رو کی تشخیص میده ؟ هر چه تربیت فرد اصیل تر باشه  درصد اشتباهش هم کمتره -  البته این خطا هیچ وقت به صفر نمی رسه – برای بهتر بودن و بهتر شدن تلاشی مداوم و پایدار نیاز است .

 

اینها رو بعنوان تاریخچه گفتم تا این نکته ها رو بگم  :

اگه یه روز یه نفر ازت انتقاد کرد بدون که اون فرد منظورش فقط اون مورد خاص بوده نه کل شخصیت و هویت فردی تو . پس انتقاد پذیر باش و در موردش فکر کن.

اگه یه روز یه نفر بهت گفت دوستت داره بدون که اون لحظه با بیشترین احساسش دوستت داشته و این جمله هیچ تضمینی نیست که تا آخر دنیا هم همون حس رو داشته باشه .

اگه یه روزی دلت گرفت و تنهایی دریک  غروب  پاییزی اشک به چشمت آورد بدون که در همون لحظه کسان دیگری هم هستند که حسی مشابه تو دارند ولی بخاطر غرور بزرگی پنهانش می کنند .

اگه یه روز حس کردی که رو قله ها هستی و بهترین تصمیم ها رو گرفتی و بهترین ها انتخاب کردی به خودت یاد آوری کن که در دنیای آدم بزرگ ها هیچ چیز پایدار نیست و ممکنه که یه روزی از دستش بدی و با این طرز فکر اگه از دستش بدی زیاد بی تابی نمی کنی .

اگه یه روز با خودت خلوت کردی و مرور اشتباهاتت از دست خودت عصبانی شدی ، یادت باشه که در دنیای آدم بزرگ ها هر کسی خودش به تنهایی مسئول اشتباهش هست و به جای اینکه دیگران رو سرزنش کنی به خودت فکر کن و سعی کن که در آینده با درس گرفتن از اشتباهات گذشته بهتر از قبل باشی.

اگه یه روز با یه نفر قهر کردی و تو دلت کینه اش رو نگه داشتی بدون که داری روح کودکی ات رو می کشی و اونوقت میشی یه آدم بزرگ بدون گذشته !

اگه یه روز دلت خواست از ته دل قهقه بزنی و از شادی پابکوبی ولی جلوی خودت رو گرفتی بدون که دیگه راستی راستی بزرگ شدی و باید مواظب اون کودک کوچولو ساده و بی آلایش باشی.

اگه یه روز احساس ات رو با کسی قسمت کردی و اون از تو نپذیرفت بدون که اشکال از هیچ کدومتون نیست و فقط دلیلش اینه که هم بازی ها خوبی برای هم نبودین ، به همین سادگی .

گاهی وقتها خودت رو ببر پارک و بی بهونه بالا پایین بپر ، توپ بازی کن ، هیچ اتفاقی رو اونقدر جدی نگیر که  به روحت آسیب بزنه .

اگه بخواهی زندگی رو مثل یه بازی نگاه کنی  ، یه بازی که مثل دوران کودکی برد و باخت مهم نبود فقط دوستی های بین مون مهم بود روز های قشنگ تری رو تجربه می کنی .

اگه بخواهی برای دوست داشتن از دلت استفاده کنی نه از عقلت عمق این احساس رو بیشتر درک می کنی .

یه ذره فکر کن ! یادته وقتی بچه بودیم فقط به هم دیگه کمک می کردیم چون فکر می کردیم که باید کمک کنیم حالا چی شده که بی تفاوت از کنار یه ماشین خراب که کنار اتوبان ایستاده می گذریم ؟ چی شده که اگه همکارمون یه سوالی از مون بپرسه . به جای یکبار ، دوبار اون سوال رو بپرسه با اخم جوابش رو میدیم ؟ واقعا به این موضوع فکر کن که ما آدم ها از وقتی بزرگ شدیم چقدر عوض شدیم اصلا شبیه خودمون نیستیم

 

 

باشد که دست در دست همدیگر جهانی بهتر برای زندگی داشته باشیم و این حالت تنها زمانی میسر است که تک تک ما برای این هدف بزرگ تغییر هر چند کوچک رو آغاز کنیم .

 

 

اگه تو هم دلت می خواد دنیامون مثل روز های خوب کودکی شیرین بشه از خودت شروع کن .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

بعد از یه مدت طولانی سلام ....

به قول یکی از دوستان نوشتن کاری است مداوم . اما من که نویسنده نیستم ٬ هستم ؟ بگذریم از این حرف ها بعد از اینکه یه مدت طولانی نبودم بهتر بطور خلاصه بگم کجا ها بودم و چه بر من گذشت ... پس گوش کن :

 باید بگم امسال همه چیز خوب و صمیمی پیش رفت و همچنان این روند ادامه داره و اما موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده بودند این مدت : آیا ما باید خودخواه باشیم؟ خودخواهی بهتر است یا دیگر خواهی ؟ چه کسانی و با چه معیاری خودخواهی رو می سنجند ؟

به نظر من اگه کسی خود خواه نباشد و خودش رو دوست نداشته باشه راه سختی رو تا موفقیتی که تو ذهنش داره در پیش رو داره . می پرسی چطور ؟ ببین! همه ما دوست داریم که مورد تایید باشیم و از اینکه تشویق مون کنند لذت می بریم. این یکی از قوانین نا نوشته آدمهاست . حالا گاهی وقتها ما اونقدر سرگرم خواسته های دیگران میشیم و خودمون رو وقف اطرافیان مون می کنیم  که یادمون میره "من " هم وجود داره . به همین سادگی از خودمون دور میشیم.اون وقت همون وجود نازنینی که همیشه با ها مون بوده و با خوب و بدمون ساخته رو تنها می ذاریم . یه روز می رسه که احساس می کنیم که با عکس تو آینه سالهاست که فاصله داریم .  این حالت باعث میشه که خواسته هامون رو فقط در رویا ببینیم . گاهی اونقدر سر گرم اطراف بودیم - هر کس به نوعی : یکی با درس ٬ یکی با کار ٬ یکی با کمک به دیگران ٬یکی با گذرون وقت با دوستان٬ بعضی ها هم که اصلا یادشون میره به مسائلی اینچنین فکر نمی کنند- که یادمون می ره مهم ترین شخص زندگی مون خودمون هستیم و لا غیر . البته بعضی وقتها تحمل خودخواهی خودمون رو داریم ولی مال دیگرون رو به هیچ وجه تحمل نمی کنیم. که این هم جای بحث داره . آخه اگه من نباشم قاه قاه بخندم ٬ دنیا چه ارزشی می تونه برام داشته باشه ؟ اگه من نتونم از توانایی هایی که دارم استفاده کنم پس هدفم از زنده بودن چیه ؟ اگه برای شاد بودن دنبال دلیل باشم به نظر شما نباید در موردم جدی فکر کرد ؟

تو هم به این موضوع فکر کن : بزرگترین مسئولیتی که در قبال خودت داری چیه ؟

من بزرگترین مسئولیتم اینه که به خواسته های منطقی ام برسم و خواسته های غیر منطقی با بهتر بگم شاخ و برگ های اضافه رو هرس کنم .تا بتونم بهتر رشد کنم و از این طریق به خودم کمک کنم .

 

راستی ! تو هنوز برای خندیدن دلیل می خواهی ؟ هنوز هم باید برات یاد آوری کنم که تو خیلی ارزشمندی و همین که سالم و سر حال هستی کافیه برای اینکه شاد باشی و از این فرصتت استفاده کنی ؟

پس بی بهونه بخند!

بی بهنونه عاشق خودت باش !

به نظر تو این چشمهای قشنگی که تو آینه می بینی لیاقت عشق پاکت رو ندارند؟

به نظر تو این همه شادابی و سر زندگی رو باید در پستوی خانه نهان کنی؟

و هزاران مورد دیگه که اگه خودت فکر کنی بهتر از من یادت می یاد ....

پس بی خود و بی جهت عاشق شو !

                                     عاشق پاییز شو !

                                                عاشق کلاغهای رقاص ٬ چلچله های نغمه خوان !

                                                                                               عاشق اون صورت پاک تو آینه !

 

باشد که همگان با خود به صلح برسیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

سلام به روی ماه زندگی ٬

بین  یادداشت های قدیم ام می گشتم و خاطراتم رو مرور می کردم که به متتنی زیبا از ترجمه یکی از اشعار ویکتور هوگو بر خوردم٬ باخوندنش لبخند رضایت روی لبانم نقش بست و دیدم هیچ پیامی رسا تر و زیباتر از اون نمی تونم برای سال جدید برای شما دوستای خوبم بنویسم.

از مجله خوب و وزین موفقیت و وب سایت خانواده سبز هم کمال تشکر دارم که در سال گذشته نوشته هام  رو به خواننده هاشون معرفی کردند امیدوارم که بتونم در سال جدید هم در کنارتون باشم و تجربه هامون رو با هم قسمت کنیم.  یادتون باشه که خوشبخت بودن یک انتخابه نه یک اتفاق . پس به خودمون قول بدیم که برای خوشبخت شدنمون تلاش کنیم و با افکار درست پایه های زندگی موفق رو بنا کنیم.  و در پایان همراه با ویکتور هوگو آرزو هام رو برای شما  در سال جدید می نویسم .

 

تا فرصتی دیگر بدرود .


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی
تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست
کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده
ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس
فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه  اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برای
ت آرزو کنم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

امشب هم از اون شبهایی که داره بارون میزنه ... نم نم و مهربون ... سکوت شب و صدای بارون کافیه که خواب شبونه ات رو پریشون کنه و بری تو فکر .. می خوام بلند بلند فکر کنم ..

افکارم از اینجا شروع شد که آیا عشق احساسی است درونی یا بیرونی؟ از بیرون ما به مامنتقل میشه یا از دورن ماست که تراوش میکنه ؟ در پس هر اتفاقی که می افتد دلیلی وجود دارد ؟ یا ماخودمون دلیل آنها هستیم؟ راه درست کجاست ؟ راه اشتباه کدومه ؟ برای رفتتن به دور دستها باید کوله بار سفر رو بست یا میشه دور دست ها رو نزدیکتر کرد؟ برای محیطی یخزده و سرد چقدر آتیش لازمه که گرمش کنه ؟آیا روح آدمها هم یخ می زنه ؟ به اینجا که رسیدم سکوت کردم ... یاد شاملو افتادم ... که می گفت : حقیقت گرایی که با رویا هایش می آید ٬ رویا هایش را باز می شناسد تا بتواند مسافر نیک بخت رویا ها باشد ....  خیلی زیبا می گه ..می باید خود را از دام اوهام برهانیم گر بر آنیم که همه چیز را دریا بینیم..

برای یک لحظه به جملاتش فکر کردم و فکر و فکر ... تنها چیزی که برامون می مونه همینه .. رویاهامون ..رویاهایی که خودمون نقاشی شون کردیم .. بزرگ شون کردیم و براشون زحمت کشیدیم .. با فکر کردن به رویاهام بالاخره اخمام باز شد و با موسیقی فیلم پدر خوانده ٬ فیلم زندگی ام رو دیدم .. رد پای خودم روی مسیر زندگی دنبال می کردم و به عقب بر می گشتم.. رد پاها خیلی تازه بودند و پر از نشانه زندگی .. اثری که من کشیده بودم جالب بود!  الان که بهش نگاه می کنم می بینم که می شد بهتر از این هم بشه ولی به خودی خودش قشنگ بود و منحصر به فرد .. اندیشه هام ٬ کار هام ٬ مسیر هایی که انتخاب کردم و ... همه شون زیبا بودن ... گاهی وقتها که فکر می کردم٬ دیگه نمی تونم خسته شدم ٬ دیدم که نه اون اتفاقات هم گذشت من باز هم بودم ٬تونستم که رد کنم .. آره طوفان تمام شده ٬ بارون هم دیگه نمی یاد ... تنها چیزی که هست بوی زندگی است و آرامش در دلم . همون آرامشی که قبل از طوفان بود و مانندی نداشت٬ دوباره من رو در آغوش کشید . صدای موسیقی طبیعت را می شنوم ... و باز هم به این جمله ایمان دارم که عشق عشق می آفریند . و این کل جریان هستی است .. وقتی که تو سمبل خدا رو زمین شدی ٬ کلامت رو کلام اون دونستی ٬ رفتارت رو رفتار اون دونستی .... دیگه دلت نمی یاد که با کلامی دیگری رو بیازاری .. یا با رفتاری دلی را بشکنی .. باید انسانیت رو تمرین کنی ٬ باید یاد بگیری که چطور وظیفه ات رو انجام بدی و مسئولیت زندگی ات رو قبول کنی ... همیشه می گم ما مسئولیم. برای تک تک لحظه هامون مسئولیم .. پس چرا گاهی یادمون میره و سهل انگاری ها مون رو گردن دیگری می اندازیم ؟ چرا گاهی وقتها سایه خودمون رو که می بینبم باورمون نمیشه ؟ چرا اصرار داریم که بگیم نه این سایه من نیست ؟؟ رویاهامون رو پر رنگ کنیم تو زندگی مون ... طوری که انگار زنده اند و دارن با ما زندگی می کنند. از خیال بکشیم شون بیرون واقعی شون کنیم. گاهی وقتها ما آدمها یادمون میره که هنوز آدمیم و راه طولانی در پیش داریم ... زندگی در عین اینکه خیلی ساده است پیچیده هم هست .. یه جمله ایی رو خوندم که خیلی جالب بود اون جمله این بود : " تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگاه هزاران بار خندیده اند ."  زیبایی در سادگی است و فرزانگی در عشق . با روز هامون باید مدارا کنیم و هر روز را به فرصتی بزرگ تبدیل کنیم .

ای کاش آدمها تنها زمانی کارد هایشان را در می آوردند که بخواهند چیزی را قسمت کنند نه اینکه انتقام بگیرند.

به اینجا که رسیدم صدای اذان صبح می آمد .. سرم رو برگردوندم و کتابخانه ام رو نگاه کردم .. مجموعه اشعار فروغ بهم می گفت که بیا منتظرتم ! رفتم و دیدم که حسابی بی معرفتی کردم .. یادم رفت بود که ۲۵ بهمن یادش کنم .. راستی به این موضوع تا حالا فکر کردی که چرا فروغ روز ولنتاین مُرد ؟ بی اختیار کتابش رو باز کردم و ازش خواستم که بهم یه پیام بده ٬ یکی از تجربه هایش رو با هام قسمت کنه ...

شعری که اومد بی اختیار بغض گلو رو ترکوند و در حالی که اشک می ریختم بلند بلندخوندم. کنار پنجره صدای بارون و صدای من قاطی شده بود .. شب جالبی رو گذروندم ... تو این تجربه جالب بهاره مهربون هم همراهم بود. نهایت امر به این نتیجه رسیدم که سکوت کنم و به این شعر و معنی اش فکر کنم ؟ آیا واقعا نمی شه از مردی توقع وفا داشت ؟ نمی شه  به مردی عشق ورزید بی آنکه توقعی داشت ؟ آیا اونها سخت شونه که این حالت رو درک کنند ؟ برای جواب این سوالها باز هم احتیاج به فکر دارم . شعر رو در زیر براتون می نویسم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و لحظه ایی به آن فکر کنید .


خسته

از بیم و امید و عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشینٍ او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق  او سحر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت

" او یک زن ساده لوح عادی بود "

میسوزم از این دورویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

رو ٬ پیش زنی بٍبَر غرورت را

کاو عشقٍ ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مٍهر بر روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو  و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبَرَد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه دیدار

دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه به لب نمی رانم

ای زن! که دلی پُر از صفا داری

از مرد وفا مجو ٬ مجو٬ هرگز

او معنی عشق را نمی داند

رازٍ دلٍ خود به او مگو هرگز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:53 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

خوب مثل هر سال نزدیک ولنتاین است و کوچکتر ها دغدغه دارند که چه هدیه ایی رو برای طرف شون بخرند و اون هایی هم که چند سالی بزرگترند تو فکر این هستند که آیا انتخابم درسته ؟ آیا این همون کسی است که می خواستم ؟ و یا اگه یکم رودربایستی هم داشته باشند تو این فکرند که چطوری رفتار کنند که دل طرف مقابل رو بدست بیارند. خلاصه دغدغه های جوونها تو این روز زیاده و کلی فکرشون مشغوله ...

اما من چکار می کنم ؟ جواب دادن به این سوال یک کم سخته .... اولین باری که برای شام ولنتاین دعوت شدم ۱۷ سالم بود ٬ انگار بزرگترین قله رو فتح کرده بودم هیجان زده بودم وقتی اون جعبه با بسته بندی رویایی اش رو دیدم قند تو دلم آب شدُ دلم می خواست زودتر بازش کنم ولی خودم و کنترل کردم و با یه لبخند گفتم ممنون . ازم پرسید بازش نمی کنی؟ گفتم الان ؟ گفت میل خودته ... من هم جعبه رو باز کردم .. وای خدا باورم نمی شد .. از کجا می دونست که من شکلات تلخ دوست دارم ؟ کلی ذوق کردم و سوالم رو ازش پرسیدم ..گفت چون خودم هم شکلات تلخ دوست دارم حدس زدم که سلیقه مون با هم یکی باشه .. تمام اون شب به این موضوع فکر می کردم که چقدر ما با هم جوریم .. ما دیگه مال همدیگه ایم .. ولی مدتها گذشت و ما مال همدیگه نشدیم ... هیچ کداممون روز خداحافظی تفاهم مزه شکلات یادمون نبود .. همه چیز تمام شد ..

سالها گذشت و من تو حیاط زندگی چرخیدم ٬ تاب می خوردم ٬بازی می کردم ٬ گاهی وقتها هم زمین می خوردم و گریه ام می گرفت و باز بلند می شدم و ادامه بازی .. یه روز در حین اینکه بازی می کردم تو رو دیدیم .... تصویر چشمات جلومه ٬داره بهم لبخند می زنه ....

راستی یادم رفت سلام کنم .. راستش اونقدر حمله کلمات به ذهنم سریع بود که آداب معاشرت یادم رفت .. ببخشید !

خوب کجا بودم ؟ آها تصویر چشمات که جلوی رومه .. تو رو دیدم و فکر کردم یه همبازی پیدا کردم که می تونیم با هم دیگه بازی کنیم ٬ تاب بخوریم ٬ همدیگر رو خیس کنیم و بلند بلند بخندیم ... ولی تو توی بازی راحت نبودی نمی دونم چرا من هم راحت نبودم .. احساس معذب بودن می کردم یه دلیل گنگ بود که من رو مثل عفب مونده ها می کرد .. انگار لکنت زبون می گرفتم .. انگار خجالت می کشیدم نگات کنم ... یه روز که با خودم صادق بودم جواب سوالم رو پیدا کردم .. آره من عاشق تو بودم !

باورت میشه عاشقتم ؟ هنوز هم تو برام روی قله ها هستی و دارم به سختی تلاش می کنم بیام اون بالا پیشت ؟ گاهی وسط راه می ترسم و میشم همون دختر بداخلاق که رفتار کردن باهاش مستلزم گذرون یه دوره کامل فوق لیسانسه ٬ گاهی وقتها هم با انرژی زیاد حرکت می کنم ...  می دونی اولش فکر می کردم یه بازی جدیده ٬ تموم میشه .. ولی انگار این بازی دکمه پایان نداره . شاید تو بخوای دکمه پایان رو بزنی ! واقعا می خوای دکمه پایان رو بزنی ؟

این رو خودت گفتی : " گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش " حالا من آماده سفرم ٬ تو همسفرم میشی ؟

از تو گفتن دلیل می خواد ؟ برای تو نوشتن بهانه می خواد ؟

باورت میشه تو بهونه خوشحال بودنی ؟ باورت میشه تو دلیل موندنی ؟

یه روز که از دست خدا عصبانی بودم ازش پرسیدم که " چرا من ؟ خودت بگو . " مثل همیشه صبور نگاهم کرد . داد زدم که " چرا من ؟ بگو ؟ خودت هم جوابی نداری بهم بدی ؟ " باز سکوت کرد . من هم بغض کردم و یه گوشه نشستم . زنگ زدم به تو .. خیلی دمق و بی حوصله . تو انگار شده بودی زبون خدا و باهام زدی . آخر سرش هم گفتی خواستم تو رو متقاعد کنم خودم به نتیجه رسیدم ! مرسی باهام حرف زدی . تو تاریکی شب چشمام گرد شده بود . نمی دونستم چی باید بگم و یا چه عکس العملی باید نشون بدم . سکوت کردم و به حرفات گوش دادم. مکالمه جالبی بود.

یه بار دیگه می خواستم بپرم ولی انگار بال نداشتم .. بال هام رو جا گذاشته بودم . کجا ؟ نمی دونم ! حالا بدون بال چطوری بپرم ؟ سرم و انداختم زیر و زیر چشمی نگات کردم .. راستی تو بال هات همراهته؟

شاید دلت بلرزه ! شاید بگی اوه نه ! دوباره بازی از اول ؟!  نگران نباش تو قوانین این بازی رو می گذاری پس خودت رییسی .. حکم کن هر چه را که می خواهی .

وقتی دو تا میانگین متحرک با هم تلاقی می کنند و آر اس آی هم جواب میده نقطه خوبیه که وارد بازار بشی درسته ؟ ببینم تو رو نمودار ها نشونه ایی از تلاقی میانگین ها نمی بینی ؟ شاید هم میبینی و شک داری ؟ می ترسی پوزیشن بگیری؟ با ای سی دی چک کردی ؟ همه چی تایید شده ؟ یا هنوز اما و اگر هایی مونده که اگه بشه خوب میشه ؟

راستی حوصله ات کجاست ؟ حواست هم همین دور و بر هاست ... گوشت با منه ؟  همه اینها رو گفتم که بگم مهربونم : "با ما به از این باش که با خلق جهانی " 

Happy Valentine

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

اول خط سلام !‌

 

در حال حاضر نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت ؟‌بخندم يا گريه كنم ؟ شنيديد كه مي گن سكوت فرياد بلندي است كه شنيده نمي شود ؟ سكوت من هم همين معني رو داره ولي تا كي نمي دونم ..  متن زير رو از دان هرالد  فقيد ، طنز نويس و كاريكاتوريست آمريكايي انتخاب كردم. آميدوارم خوشتون بياد و از خوندنش لذت ببريد .

 

شب يلدا تون مبارك باشه ، روي ماهتون رو مي بوسم و ميرم كه زود بر گردم .

 

شاد و خندان باشيد .

 


 

 دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد :

 

" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : "شادى از خرد عاقل تر است ".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم * "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
سلام !

این جمله رو دوست خوبم بهاره بهم گفت  درست زمانی که به شنیدنش احتیاج داشتم .

بهاره جونم ازت ممنونم .

همه چیز در زندگی ات معجزه ای است که باید آن راعزیز بداری ...
اینکه ما نفس می کشیم ...
اینکه روی این کره ی زمین هستیم ...
اینکه با هم ارتباط برقرار می کنیم ... همگی معجزه است...
تک تک تجربه ها در زندگی ات کاملا لازم بوده تا تو را به این مرحله و مرحله ی بعدی و بعدی برساند...
هدف چیزی نیست که تو بخواهی به آن برسی ...
هدف به تو می رسد و فقط زمانی تو را می یابد که تو آمادگی داشته باشی ... نه قبل از آن (وین دایر)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 Winners Don't Do Different Things , They Do

Things Differently

 


I'm Back to Make The Things Better

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
قصه از یه بعد از ظهر گرم تو مرداد ماه شروع شد . اون روز هم خورشید داشت مثل بقیه تابستون ها گرماش رو بر سر شهر می بارید.
 
- الو سلام ؟
- سلام
- حالتون خوبه ؟ ببخشید من کارم زود تموم شده ٬ می تون زود تر بیام سر کلاس ؟
- اوه ! نه . من تا قبل از ۳۰ : ۵ نمی رسم بیام .
- باشه پس من میرم کافی شاپ تا کلاس شروع بشه .
- ببخشید ها ..
- نه بابا خواهش می کنم . فعلا .
- فعلا .
 
کافی شاپ می دونست چه خبره . می دونست که چه اتفاقی می افتد برای همین با مهربونی آغوش رو باز کرد و فضای صمیمی و دوست داشتنی رو به وجود آورد . اون روز یه روز عجیب بود . حتی ماشین های توی خیابون هم لبخند می زدند . تو هم وقتی بهشون نگاه می کردی و لبخندشون رو میدی نا خود آگاه لبخند می زدی. یه هو یکی از فرشته ها دلش لرزید. یه فصل جدید داشت ورق می خورد فرشته مهربون می دونست چی داره پیش می یاد .  برای همین یه پرنده رو فرستاد کنارت که بهت بگه : " من هستم . همیشه پیشتم. اگه دلت گرفت بیا پیشه خودم  مثل همیشه . " تو با اون پرنده دوست شدی براش دست تکون دادی .  با یه لبخند سلام کردی و سر جات نشستی . می دونی اینجور مواقع وقتی لبخند می زنی میشه عکس خدا تو آیینه زمین  و به خودت می بالی .  لبخند خدا بودن که بهونه نمی خواد .  وقتی این حس گرم رو داری نا خود آگاه برق نگاهت تغییر می کنه ... با همه مردم شهر دوست میشی. حتی اینقدر شادی که این شادی برای دیگران تعجب آوره و نگاه خیره خیره شون ازت می پرسند : " که حالت خوبه همشهری ؟ " تو هم سرت رو تکون می دی و با یه لبخند لی لی کنان از کنارشون رد میشی . بذار هر چی می خوان فکر کنند . من خوبم  ! خوب ترینم . بهتر از این نمیشم . می دونی چرا ؟ چون با بهترین کیفیت زندگی می کنم . به همین سادگی ! از همه چیز راضی هستی تلاشت رو می کنی ولی نق نمی زنی. مطالب جدید بود و تو تشنه یاد گیری . خوب گوش دادی . و خوب یاد گرفتی . میل به یادگیری از نگاهت معلوم بود . 
 
همه چیز پیش رفت .. تا اینکه  اون  پنج شنبه تهوع آور رسید. تو احساس می کردی که دنیا رو سرت خراب شده . دلت گرفته بود .. نه ! بهت بر خورده بود .. خیلی هم بر خورده بود .. یه همدلی ٬ یه نگاه مهربون  تکونت داد . پیش خودت فکر می کردی که این حس رو کجا لمس کرده بودی . فکرت به جایی نمی رسید . مثل گنگ ها راه می رفتی . یه چیزی قلقلکت می داد ولی نمی دونستی چی بود . اونقدر راه رفتی تا بالاخره جوابت رو پیدا کردی . آره ! این مثل حس خودت بود . همون حسی که تو با بقیه قسمتش می کردی ... این بار یکی با تو قسمت کرده بود . چشمت خیره موند به افق.  دل و مغزت هم برای یه لحظه ایستادند. جاشون با هم عوض شد ! به همین سادگی .  سرت رو با سنگینی بر گردوندی و چشمت به چمدونت افتاد .. چمدون تو راه که می رفتی از دستت افتاده بود .  نگاهش کردی ..  از خودت پرسیدی اینجا کجاست ؟ چرا اینقدر عوض شده ؟ چرا اینقدر رنگدار شده ؟ اینجا که قبلا ها بی رنگ بود ... دلیلی برای موندن نبود .. حتی پول وکیلت رو داده بودی .. آره تو مسافر بودی .. چی شد که یهو از اینجا خوشت اومد . او ن لحظه بود که یه نفس گرم تمام وجودت رو پر کرد . چمدون رو نگاه کردی .. جلو  رو هم نگاه کردی  .. گنگ مونده بودی نمی دونستی که چی شده و چرا چمدونت رو دوست نداری .. یاد اون حس افتادی و دیدی که چقدر قشنگه .. لطیفه حتی برق نگاهت رو هم عوض کرده .. طوری که همه می بینین و براشون سوال پیش میاد که چی شده ؟ تو حالت خوبه ؟ تو هم فقط لبخند می زنی و می گی : آره بهتر از این نمیشم . چطور مگه ؟ مات نگاهت می کنند . ولی سکوت می کنند که مبادا حست بلرزه .
 
روز ها داشت می گذشت و شهریور هم داشت تموم می شد و تو هنوز از چیزی مطمئن نبودی ...  تو این مدت اتفاقات جالبی افتاد ولی تایید کننده نبودند . تنهایی فکر می کردی گاهی با دیگرا مشورت می کردی . ولی تصمیم نهایی رو خودت باید می گرفتی . دیدگاه ها و نظر ها متفاوت بودند. با خودت کلنجار می رفتی که چی شده ؟ چه کار کنم ؟  روش درست کدومه ؟ تا اینکه بهت گفت بهش بگو . گفتی من نمی دونم  چه واکنشی نشون میده . گفت : خوب تو هیچ چیز رو نمی دونی . تا نگی هم معلوم نمیشه . گفتم : آره ! اینو قبول دارم ولی یه تایید می خوام.  تا اینکه در اولین ساعات بامداد اولین روز پاییز لو رفتی به همین سادگی دستت رو شد . انگار سبک شده بودی از ته دلت می خندیدی و تعریف می کردی که  روز های اضطراب چطوری گذشتند. از اول خط گفتی و گفتی . دیگه صبح شده بود تو ۴۸ ساعت بود که نخوابیده بودی ولی سر حال بودی و خودت هم در تعجب !
 
دختر شهر قصه ٬ ۹ روز رفت سفر . سفر دور دنیا ... نه ! سفر به دور کل هستی .. کائنات . همه جا رو گشت . ولی این سفر هم مثل همه سفر ها تموم میشه و تو باید خونه ات رو دوست داشته باشی نه سفر رو. سفر بهت تجربه و پختگی میده ولی خونه ات است که بهت آرامش و امنیت میده و تو این ها رو خوب می دونی . تو این سفر تو بهترین کیفیت رو داشتی بیشترین لذت رو بردی . یه سفر رویایی و دلنشین . چون اعتقاد داشتی که همیشه باید بهترین کیفیت رو زندگی کرد حتی اگه اون زندگی یا اون فصل از زندگی کوتاه باشه .. به اندازه یه چشم بهم زدن. از سفر که برگشتی مات و گنگ بودی . حرف نمی زدی و این حالت بقیه رو نگران کرده بود . کسی جرات حتی سوال پرسیدن رو نداشت . تو هم خیره نشستی بودی و نا کجا رو نگاه می کردیو. یکی می خواست نمک بریزه رو زبونت تا زبونت واشه  ٬ یکی می گفت آرام بخش بخور تا عمیق بخوابی ولی تو فقط نگاهشون کردی . فقط نگاه . نگاهی که کمتر کسی معنی اش رو می فهمید. یهو برگشتی و گوشه اتاق چمدون رو دیدی که صبور نگاهت می کرد و منتظر برگشتنت بود. آخه چمدون خیلی مهربونه .. همه جا باهات بوده و تو می خواستی جاش بذاری و تنها بری .... دلت می خواست بغلش کنی و های های گریه کنی . ولی انگار اشک هم یاری نمی کرد . چمدون پر از خاطره بود . لحظه های شیرین و تلخ و صبورانه همه چیز رو در خودش جای می داد . این بار هم تو برگشته بودی و این یعنی یه مقدار اضافه بار چمدون و یه تجربه و چند تا خورده ریز از سفر . با آرومی درش رو باز کردی و سوغات سفر رو توش گذاشتی .  دستت رو گذاشتی رو قلبت دیدی هنوز می زنه ... ناگهان مثل دیوانه ها خندیدی و فریاد زدی :
 
بازی تمومه !
 
آره باز ی تموم شده بود و هر دو فینالیست قهرمان شده بودند . این بازی غرور آفرینی بود . چون دو تا برنده داشت بر عکس بقیه بازیها که برنده بودن یکی به بهای بازنده بودن دیگری است .  به خودت افتخار می کردی و با غرور گفتی : " من حالم خوبه ! نگران من نباشید . فقط اگه یه چند قطره اشک تو چشمام دیدید نذارید به حساب اینکه حالم بده . می خوام احساسم بازی کنه و در جریان باشه .. آره باید احساسم رو ببرم پارک هوا بخوره . اینجا هواش بده . این بازی با دو برنده تموم شد . " بقیه شوکه شده بودند و خیره نگاهم می کردند . در و بستم و رفتم پارک که با احساسم بازی کنم .
 
چقدر خوب بود که آدمها درون و بیرونشون یکی بود . ما تلاشمون رو می کنیم که  این  تضاد ها رو کم کنیم . اگر هم نشد ... چه باک ! زندگی ادامه داره و این موضوع هم یه مساله شخصیه ٬ مگه نه ؟
 
تو از همون اول می دونستی .. همه چیز رو می دونستی .. نزن زیرش ! ( چون تو کار گردان بودی و ما بازیگر )
 
گفتم دختر شهر قصه ٬ یادم به تائتر شهر قصه افتاد . دیدیش ؟ خره می گفت : " عشق مثل دسته چپق باید دو سر داشته باشه ٬ عشق یه سره مایه دردسر ه . " این جمله رو الان با تمام نفس هات درک می کنی .
 
یاد حرف دکتر افتادم : " بهم می گفت خوشبختی تو مال خودته و چیزیه  که خودت بدستش آوردی پس جایی خرجش کن که قدرش رو بدونن.  تو تمام رنج ها و سختی هاش رو کشیدی و لحظه های سخت و طاقت فرسا رو تنهایی گذروندی به آسونی همه چیز رو نده رو هوا . " چقدر خوب گفت . یاد آوری این جمله بهم آرامش داد و با عث شد که اشکم رو پاک کنم .. لیوان رو بردارم و سیگارم رو روشن کنم. دوباره بنویسم و فکر کنم .
 
آزادی انتخاب ٬ مسیر زندگی ٬ کیفیت زندگی حق همه آدم هاست . همانطور که حق تو و من  هم هست . حتی به بهای این باشه که عقل و احساس با هم دوئل کنند . این جا دیگه یکی باید قربانی بشه و ....   دوست داشتن واقعی رهایی است هر کس باید همون جایی باشه که دلش خوشه و تو هم همینطور .
 
نگران من نباش ! من حالم خوبه .. خیلی خوب . من بزرگ شدم . ببین ! دیگه لازم نیست کفش تق تقی های مامانم رو بپوشم خودم چند تاشون رو تو کمدم دارم ... نگاه کن ! بلدم وقتی زمین می خورم بلند شم . اگه دست و پام هم زخم بشه دوا گلی می زنم زود خوب میشه . ببین می خندم .. اوخ ! اوخ ! یه ذره سر زانوم درد می کنه ولی عیبی نداره خوب میشه .
 
می دونی ! تو زندگیم یاد گرفتم که از کسی توقع نداشته باشم و یا به نوعی گدایی نکنم . من اونقدر محبت بی حد و حصر دارم که می تونم به تمام مردم دنیا بدم و از هیچ کدومشون گدایی محبت  نکنم .. حتی از تو .
 
وقتی به خودم می گم بازی تمومه ! لبخند رضایت دارم . چون در یک نبرد برابر هر دو طرف پیروز شدند . حیف بود که یکی از طرفین زخمی از زمین بیاد بیرون . هر دو فقط خسته اند . خسته روزگار . خسته از حمل خاطرات و اشتباهات گذشته همین وگرنه کسی نباخته .
 
تو هم برای من عذاب وجدان نگیر ! من حالم خوبه .. چند بار بگم دختر بزرگی شدم . به خدا بزرگ شدم و از پس مشکلاتم بر میام . بلدم که چطوری مسئول انتخاب های زندگی ام باشم . من مسئول همه اتفاقات هستم .. حتی تو .
 
یادته چند بار ازم خواسته بودی این قصه رو برات تعریف کنم .. حالا فرصتی پیش اومد که برات بنویسم . قصه به اینجا که رسید دیگه صبح شده بود و تو ٬ توی خواب ناز بودی .
 
ممنون که وقت گذاشتی و تا اینجا رو خوندی . فقط اگه یه روزی یه جایی دیدی که یه نفر وسط خنده اشک می ریزه زیاد تعجب نکن اون هم به درد من مبتلا شده ... دلش تنگ شده . هیچی بهشو نگو و بذار راحت باشه . زیاد هم نگاهش نکن که احساس کنه داری می پاییش .. اینجور مواقع آدم دوست داره تنها باشه .
 
نمی گم خطا نکردم ... من که ادعا نکردم ... همه گفتن که تو بی وفایی ... ولی من اعتنا نکردم ... همین بود داستان .
 
من هم برم پیش اون فرشته مهربون که برام پیغام فرستاده بود خیلی حرف ها دارم بهش بگم . منتظرمه .
 
تو هم مواظب دل مهربونت باش و عروسک هات رو بیار و با بقیه دوستات بازی کن . قطعا که همبازی های خوبی داری . به قور قوری هم سلام برسون . 
 
شب و روزت بخیر عروسک شکستنی  
 
 
این هم هدیه من به تو : یه جمله از آنتونی رابینزه ٬ چون می دونم دوستش داری به عقایدش احترام می گذاری :
 
در دنیای واقعی بقای رابطه فقط در یک صورت امکان پذیر است: بکوشید که نسبت به طرف مقابل بخشنده و دهنده باشید، نه اینکه بخواهید چیزی به دست آورید.
                                                                                                          آنتونی رابینز
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

تو این فکر بودم که چی بنویسم و چه جوری افکارم رو جمع و جور کنم که در بین ایمل هایی که برام اومده بود مطلب زیر نوشته نفیسه مرشد زاده رو دیدم . با خوندنش به فکر رفتم و این سوال برام مطرح شد که آیا اصلا این حرف که می گن زن و مرد باهم برابرند درسته یا نه ؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه عدم توانایی های موجود بین زن و مرد  - به خاطر تفاوت سیستم فکری و روحی - رو به رخ همدیگر بکشیم ٬ همدیگر رو همونجوری که هستیم قبول کنیم و در کنار هم به آرامش برسیم ؟

نظر شما چیه ؟


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

اگه فعالی یا غیر فعال .. اگه شادی یا غمگین .. اگه مهربونی یا خودخواه .. اگه با سوادی یا بیسواد ... فرقی نمی کنه که کی هستی و چی هستی ٬ مهم اینه که همه با هم همسفریم و در مسیری به نام زندگی گام بر می داریم .  در مورد  ابتدا و انتهای این مسیر نظرات و عقاید مختلفی وجود داره ولی یک چیزی که در همه این عقاید مشترک است اینه که " این مسیر یک طرفه مجموعه ایی از لحظه هاست ."  و چه بسیارند کسانی که از هر لحظه مسر سفرشون خاطراتی به یاد ماندنی می سازند و اثری بی نظیر خلق می کنند .

شاید بپرسی که اثر بی نظیری که خلق میشه توسط چه کسی ارزشیابی میشه ؟ این سوال یک جواب داره : " توسط شخص تو ! "  تویی که برای خودت مرز و چارچوب تعیین می کنی ..  تویی که مشخص می کنی بهترین چیه ٬ اگر غیر از این عمل کنی خودت رو بازیچه قرار دادی بازیچه دیگرانی که اگه خیلی به تو نزدیک باشند ۷۵٪ وجودت رو میشناسند . پس همیشه طوری رفتار کن که از این مسیر سبز لذت ببری . افکاری داشته باش که بهت انرژی بدهند. افرادی رو دور خودت داشته باش که از بودن در کنارشون احساس لذت کنی . و یک قانون مهم رو یادت باشه تو - دوست من - نمی تونی در طول این مسیر همه همسفرانت رو راضی و خشنود نگهداری . همیشه کسانی هستنند که از وجودت لذت می برند و کسانی هم هستنند که لذت نمی برند که این دسته دوم هم روش های مختلفی برای ابراز احساسشون دارند . تو نباید خودت رو ببازی و با یک حرف ساده - شاید در اون لحظه سنگین - از نظر روحی افت پیدا کنی . تو باید همیشه بهترین قسمت وجودت رو زندگی کنی و این قانون رو به خودت یاد آوری کن که  " من همانم که در باره ام می اندیشی "  و اونوقت با یک لبخند نقشه سفرت رو چک کن و به راهت ادامه بده .

از هر فرصتی تو این مسیر سبز برای بهتر شدن استفاده کن

همیشه در هر جایی که هستی بهترین کیفیتت رو ارائه کن

یادت بمونه که این مسیر یک مسیر یک طرفه است و راه بازگشت نداره پس در شرایط درست جسارت تصمیم درست رو داشته باش ..

این مسیر سبز از مجموعه انتخاب های خود تو درست میشه .شاید باید که در این مسیر بعضی از سختی ها رو تنهایی تحمل کنی و یا بر عکس در بعضی مواقع شخصی غیر از خودت کنارت باشه برای گذروندن هرچه بهتر این مسیر .

کیفیت این مسیر اتفاقی نیست ... خودت می تونی کیفیتش رو بالاترین حد بگذاری و لازمه همه این کار ها جسارت و امید داشتن به آینده است .

تو زندگی دنبال لحظه های خاص نگرد - هر لحظه این مسیر سبز خاصه -  چون مهم ترین اتفاقات دقیقا زمانی می افتد که تو انتظارش رو نداری .

بعضی از ما ها گاهی با یه سختی کوچیک نا امید میشیم و دراین لحظات سرد نا امیدی که دلت شروع به یخ زدن میکنه و آرزو هات رو از دست رفته احساس می کنی به معجزه ایمان داشته باش و به خودت یاد آوری کن که نوبت تو هم میشه . نگرانی به دلت راه نده .

 

برای همه همسفران در این مسیر چاره جز موفق شدن نیست . فقط بخواه که موفق باشی و در هر فرصتی دنبالش بگرد.

شاید که این حرف ها برات یک سری حرف های خوب و امید بخش باشند و با خوندنشون پوزخند بزنی و بگی : برو بابا دلت خوشه ! ولی اینو بدون که خیلی های دیگه در جاهای دیگه دارند به این قانون عمل می کنند و نتیجه هم میگیرند پس تو هم می تونی که نتیجه بگیری فقط به نتیجه گرفتن ایمان داشته باشد . نگذار که شادی و لحظه های خوبت وابسته به وجود دیگران باشه . به آنها منشا درونی بده .

اینها رو از تجربیات یک دختر بیست و هفت ساله دارم برایت می نویسم که خودش اونقدر سرش به در و دیوار خورده تا  اینها رو بدست آورده . پس تو سعی کن که کمتر به در دیوار بخوری .

مهم نیست که چند سالته و کجا هستی .. مهم اینه که از روزی که به قانون مسیر سبز پی بردی بهش ایمان داشته باشی و عمل کنی ... اون روز ٬ روز تولد توست پس

  تولدت مبارک !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 4:49 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

گاهی وقتها که داری سکان کشتی زندگیت رو هدایت می کنی یهو متوجه میشی که کشتی ناغافل به گل نشسته و دیگه حرکت نمی کنه .. آروم و بی صدا موتور ها رو خاموش می کنی صبر میکنی از سر و صدای اطراف کاسته بشه اونوقت وسط اقیانوس زندگی  به نظاره میشینی .. عکس العمل تو چیه ؟

نگران میشی ؟ فکر میکنی ؟ نقشه رو مرور می کنی ببینی کجا هستی و موقعیتت چیه ؟ رو عرشه کشتی سوت زنان قدم میزنی ؟ با نزدیکترین مرکز رادیویی دریایی تماس میگیری و موقعیتت رو اعلام می کنی و در خواست کمک می کنی ؟

می دونی از این اتفاقات تو زندگی هر کسی می افتد و هیچ جایی هم برای فرار از اون وجود نداره ولی مهم واکنش تو نسبت به شرایط است که تو رو متفاوت می کنه . اگه بخواهی به دلت یاس و نا امیدی راه بدی اون روز کد مرگ خودت و آرزو هات رو زدی . زندگی معنی اش این نیست که همه چیز بر وفق مراد ما باشه زندگی مبارزه و روش مبارزه است با مشکلات و سختی ها . دوست عزیزی یه جمله ایی رو بهم گفت که اینجا می نویسم : بهم گفت :  حتما شنیدی که می گن ترس برادر مرگ است ؟ گفتم : آره . گفت : نه ! ترس خود مرگه ! هر زمان که ترسیدی خودت رو مرده حساب کن . اگه برای بدست آوردن چیزی ترسیدی و یا حتی ترسیدی که توی رویاهات اون تجسم کنی اون خواسته رو مرده تلقی کن . تو هر چیزی رو که بخواهی بدست می آوری و بهتر و دقیق تر بگم اینکه ، داریش .

این حرف برای لحظه ایی من رو به فکر فرو برد .. با یه مرور کوتاه دیدم که تمام چیز هایی رو که از دست دادم بخاطر ترسم بوده و نه چیز دیگه .  شاید برای شما هم این حالت پیش بیاد و یا اومده باشه . فقط کافیه یه لحظه فکر کنی و صادقانه فکر کنی اونوقت است که حقیقت رو میبینی .

درسته بعضی وقتها ما از ناشناخته ها می ترسیم  از چیزی که نسبت بهش شناخت نداریم هراس داریم . گاهی وقتها تردید داریم که از طرف مقابل خودمون تایید میگیریم یا خیر ؟ یا اینکه فکر میکنیم اگه اون جوابی رو که دلخواهم بود نشنیدم چکار کنم ؟  چه بر سر غرورم میاد ؟ ولی من بهت یه نصیحتی می کنم :  " تو حتی اگه همون چیزی رو که می خواهی دریافت نکنی باز هم باید به خودت افتخار کنی . چون در اون لحظه خودت بودی و لذت خود بودن رو تجربه کردی . و با افتخار و غرور خواسته ات رو بیان کردی . حالا دیگه انتخا با خودت است که بخواهی خودت باشی و خودت رو زندگی کنی و یا اینکه خودت رو فدای ترس ها و تشویش های درونی ات کنی و لذتی از خود بودنت نبری .

 

این دیگه انتخابی است که کاملا به خودت بستگی داره .

و این رو یادت باشه که تو موجودی هستی بی نظیر که وجودت در این دنیا لازم و ضروری است و جایگاه ویژه خودت رو داری .

 

تا بعد که ببینمت ، میسپرمت دست خدای آسمون ، ای مهربون !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

همه ما یه جور هایی در جستجوی خوشبختی هستیم .. ولی سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که تعریف خوشبختی چیه ؟ و با چه معیاری سنجیده میشه ؟

باید به این باور برسیم که خوشبختی یه حس درونیه و کسی نمی تونه از بیرون خودمون مارو خوشبخت کنه .. بعضی ها فکر می کنند که باید حتما شخصی در کنارشون باشه تا احساس خوشبختی کنند یا اینکه باید همه شرایط بر طبق خواسته آنها باشه تا بتونند خوشبختی رو حس کنند ...

توجه به یک نکته در اینجا ضروری است و اون هم اینه که شما باید برای خودتون یه تعریف مشخص و واضح از خوتون داشته باشید و بدونید که این من شما چی هست ؟ خواسته هاش چیه ؟ نقاط ضعف و مثبتش چیه ؟ چه راه هایی رو تو زندگی اش رفته تا به این جا رسیده .. همه ما ها در زندگی مون اشتباه می کنیم و این خاصیت انسان است .. ولی تفاوت آدمها در طرز برخوردشون با این اشتباهات و انتخاب های نا به جا معنی  پیدا می کنه . اگه شما بخواهید که بابت یک انتخاب اشتباه یا یک مسیر غلط یک عمر خودتون رو سرزنش کنید چه بر سرتون میاد ؟ یواش یواش ٬ ذره ذره  باورتون میشه که موجود بی ارزشی هستید و لیاقت خوشبختی رو ندارید حتی ممکن است که از توانایی ها و استعداد هاتون هم نتونید به خوبی استفاده کنید ... پس اولین قدم اینه که خودتون رو بشناسید و قبول کنید که شما مجموعه ایی از موفقیتها و شکست ها تون  هستید نه بیشتر نه کمتر . به علاوه اینکه این ظرفیت ذهنی رو دارید که تابلوی زندگی تون را از نو نقاشی کنید و نواقصش رو بر طرف کنید . می دونم برای کسی که هنوز در جواب به این سوالات مشکل داره قبولش خیلی سخته که بگیم تو می تونی تغییر کنی و همه چیز مربوط به خودت رو هم تغییر بدی .. ولی دوست من ! بپذیر که تو اولین و آخرین انسان مشکل دار روی زمین نیستی که قلبش شکسته یا به انچه می خواسته دست پیدا نکرده قبل از تو هم کسانی بودند که بعضی هاشون تونستند که از این حال بیان بیرون و بعد زا تو هم باز کسانی هستند که برای خوشبخت بودن تلاش می کنند .. پس این رو ازم بپذیر که حداقل در مورد خودت با انصاف فکر کنی و اشتباهات گذشته رو با مهربونی یک لبخند از خودت رها کنی ... تو می تونی که بهترین باشی اگر بخواهی  ...

بعضی از اوقات یک اتفاق ناخوشاید ما رو به عمق یک چاله ذهنی می بره که باعث میشه از درون اون چاله ذهنی به محیط اطرافمون نگاه کنیم .. و این یعنی شروع افسردگی ٬ بد بینی ٬ و انزوا و تنهایی .. اونقدر تو این حالمون غرق میشیم که فکر می کنیم اصل زندگی همینه ...

پیشی جون از اینجا به بعد رو دارم به تو می گم : تو هر اتفاقی هم که برات افتاده .. میدونم که برات مهمترین اتفاق زندگیت است و وقتی یادت می افته دل کوچیکت می گیره ولی قبول کن که هر اتفاق هم جنبه مثبت داره هم جنبه منفی . جنبه مثبتش اینه که به ما درسی می ده که به خودی خود منحصر بفرد است و یک تجربه ارزشمند حساب میشه و باعث میشه که یه جور هایی واکسینه بشیم ... تا در آینده اون اتفاق و یا اتفاقات مشابه برامون تکرار نشه .. جنبه منفی اش هم اینه که بهمون غم می ده و برامون یاد آوریش غصه داره .... ولی قبول که زندگی همیشه اتونجور که ما می خواهیم نیست .. اینکه تو قصه ها میشنویم شاهزاده رویایی با پرنسس زیبا به خوبی و خوشی تا آخر عمر در کنا هم موندند مال همون دنیای قصه است . تو واقعیت اینجوری نیست .. اصل زندگی هم همون لحظه های سختی هستند و خوشی ها زنگ تفریح حساب میشن .. اگه تو بخواهی مبارزه طلبی ات رو از دست بدی دیگه چی برات می مونه که بخواهی باهاش زندگی کنی ؟ تو باید و باید بلند شی و دوباره شروع کنی حتی اگر سخت باشه ..

 

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن

زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن

زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

زنگی یک بازی است .. آن را بازی کن

زندگی یک لحظه شاد است .. آن را با دیگران قسمت کن

دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ... حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم . پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو .

تا بعد که ببینمت می سپرمت دست خدای آسمون .. ای مهربون

 این هم یه شعر زیبا از شل سیور استاین

 شل سیلوراستاین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

 سلام !

منو یادتون میاد؟ همونی که گاهی دلش تنگ می شد می اومد اینجا می نوشت ٬ همونی که گاهی وقتها اونقدر بلند می خندید که آسمان ها به لزره می افتاد ٬ همونی که وقتی دلش می شکست آروم و بی صدا یه گوشه می نشتس و گریه می کرد ... یادتون اومد ؟

وقتی داشتم به گذشته نگاه می کردم لبخند می زدم ... لبخندی که دو معنی داشت : یکی یاد آوری خاطرات تلخ گذشته که مزه لبخندم و تلخ کرده بود ٬ یکی احساس غرور از اینکه یکسال دیگه بزرگ شدم و کوله بار تجربه هام پربار تر . آره درسته ! من بیست و هفت ساله شدم ....  پنجم تیر ماه وارد بیست و هفتمین سال زندگی شدم .

و اما درس هایی که در یکسال گذشته یاد گرفتم :

با دیگران باش نه برای دیگران.

هرکسی در قالب دوست می تواند که دوست نباشد .. مواظب باش که این واژه را برای چه کسانی به کار می بری.

عمر لحظه های بد هم مثل لحظه های خوب کوتاه است و این ما هستیم که با یادآوری خاطرات تلخ عمر آنها رو در ذهنمون طولانی تر می کنیم .

پایداری و استواری در هر کاری نتیجه بخش است.

سکوت یکی از علایم بلوغ فکری است .

بهترین فرد کسی است که فضای خودش و دگران را با افکار و ایده های نادرست آلوده نکند. ما همه در قبال فضای همدیگر مسئول هستیم و این خود خواهی ما ست که بخواهیم برای دل خودمان به دیگری آسیب - هر چند کوچک - بزنیم.

در عین اینکه به دیگران احترام می گذارم می دانم که هرکسی هم شان و هم سطح من برای دوستی و هم صحبتی نخواهد بود

در روابط انتظار هیچ چیز را نباید داشت . حتی دریافت محبت .

اولین و مهترین مساله در زندگی ان است که بدانیم به کجا می خواهیم برویم و بعد از آن انتخاب مسیر بر عهده خود ماست و اسقامت در آن راه مسئولیت ما.

دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده بود  .. یکی از دوستان هدیه ایی رو بهم داد که با جمله ایی زیبا اون رو تزیین کرده بود .. جمله ایی که حسابی تکونم داد :

" سعی کن آن چیزی را که می خواهی بدست بیاوری ٬ وگرنه مجبور می شوی آنچه را که داری دوست بداری . "

این شعر رو هم تقدیم می کنم به تمام دوستانی که در این مدت در کنارم بودند و روی ماهشون رو می بوسم .

هر  كجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره ،  فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي  غربت؟
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
نمی خواهم بمیرم
 
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
                 در زير كدامين آسمان ،
                            روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟
 
 
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
 
 
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .
 
 
 
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
 
 
نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق
                            با اين مهر ، با اين ماه
                            با اين خاك با اين آب ...
                                                     پيوسته است .
 
 
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
 
 
جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .
 
 
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم
 
 
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي ، چه دنيائي !
              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...
 
 
 
 
نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !
                             اي آسمان  !
                                     اي شب  !
نمي خواهم
             نمي خواهم
                          نمي خواهم
                                     مگر زور است ؟
 
 
منبع:
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
وقتی این داستان رو خوندم اشک تو چشمام جمع شد .. چون واقعا حسش کرده بودم و تک تک لحظه های اون مسافر رو تجربه کردم تا هیچ شدم ... تا رها کردم ... وقتی رها کردم .. رها شدم . وقتی "من" رو دور ریختم -هیچ شدم - همه چیز شدم . و هنوز در راهم و مسافر.
 
خدایا ! به قلبهای ما بیا و نگذار در این زندگی مادی قلبهامون سیاه بشوند
خدایا ! قدرت شکستن "من" مان را بده
خدایا ! کاری کن که نورت هرگز از دل ما پاک نشود.
 
خدایا ! دوستت داریم و کمک کن هر کسی بنا به روش خودش تو رو ستایش کند و بهت نزدیک بشه .
 

 
جاده وجود
 
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .
 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

بعد از یه مدت طولانی ... سلام به روی ماه زندگی ..به روی ماه همه شما

مدتی بود که درگیر بودم و واقعا وقتی برای  نوشتن نداشتم. خیلی دلم می خواست بنویسم ولی حرف تازه ایی نبود که بخواهم با دیگران قسمت کنم . دلم برای همه تون تنگ شده بود ولی چون دوست  داشتم دست پر بنویسم این شد که تصمیم گرفتم با چند تا سوال شروع کنم : " تا حالا فکر کردید که کجا هستید ؟ تا حالا به مسیری که از اون گذر کردید تا بدین جا رسیده اید نگاهی انداخته اید ؟ سهم شما تو این مسیر چقدر بوده است ؟ "

می دونید که همه ما همان چیزی هستیم که فکر می کنیم . و همه اتفاقاتی که تو زندگی می افتند چه مثبت و چه منفی همه و همه مرهون انتخاب های خودمون هستنند و این ما هستیم که تعریف می کنیم چه چیزی می خواهیم باشیم و دیگران چطور درباره ما فکر کنند. این ماهستیم که با انرژی خودمون  شرایط رو ایجاد می کنیم . شاید تو الان خیلی سر حال باشی و یا بر عکس اون خیلی غمگین . تو این لحظه فکر کن و ببین چه چیزی باعث بوجود آمدن این حس در تو می شود. مطمئن باش اگه صادقانه فکر کنی و بدون غرض ورزی نگاه کنی می بینی که خودت بیشترین سهم رو داشتی . بله خودت به تنهایی. جمله ایی رو امروز صبح خوندم که تا مدتی تو فکرش بودم . واقعا تکونم داد . اون جمله این بود : " آدم های بزرگ زاده نمی شوند ٬ ساخته می شوند. "

درسته این ما هستیم که اندازه و ظرفیت خودمون رو تعریف می کنیم . ما هستیم که تعیین می کنیم دیگران چه رفتاری با ما داشته باشند . این ما هستیم که موفقیت و میزان اون رو تعریف می کنیم . و در نهایت این ما هستیم که به اندازه رویا هامون پرواز می کنیم تا بی نهایت هستی.

دوست گلم که با این وب لاگ همسفرم شدی ٬ دوست عزیزی که همیشه بهم لطف داشتی و در کنارم بودی ٬ دوست عزیزی که دل خوشی ازم نداری ٬ همه کسانیکه در این راه داریم با هم قدم بر می داریم  بدونید که این شما هستید که می توانید شخص جدیدی را در درون خودتون متولد کنید . باور کنید که هرچی فکر کنید همون میشه براتون . و این رو یادتون باشه که هیچ راهی دور نیست ٬ هیچ راهی.

فقط باید بخواهی ٬ نیت کنی ٬ راه بیفتی. همین ! فقط یه قول بده که اگه تو راه خودسازی و خودشناسی قدم گذاشتی هیچ وقت مایوس نشی و دیو سیاه نا امیدی تو دلت خونه نکنه . الان بهترین موقع برای تغییر است . الان بهترین زمان برای شروع است . پس بیا الان شروع کن و همه خاطرات تلخ گذشته رو بسپار به جاده سفر و با کوله بار سبک راه بیفت . بخواه که در آستانه بهار و تغییر زمین تو هم با این روند همراه شوی و در مسیر تغییر قرار بگیری.

از همه دوستانی که در این مدت باز هم بهم سر می زدن و در کنارم بودن ممنونم و روی ماه شون رو می بوسم .

نمی گم که تو این سال جدید غم و غصه نیست

لحظه های تلخ نیست

نا امیدی نیست

ولی می گم که تو این سال شما می تونید بهترین باشید اگه خودتون بخواهید .

باشد که همه موجودات شاد باشند

باشد که همه موجودات در صلح و آرامش باشند

و یادتون باشه که " آدمهای بزرگ زاده نمی شوند ٬ ساخته می شوند . "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
این هم قیافه من بعد از امتحان امروز

 ( البته کسانی که من رو دیدند می دونند که  وقتی می خندم همین طوری میشم    )

 

^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
^^^^^^#######^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^
^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^
^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^
^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^
^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^######^^^^^######^^^^^###^^^^
^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^
^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^^^#########################^^^^^^^^
^^^^^^^^######################^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^##########^^^^^^^^^^^^^^^

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط مسافر | 
 

درمیان هر سیب دانه  محدود است

                     در میانه دانه سیب ها نا محدود

                                                   چیستانی است عجیب ٬

                                                                      دانه باشیم نه سب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

روزگار بازی های عجیبی دارد  گاهی وقتها فقط به نظاره آنها می نشینیم و گاهی هم خواسته یا ناخواسته داخل بعضی از این بازی ها می شویم . کسانی در این بازی ها موفق ترند که به قوانین بازی مسلط تر باشند و آنها را برای خویشتن خویش مرور کرده باشند. دیدگاهی که من نسبت به جهان پیرامونم دارم دیدی تکاملی است و اینکه همیشه باید به سمت و سوی "شدن" و شدنی نیکو گام برداریم . این نیکویی را هر شخصی از دید گاه خودتعریف می کند . یکی از تعاریفی که از خواندنش لذت بردم  نوشته "رودیار کیپلینگ " برنده جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۰۷ ترجمه دکتر ابوالقاسم تفضلی بود که در زیر می نویسم و امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید و به بند بندش توجه کنید


اگر بتوانی گردن فراز داری آنگاه که پیرامونت همه ناکامی های خود را  از تو می دانند و تو را مقصر می شناسند

اگر بتوانی به خود متکی باشی آنگاه که همه به تو بد گمانند  و در رفتارهایشان این بد گمانی را بروز می دهند

اگر بتوانی شکیبا باشی و در شکیبایی ات پایداری کنی یا در روزگار دورویی ها و ریا ها دورویی نورزی و از ریا بپرهیزی یا منفور باشی و نفرت نیافرینی و بکوشی که خرمندانه تر سخن بگویی

اگر بتوانی رویا ببینی اما برده حلقه بگوش رویاهایت نشوی

اگر بتوانی بیندیشی اما فقط اندیشیدن را هدف زندگی ندانی

اگر بتوانی در برابر در برار کامیابی ها و ناکامی ها این دو شیاد و فریب کار زندگی بی تفاوت بمانی

اگر بتوانی بشنوی که نیرنگ بازان ٬ کلام ِ حق تو را برای فریب ساده انگاران تحریف کرده اند یا نظاره گر همه آن چیز هایی باشی که یک عمر برای ساختن آنها کوشیده ایی و اکنون با ابزار های فرسوده باید آنها را باز سازی کنی.

اگر بتوانی همه دستاوردهای زندگی ات را یک جا جکع کنی و در یک چشم بهم زدن همه را ببازی و دیگر بار از نو آغاز کنی و از باخته ها شکوه نکنی

اگر بتوانی قلب و روح خویش را پس از آنکه دیر زمانی است که از تو گسسته اند به فرمان آوری و همچنان به فرمان داشته باشی هرچند که جز اراده که می گویدت "پایداری کن " هیچ نمانده باشد .

اگر بتوانی با فرودستان سخن بگویی با فروتنی و با شاهان همگام شوی بی آنکه زیر دستان را از یاد ببری.

اگر نه دشمنانت و نه دوستانت قادر به رنجاندنت نباشند اگر همه به تو تکیه داشته باشند و تو به هیچکس

اگر بتوانی هر دقیقه باز نایافتنی ات را با شصت ثانیه تلاش ازرشمند پر کنی

آنگاه ٬ همه دنیاو هر آنچه در آن است از آنِ تو خواهد بود

و فراتر از این فرزندم تو را " انسان " می توان نامید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مسافر | 

سلام ...........

بالاخره بعد از مدتی اتفاقات عجیب و غریب تونستم به کنترل پنل دسترسی پیدا کنم و بنویسم ..  عجیب ترین اتفاقی که افتاد این بود بطور اشتباه و دلیل تشابه نوشتاری بعضی کلمات وب لاگم در لیست فیلترینگ مخابرات و پارس آن لاین قرار گرفته بود . اون هم فیلترینگ از نوع عجیب و غریب که تا دو لایه از وب لاگ رو دسترسی داشتم و بقیه اش بسته بود . از آقای اعزاز کلی تشکر می کنم که در این مدت با صبوری و مهربانی به رفع این مشکل کمک کردند ..مسعود اعزاز عزیز خسته نباشید !

باز هم کلی شرمنده که نتونستم به همه دوتان سر بزنم و یا جواب محبت هاشون رو بدم از همین جا روی ماه همه رو می بوسم و ممنونم که تنهام نگذاشتید.

خلاصه جشنواره فیلم فجر هم تمام شد ٬ محرم شد ٬ به پایان سال نزدیک می شیم با دوستای وب لاگ نویس یه قرار صمیمی گذاشتیم اگرچه همه نتونستنند شرکت کنند ولی خیلی جای امیدواری بود برام که حداقل به دعوتم جواب دادند. امیدوارم برنامه های بعدی بشه که با این دوستان ملاقات داشته باشم .  خیلی حرف ها هست ولی چون بنده یه ذره خوابالو تشریف دارم و الان هم کلی از وقت خوابم گذشته چند تا جمله قشنگ رو که چند لحظه پیش مرور کردم می نویسم و فردا با یه پست مفصل و دلیل  نوشتنش خدمتتون می رسم

  به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد. 

                     بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا .
 
                                    افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني.
 
                                 خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار .
 
                       داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است.
 
                      وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد.
 
            انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.
 
                       مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر.
 
           كسي كه از هيچ چيز كوچكي خوشحال نمي شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط مسافر | 

مثل همیشه سلام به تو .. به روی ماه زندگی .. گل شبو !

الهه ای در وجود توست . تو که هم جنگجو هستی و هم یک زن ٬ هم یک قهرمان و هم خانه دار ٬ هم رویایی و هم ماجرا جو . در ژرفای وجود خود جستجو کن تا خود را شناخته و روح زیبایت را نمایان سازی. به یاد داشته باش که ذاتا توانایی و آینده ات را خود خلق کنی  تا حقیقت وجود و رویاهایت را شکل دهی. به خود این امکان را بده که توانا و با اعتماد به نفس باشی. از نمایان ساختن خود لذت ببر. شاد باش !

خواندن این سطور خیلی برام جالب بود و خواستم که از این طریق با شما هم قسمت کنم .

اول - از دوستان گلم که وقت نکردم تو ان مدت بهشون سر بزنم معذرت می خوام

دوم - این روزها حال و هوای خوبی دارم و انگار چهار فصلم عوض شده! تو زمستون دلم بهاریه ...  می دونی وقتی نقشه مسیر رو نداری خیلی سخت می تونی راهت رو پیدا کنی و ممکن است تو این مسیر  گاهی سر از بیره هم در بیاری ولی اون روزی که نقشه مسیرت رو پیدا کردی - فرقی نمی کنه تو چه سنی و چه شرایطی -  اون وقته که تازه از مسیر زندگیت لذت میبری .. دوست عزیزی می گفت : دغدغه ما آدمها بودن نیست بلکه شدن است . همه ما تلاش می کنیم چیزی بشویم . حالا هر کس با توجه به شرایط و موقعیتش . این حرفش رو قبول دارم ولی در صورتیکه اول معنی بودن و تفاوتش رو با شدن  رو حس کنیم و ازش لذت ببریم بعد به اصل شدن بپردازیم . این شدن همون مسیری است که تو زندگی مون انتخاب می کنیم حالا چه درست چه غلط که صد البته در شرایط تصمیم گیری قطعا به نظرمون درست بوده که انتخابش کردیم .  یه ذره که به اطرافم دقت می کنم می بینم که خیلی از آدمها یادشون رفته  که اون ها هم هستنند و حقی دارند .

گل من ! مهربون ! آخه اگه تو خودت ٬ خودت رو دست کم بگیری می خوای این زندگی تو رو جدی بگیره ؟  اگه تو خودت ٬ خودت رو دوست نداشته باشی ٬ می خوای یک غریبه تو رو دوست داشته باشه ؟

و هزار یک چیز دیگه که ما ها یادمون میره .. حق ما خوشبخت زندگی کردن است نه اینکه همش تو دردسر و گرفتاری باشیم ... گاهی وقتها سوء تفاهم های ذهنی برامون پیش میاد که واقعا جبران ناپذیره  مثلا اینکه خوشبخت بودن رو با معیار بیرونی - منظورم بیرون از خودمون - می سنجیم . و همین طور این سوء تعبیر در مرود سایر حس ها هم برامون پیش میاد مثل عشق ٬ مثل دوستی ٬ مثل صداقت و و و و  و درست این لحظه ایی است که یک دردسر جدید تو زندگی مون به نام توقع بوجود میاد .

من به اصل اطلاح پذیری اعتقاد دارم و ایمان دارم که با آموزش و مطالعه میشه خیلی از مشکلات زندگی رو حل کرد و اصولا کلمه ایی به نام مشکل تو فرهنگ لغت زیادیه !

این تفاوت دید گاه هات که سر منشا بروز مشکلات است و مشکلات به خودی خود وجود خارجی ندارند و ساخته ذهن خود بشر هست.

پس این رو یادمون باشه که همیشه جا برای بهتر شدن هست و باید در این راه تلاش کرد  و در طول مسیر اگر کمکی از دست مون بر میاد برای همدیگر انجام بدیم تا همه در کنار هم از سفرمون لذت ببریم  البته با رعایت اصل احترام به خود و عقاید دیگران .

دوست دارم نظر شما رو هم در این زمینه بشنوم و خیلی خوشحال تر میشم که اگر مایل هستید در یک جلسه حضوری با هم به بحث و جمع بندی برسیم .

منتظر پیام های شما هستم

تا بعد که ببینمتون می سپرمتون دست خدای آسمون 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط مسافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
نوشته های پیشین
درباره وبلاگ
توی این وب لاگ شما با خاطرات و نوشته های مسافری آشنا می شوید که توی این مسیر پر فراز و نشیب راهی به نام زندگی داره میره جلو و برای زندگی دنبال دغدغه های بزرگ نیست و از کوچکترین ها برای بهتر شدن استفاده می کنه .. امیدوارم که خواندن مطالب این وب لاگ براتون جذاب باشه

روزانه
عکس های روزانه
زنده باد زندگی
تله تکست صدا و سیما - خواندی و جذاب
عاشقانه زیستن
زن
دختر و پسر - جالب
زندگی - خنده دار ولی حقیقت
شما هم سگ دوست دارید ؟
رقص - با مزه
هفته ایی که گذشت - نبوی
ابراهیم نبوی-وزارت نفت
موس رو حرکت بدهید و ببینید چه چیز هایی می بینید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین مسافر
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
آذر 1386
آبان 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
آرشیو موضوعی
عمومی
دوست داشتنی ها
دیوانه عاشق - امید
پیوسته رنگارنگ زیسته ام
موفقیت
کافه عکس
ما راویان قصه های از یاد رفته ایم
تمبر های جهان
از امروز
غریبه آشنا
زندگی بهتر
خلوتکده من
یک دنیا لینک
حمید رضا سلیمانی -داستان
هری پاتر
تنهایی
چهاردیواری
می نویسم تا تاریخ به من نگوید:تو نگفتی خائن!
بازمانده
بیست و نیم
دنیای بی جواب
خاطرات یک مدیر
*** ته بن بست ***
سیبستانک
مینویسم پس هستم
فقط خودم
چای ، سیگار ، خبر
وسوسه عاشقی
مطرب دل - ادبی
آنتونی رابینز
کوتاه اما خواندنی
راز شاد زیستن (فرهاد)
موفقیت (آرش )
مهسا و تارا
الهه تاریکی
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
بی فصل و نا درخت
زیر باران باید رفت ( تاتر ، سینما، عکس)
تک به تک - سعید قرایی فوتبال
Idoms
دارالمجانین
گروه تکنولوژی - پویا کوشنده
باز هم زندگی
باران تنهایی
افشین دبیری - مدیریت منابع اسانی
اسب وحشی
زندگی بارونی - صبا
فقط خودم، فقط خودت -فرناز
مهارتهای زندگی - دکتر ارباسی
35 درجه
لولیان
وب نوشته های کمال
نقطه ته خط
بامدادی
کافه رنسانس
Deserter
یادداشت های یک دختر ترشیده
بودن و گفتن
شبانی که دست های خدا را می شست
B_E_H_N_U_M
***امیر***
گناه مقدس
(آشیل آذر مهر (تولد یک راز
من و تو
یادداشتهای یک خبرنگار
آموزش دلبری
وبلاگ سعيد حاتمی
خبرنامه همسفران





Powered by WebGozar